من گم شدهام تا به تجسس تو بیایی
هیهات که دوری و نفهمی که بیایی
دلم آشوب گرفته وسط دنیای کوچکش گیر کرده، چشمها هنوز خیس هستند، رانندهها از توی اتوبان بیتفاوت به حال من که پشت پنجره ایستادهام عبور میکنند، ماهی توی تنگ خیلی وقت پیشها مرده است، ساعت نای حرکت ندارد! این وسط تو فقط نیستی که کنارم نباشی، حتی عنکبوتها هم دیگر اینجا تار نمیتنند
هنوز مات اتوبانم و هنوز ماشینها بیتفاوتاند
تمام من غبار شهر به خود گرفته
هنوز راهی برای به تو رسیدن هست؟ تو را کجای نقشهی جغرافیا گم کردم؟
به تو نامه مینویسم، پستچیها دیگر از این همه نامهی بیمقصد پر مقصود کلافه شدهاند! شهر آشوب شده! یک نبود تو ببین چکار میکند
با خودم میجنگم تو شدی فرمانده، نقشهی نابودیام را کشیدی
من نقش خیال تو را میکشم
تو معلوم نیستی، مه همه جا را گرفته، دیگر چشمها کار نمیکنند، اینجا فقط باید صدایت بزنم! آهای گم شده در مه، آهای پنهان شده در من، وقتش نیست آفتاب بتابد؟ وقتش نیست بیایی؟
هنوز دست تو تاریخ را نگه داشته، زمان ایستاده، من پشت پنجره تو را میبینم که مثل رانندههای توی اتوبان بیتفاوت به من، عبور میکنی؛ میدوم تا به تو برسم، پلهها را دو تا یکی رد میکنم، اینجا پا جواب نمیدهد با سر میایم، به در میرسم دیگر ارادهی من دست خودم نیست، دوست ندارم در را باز کنم، دوست ندارم دوباره ببینمت، دوست ندارم دوباره تاریخ رقم بخورد، دوست ندارم زمان حرکت بکند، اما در را باز میکنم . . .
کاش پشت پنجره ایستاده بودم و رفتنت را یک دل سیر تماشا میکردم
کاش میایستادی تا ببینی به چه شوقی در را باز میکنم.
بوق و باز بوق و باز هم . . .
ناگهان صدای تو!
” الو… سلام… “
سیب، انگور، انار و یک فصل پاییز
” سلام، دلم تنگ شده بود؛ خوبی؟ “
من، تابستانی که تمام شد، تویی که اینقدر از من دوری و یک عالمه دلتنگی
” خوبم مرسی، تو چطوری؟ “
فعلا به بخاری احتیاجی نیست هنوز دست تابستان لای تقویم جیبی کوچکی که از تو هدیه گرفتم گیر کرده و هوا گرم است
” دلتنگم
و هر روز به این فکر میکنم که دلتنگ تو بودن حال خوب حساب میشه یا نه! فقط دلتنگم “
عوارض دلتنگ تو بودن را وقتی که لحظهای از یاد تو دور شوم حس میکنم و باز یاد تو میافتم
پاهایم را توی خیابان وقتی با تو قدم میزدم جا گذاشتم، دستانم را بعد از آن که برای تو به نشان خداحافظی تکان دادم گم کردم، چشمانم هم وقتی سوار اتوبوس شدی و در بسته شد و رفتی دیگر نمیبیند، حواسم تا دید اینجا شورش شده خودسر شد و نیست
از تو را خیال کردن زیباتر تو را خواستن است
بخند به یاد روزی که دست در دست هم پر شور و شوق راه میرفتیم و من فقط به داشتنِ دستانِ تو فکر میکردم نه قدمهام
بخند به یاد روزی که خنده کنان زیر آوار نگاه تو فرصت نفس کشیدن هم نداشتم
یادت بیار که این دیوانه چقدر دوستت دارد
شب شده، به جز صدای جیرجیرکى که مدام میگوید “نیست… نیست… نیست… نیست…” چیز دیگری کنارم نیست.
این وسط حرفهایى میماند که زده نمیشود و هیچوقت گفتنی نیست.
فقط دلتنگم.
