پرسید: از تو چه ماند؟
تنی نیمه جان و زبانی الکن؛ برای گفتن پاسخ “هیچ”
سینهاش دریا؛ زلفش دریا؛
قایق کوچک من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
چشمانش آسمان؛ لبانش آسمان؛
بال شکستهی من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
خشمش باد؛ قدمهای رفتنش باران؛
کلبهی بیسقف من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
و تمام زندگیاش را در جعبهای گذاشت و آتش زد و از میان آتش، زندگی تازهای جوانه زد.
لبخند زد؛ بیآنکه از ریشهها حرفی زده باشد!
شاید اینبار به جای نفرت سیب بچیند!
معلوم بود که از چیزی نمیترسد اما ترس به این سادگیها دست بردار نیست
از خودش میپرسید من از زندگی چه میخواستم و اکنون از زندگی چه میخواهم؟ فکر میکرد تنها سوال بیجواب مانده همین یکی باشد. عطش این سوال چشمانش را کور کرده بود.
اما زندگی بسیار بدیهیست پس هیچ جوابی برای آن نخواهیم یافت. زندگی همین است که میبینی.
ما در پی جواب سوال چرا زندهایم خواهیم مرد و بیآنکه برای زندگی تلاش کنیم شکست خواهیم خورد
در زندگی تلخیهای زیادی پیش میآید آنقدر تلخ که درد میکشیم، تب میکنیم، لرز میگیریم و آرزوی مرگ میکنیم اما هیچ کدام از این تلخیها و دردها و رنجها شکست نیستند؛ انسان آنجا شکست میخورد که خود را برای خود کافی دانسته و آنی را که شایسته توجه است نادیده میگیرد
ما چقدر اشتباه میکنیم
تو از که انتقام میگیری؟ تو از که و برای چه انتقام میگیری؟
همیشه اشتباه کردیم همیشه شکست خوردیم. اگر به ابتدا بازگردیم باز تکرار خواهیم شد
بدون تردید من دشمن تو نیستم و من دشمن هیچ کس نخواهم بود. تنها خصومت من با خودم است
آنجا که گم میشوم و تو پیدایم میکنی؛ آنجا که محزون میشوم و تو شادم میکنی
من هر لحظه متفاوتم با آنچه تو در من ایجاد میکنی
برای همین میخواهم غمگین بمانم
من از هر چیزی گریزانم، از هر خاطرهای که با یادت و یا به یادت باشد
من به تو و شادی پس از تو عادت کردم
و تمام لحظاتم از عادت کردن به تو لبریز است
تابوی عاشق تو بودن و خواستن خواست تو بود که مرا به قبول رفتنت زنجیر کرد و واقعیتی متفاوت با این تابو وجود دارد. کاش به اجبارم در آغوشم میماندی
و من و هر آنچه با من است و هر آنچه از تو در من با من است، افسوس خواهیم خورد
چه کردم و یا چه نکردم؟ از من گریزان شدی یا فانوس راهنمای دیگری مسیر تو را روشن میکند؟
غمگینم که جواب هر چه باشد دیگر نه به خود و نه هیچ کس دیگری اعتمادم نیست
یک روز هوا گرم میشود و بنفشهها سر از خاک بیرون خواهند کرد آن روز هم به تو فکر خواهم کرد اما خاطرهای دور خواهی شد آنقدر دور که فراموشت خواهم کرد و در من جز من، مانند همیشه چیز دیگری نخواهد بود
من
آن سیل پاییزی
که ویران میکند جایی را که آرامشش باعث آبادی آن بوده
تو را از یاد خواهم برد
اما افسوس که خود نیز با یادت خواهم رفت
و در هر بازگشت تو نیز با من باز خواهی گشت
برای دیدن ماه گرفتگی رفتم کوه دیدم همهی مارمولکها دمهاشون رو انداختند و فرار کردند گرگها هم با گوسفندها نشستند شطرنج بازی میکنند هی دم به دم میبازند.
یهو گفت بادکنکم!
برگشتم! پشت سرم دختر بچهای میگفت بادکنکمو میترکونه
دیدم یه پسر بچه خیلی سرد مثل یه مرد بالغ بیعاطفه، زخم خورده از روزهایی که نباید میدید با سوزن قراره بادکنکشو بترکونه
رفتم و گفتم تو این اشتباه رو نکن
نترکون، بذار همه کنارت باشند، با چشم بسته انتقام چیزی که بهت گذشت رو نگیر. پسر بچه یه نگاه به من کرد و بعد [ترق] !
نخواستم باشه؛ تا ته دره خیلی داد کشید.
برگشتم دیدم گرگها خوابشون برده اونم با چشم بسته و خاطری مطمئن
گوسفندها هنوز برنده بودند
مارمولکها دوباره دم در میارن ولی دم جدیدشون همین دمی میشه که انداختند؟ نه!
داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر باید متوهم باشم که همچین معجون تلخی بشم که خودم هم ته گلوم هی اذیت بشه
کاش من هم مثل مارمولکها همه خاطرههای بد و همهی اشتباهام رو مینداختم و فرار میکردم دوباره از نو میساختمشون
ای کاش میشد آنچنان بود که انگار دیروزی نبوده و یا ای کاش میشد آنچنان بود که حسرتی برای فردا نباشد
من جا مانده از بازی شطرنج گرگها و گوسفندها نه ماهِ گرفته را دیدم و نه بادکنکی برای دخترک داشتم و نه مرهمی بر زخم دم افتادهی مارمولکها
من حتی آنچه باید برای خود داشته باشم را نیز نداشتم
از کوه برگشتم
دوستت دارم، آهوی کویر نشین من
آشفته و ترسیده به دنبال تو میگردم و مشتاق تو هستم. تو را گم کردهام و میجویمت
از من دور مشو ای آهوی زیبا روی من
از من دور مشو
از تمام من، آنچه باقی ماند حسرتهاست و هر آنچه رفت آرزوها بود. گاه خیال میکنم مردی قوی هستم و چون پنجه در پنجهی زندگی شوم پیروز بیرون میایم یا اگر شکست خورده باشم جنگ قابل ستایشی خواهم داشت
من در وقت انتخاب، تو را میخواهم و تو بهتر را
من اشتباه نکردم به تو نیز حق خواهم داد.
من برای این زندگی ضعیفتر از آن چیزی بودم که خیال میکردم. پسِ هر اتفاق فردای بهتری چشم در راه است اگه گذشت زمان را درک کنیم و گذشته را به گذشته بسپاریم زندگی جریان دارد هر چند از من دور باشی