خواستم درد را بنویسم
اشک شد
اشک را مانع شدم؛ درد در قلبم ته نشین شد
حالا منم و دردی که نمیتوان گریست، و دردی که نمیتوان نوشت
خواستم درد را بنویسم
اشک شد
اشک را مانع شدم؛ درد در قلبم ته نشین شد
حالا منم و دردی که نمیتوان گریست، و دردی که نمیتوان نوشت
نمیدونم چرا حس خوبی به خودم ندارم، فکر میکنم ضعیف هستم یا بچهای که بزرگ نشده
من با خودم کلنجار میرفتم و زمانهایی هم بود که تمام تلاشمو کردم
شاید خیلی زود شروع کردم به تلاش کردن
شاید اون زمانی که به کمک نیاز داشتم کمک نخواستم یا نداشتم
هر چی بود الان دیگه خسته شدم و با اینکه حس میکنم دارم از پا درمیام هنوز عذاب وجدان دارم که باید بلند شم و ادامه بدم
عذاب وجدان سنگینی میکنه روی شونههام و منِ خسته، هاج و واج فقط میتونم گذر روزهایی که هیچ کاری براشون نمیکنم رو تماشا کنم
دوست دارم مثل یه قهرمان بلندشم و دوباره ادامه بدم ولی من نه قهرمان هستم نه انگیزهای برای قهرمان بودن دارم
من فقط میخوام خودم باشم نه اون چیزی که فکر میکنم باید باشم.
آسیاب به نوبت مسلم خان
یادآر آن زمان که به تازیانه خواستی تسلیم خدایت شویم و حال خدای زاده نشده و مردهی تو تبل تو خالی و پوسیدهایست که حتی صدایی برای التماس بخشش از ما ندارد.
از میان هزاران ما، دستان یکی به گردنت برسد کافیست و تو عمیقا تنها خواهی بود و میان خون و سجادهی متعفنت تنها خواهی مرد
گیرم که به ما عاشقی آموختنی نیست
شیرینی شادی به دهان دوختنی نیست
وان لب که ز گل خندهی ما شاد بماند
گیرم که بدوزند و بگویند خوشی نیست
من کنده ز دنیای توام محتسب پیر
خواهی که نخواهی و بگویی شدنی نیست
تو مگر مسافر آن هواپیما نبودی که هر روز بعد از ظهر رد سفیدش را روی آبی بی لکهی آسمان میدیدم؟ تو مگر مالک آن صدای آواز خواندن توی کوچه نبودی وقتی تازه از خواب بیدار میشدم و نای بلند شدن و آمدن کنار پنجره برای دیدنت را نداشتم؟ تو مگر گلدان سبز و پر طراوتی نیستی که هر لحظه نگاه کردن به آن مرا از هر چیز جدا میکند؟
که این چونین به شوق تو در التهاب ماندم من
آن گل سرخ مگر از دستان من نیفتاد وقتی حواسم پرت بود؟
آن بوی خوش از تو است که در ذهنم مانده
تو شوق و شوری. به هر چیزی از تو اشتیاق میگیرم. فکر میکنم و میخندم، دلتنگت میشوم و میخندم و چنان به تو محتاج میشوم که خود را فراموش میکنم
قلبم را پس نده! من بیتو چیز زیبایی ندارم
مرا نشناس، مرا جستجو نکن؛ بگذار پیش تو غریبهای در امان باشم و به جایش تصورم کن؛ همانگونه که میخواهی. تجسمم کن؛ همانگونه که دوست میداری. عشق تو مرا همان میکند که باید. اما نه به خیال بلکه به تدریس
تو یادم میدهی خوب باشم تو یادم میدهی قوی باشم و تو بهترین معلم دنیایی
تو چقدر مهربانی و چقدر بخشنده. مثل نسیم خنک آخر تابستان
تو را به اندازهی تمام دلتنگیهایمان دوست دارم (و تو خوب میدانی چقدر زیاد)
عاشق تنهایی هستم و اما تنها شدن بعد از تو عاشق عذاب بودن است. تو را میخواهم و تو را میخوانم
مثل التماس به نم باران وقتی هوا ابریست و زمین خشک و گرم
تلاش غریبانهایست بوییدن عطر گیسویت از این همه فاصله
نفسهای عمیق برای رهایی از دلتنگ تو بودن
دوستت دارم و هر کجا باشی دوستت خواهم داشت
گاهی در زندگی اتفاقات بزرگی رخ میدهد، شکست میخوریم؛ از دست میدهیم؛ غمگین میشویم و این اتفاق ما را وارد اندوه بزرگی میکند که به نسبت بزرگی، زمانی برای خروج از آن نیاز داریم
بعد از آن دوران اندوه، ما به زندگی عادی برمیگردیم
اما نه مثل قبل
میخندیم، شاد میشویم، غمگین میشویم، معاشرت میکنیم. اما از هیچ کدام آنها حسی که قبلا میگرفتیم را نمیگیریم
نه به این معنی که خوشحال نمیشویم
قطعا خوشحال میشویم اما به شکل متفاوتی و این تفاوت را کاملا احساس میکنیم
هر اتفاقی برای ما بدیهی و معمولیتر از آنچه باید میشود.
بعد از یک رخداد بزرگ در زندگیمان، بعد از یک اندوه عظیم ما سخت میشویم سنگین میشویم
زندگی اگر بدون درد بود چقدر شادیهایمان شادتر بود و چقدر لبخندهایمان شیرینتر. درد ما را قوی نکرد! خشمگین کرد. درد ما را بزرگ نکرد! خمیده کرد.
با قامتی خمیده از ظلمی که زندگی کرد و تنی نیمه جان از جفایی که بر ما گذشت با خشمی عظیم روزی آزاد خواهیم شد و با هق هق گریههای بیشمار خواهیم رقصید
ما آزاد خواهیم شد و شاد خواهیم بود و انتقام دردی که گذشت و غمی که تا ابد میماند را خواهیم گرفت
هوای تازه دلم خواست
بی تو میمیرم
صدا بزن که به آهنگ توست تقدیرم
تنهایی؛ اتاق بزرگ و تاریکیست که تو در آن با تمام چیزهایی که دوست داری و دوست نداری زندانی شدهای.