مرگ موش و وان پر از آب حمام
یک مرگ تلویزیونی
من زندهام، راه میروم، غذا میخورم، هر کسی احوالم را بپرسد با لبخند واقعی میگویم خوبم، اما مرگ چیز خیلی نزدیکتری از وان حمام و مرگ موش و یک سریال تلویزیونیست
من زندهام و نفس میکشم، تو دوری و غصهات را میخورم
تو پشت تلفن سلام میکنی و دلم بیهوا میریزد و فکر میکنی زندهام
از پشت تلفن هنوز چشمها معلوم نیستند، از پشت تلفن هنوز فکر میکنی خوبم
خوبم باور کن خوبم
هیچ وقت اینقدر خوب نبودم
دنیا خیلی وقت است تمام شده
شما بیخبرید!
دنیا آن روز که او رفت تمام شد
ما فقط داریم وقت تلف میکنیم . . . !
یافتم یافتم! زمین دور خورشید نمیچرخد! دور سر من میچرخد دور سر من میچرخد که گیجم
یافتم! گیجم
از روزی که دوست داشتن تو شروع شد زمین همه چیز را رها کرد و شروع کرد به چرخیدن دور سرم. از روزی که دوست داشتن تو شروع شد گیج شدم
همه چیز با تو شروع میشود، میخندی و میخندم
تو خالقی، خدایی، آفرینندهی حالات منی
تو بهترین خدایی هستی که خدا آفریده است.
خواستم عاشقانه حرف بزنیم اما باور کن تا وقتی میشود تو را در آغوش گرفت کلمات فقط وقت تلف میکنند.
خواستم در آغوش بگیرمت و تو حرف بزنی هر چه میخواهی بگو و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم
پنجرهی چشمانت را به سوی من باز کن. ببین چقدر دوستت دارم
بگذار بگذریم از نبودنها، باش؛ همیشه باش و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم.
تو توی خواب و خیالم رخنه کردی، تمام فکرمی پس چرا توی بیداری نیستی که مجبورم تمام روز در رویا زندگی کنم و حتی یک لحظه فکر نکنم که نیستی
تو معجون خوشایند روزهای خیالپردازیم بودی
خواستم بیشتر بنویسم، بیخیالش شدم، خواستم بیخیالت شوم؛ نمیتوانم! میفهمی؟ تو عطر خاک باران خوردهای، نفس پشت نفس استشمامت میکنم و خسته نمیشوم
بیا بیخیالِ خیالِ خیالپردازیهای خالی از وجود تو شویم،
توی رویاهایم هم تنها مینشینم و سیگار میکشم و سرفه میکنم و یادم نمیآید آخرین باری که به تو فکر میکردم کی بود. اما مطمئنم دیگر دوست نداشتم به تو فکر کنم. این روزها ترانههای زیبایی میشنوم که دوست داشتم من شاعر آنها بودم، اما چه سود؟
شبیه صدهزار سوال بیجواب شدی، بیخواب شدم
تو یک نقطه پایینی و من یک نقطه بالا و شاید فاصلهی بین ما بیش از این حرفهاست
من تو را به فال نیافتم که به باد از دست دهم. باید بمانی و بدانم که میمانی. کاش رفتنها فقط برای بدیها بود، کاش تو هیچ وقت رفتن را نمیفهمیدی، کاش من هیچ نداشتم جز ماندنت
از وقتی که به آرزوهام میرسم میترسم! میترسم نکنه دیر شده باشه، نکنه دیگه حال و حوصلهی داشتنهایی که زمانی رویای اونو داشتم رو نداشته باشم
گاهی به توی آیینه نگاه میکنم و با خودم میگم الآن چی از دنیا میخوام؟ به چی رسیدم؟ چیزی که دارم رو باید الآن داشته باشم؟
کاش مطمئن میشدم که به بعضی از آرزوهام نمیرسم یا اینکه دیرتر از اون چیزی که باید باشه میرسم تا واقعا خیالشون رو از سرم بیرون کنم
آدمها آرزوهاشون تموم نمیشه، ولی گاهی مجبور میشند خواستنهاشون رو تموم کنند
سختی دنیا هم فقط همینه! بیخیال خواستن بشیم