صفحه پنجاه و دوم دفتر لامپ

وز وز کنان از کنار گوشم رد می‌شوند، نمی‌فهمند که من دارم به تو فکر می‌کنم، پشه‌ها عاشق خودنمایی هستند.

به تو فکر می‌کردم که چقدر معصومی، مینشینی لب حوض و با ماهی‌ها بازی می‌کنی، می‌خندی و مرا صدا میزنی

عصر یک روز گرم تابستان گربه‌ها نای خمیازه کشیدن را هم ندارند تو از لذت هندوانه خوردن حرف میزنی. دو تا گلدان شمعدانی کنار ایوان، یک کوزه‌ی ترک خورده که دیگر بدرد نمیخورد گوشه‌ی باغچه، من پشت پنجره ماتِ تماشای تو و تو کنار حوض با ماهی‌ها بازی میکنی

باور نمی‌کردم یک روز فاصله‌ی من و تو به اندازه‌ی یک پنجره باشد، تو دست نیافتنی‌تر از خواستن من بودی

خوبی این روزهای من تنها تویی، دیگران همه هیچ هستند.

 

لامپ سوخته

صفحه پنجاه و یکم دفتر لامپ

همیشه یه اتفاق هست که بگه زندگی چیزای دیگه‌ای هم داره

دیروز یه روز سخت و پر از خستگی رو طی کردم، تو راه برگشت اونقدر دلگیر از موقعیت سخت این چند روزم بودم که داشتم دیوونه می‌شدم! یک لحظه نگاه کردن به غروب کافی بود تا تمام این چرندیات از یادم بره

توی اتوبان بودم که دیگه نور آفتاب توی جاده چشممو نزد خیلی ملایم مثل یه ستاره‌ی معصوم می‌درخشید.

پیاده شدم و نگاهش کردم

طول روز همین ستاره‌ی مظلوم جهنمی ساخته بود که نمی‌شد یک لحظه تحمل کرد و اما حالا با عشوه منو مجذوب خودش کرده بود

گرماشو تحمل می‌کنم تا دوباره غروب زیباشو تماشا کنم.

خوبی زندگی اینه که خورشید ظالم می‌تونه مثل یه بچه گربه ملوس باشه

مثل سختی‌های این چند روز؛ تحمل می‌کنم تا زیبایی بعدا رو تجربه کنم

 

لامپ سوخته

صفحه پنجاهم دفتر لامپ

قلم هست،
کاغذ نیست
کف دستم مینویسم،
و شاید حرف‌هایم را بعد از شستن دستانم فراموش کنم، اما تو را! هرگز

من هستم،
تو نیستی، یعنی اصلا نبودی که حالا بعد این همه بی‌کاغذی کشیدن بخواهی باشی،

خاطرات نداشته‌ی مان را هر لحظه مرور میکنم، یادت نمیاید، چیزی نبود که یادت بیاید، حالا منم و یک قلم که حتی به اینکه بنویسد هم مشکوکم

داشتم با خیالت پرواز کردن یاد میگرفتم، نبودت راه رفتن را از یادم برد

میدانی؟ همه چیز خیلی عادی غیرعادی میشود، صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی همه جا نارنجی رنگ است، انگار همه چیز را برای اولین بار است میبینی ولی باز با این حال در پی چیز آشنایی میگردی که آن را هم ندیدی و نمیشناسی

عاشق که بشوی فقط پی معشوق میروی، بی آنکه اصلا وجود داشته باشد

همین قدر برای یک عاشقانه نوشتن کافی نیست،
بیا و ببین که غوغا میکنم! اگر پایه باشی

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و نهم دفتر لامپ

دوران تحصیل درسی بود به نام سیستم‌های اندازه‌گیری که استاد درس مربوطه از عدم وجود دایره و مربع و اندازه دقیق و عدم وجود هر اطمینانی حرف میزد

“هیچ دایره‌ای وجود ندارد، همه بیضی هستند که به سمت دایره میل می‌کنند”
“هیچ اندازه‌گیری دقیقی وجود ندارد، همه تقریب هستند”
“هیچ مستطیلی وجود ندارد، همه ذوزنقه‌هایی هستند که به سمت مستطیل بودن میل می‌کنند”
و و و . . .

گاهی به این فکر می‌کنم که تو واقعا “تو” نیستی، من هم “من” نیستم، من سعی می‌کنم “من” باشم، اطمینانی هم نیست نه به من و نه به تو . . .

اما تو باور کردنی هستی، به اندازه‌ی “بی‌نهایت” که نیازی به اندازه‌گیری ندارد

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و هشتم دفتر لامپ

گفتم بیا ببین که مکدر نشسته‌ام

گفتی بنوش باده که از عقل خسته‌ام

گفتم که باده‌ی من چشم مست توست

بی روی ماه تو از باده خسته‌ام

دنیا و هر چه خوشی هست آن تو

از گردش زمین و زمان بی تو خسته‌ام

گفتی هلاک عشق مباش آتشا که من

در قلب تو نشسته و بی تو شکسته‌ام

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و هفتم دفتر لامپ

“به دانسته‌هات پشت نکن!”
“هدف اونطرف خطره!”

این دو جمله از بین هزار و اندی جمله‌ای بود که همسفرم توی راه برگشت به شهرم بهم گفت

تمام عمرم سعی کردم همه جور کاری رو تجربه کنم اما امروز شاید با خیلی چیزها آشنا شدم، ولی به خیلی چیزها هم نرسیدم. آدمایی مثل من یه لیوان هستند، میتونم از همه چیز یه خورده داشته باشم که معلوم هم نیست چه معجونی از آب دربیاد، یا از یه چیز خاص یه لیوان کامل باشم!
باید دستمو بکشم روی چراغ جادو و خاکش رو پاک کنم، باید کاری کنم، یه حرکت! تا بتونم آرزو کنم، آرزویی که برآورده بشه.

فکر می‌کنم خدا منو جور خوبی دوست داره

همیشه وقتی به حرفی نیاز داشتم با کسی مواجه شدم که ناخودآگاه و بی مقدمه جواب سوالات من بوده

همسفرم میگفت “آدم‌ها با کسی مواجه میشند که انتظار دارند مواجه بشند، دنیا برای آدمی که فکر میکنه سخته واقعا سخته، دروغی هم نیست، دنیا برای آدمی که میگه آرومه واقعا آرومه، هیچ دروغی هم نیست، تو کاری میکنی، چیزی میخوای یا انتظار داری و واکنش همونو میبینی”

همیشه آدم‌هایی که می‌خواستم توی مسیرم قرار گرفتند، یادم میاد روزی که توی پارک نشسته بودم و به تنهایی و خوبی‌هاش فکر می‌کردم و از افکارم لذت میبرم پیرمردی سمتم اومد و گفت جوان چرا تنها نشستی؟

بهش گفتم خوب چی بهتر از تنهایی؟

گفت تنهایی رو باید دوست داشت، اگه بهت لذت میده درکش کنی، اون یه وجود تنهاست و با ما فرق داره، باید تنهایی رو تنها گذاشت تا راحت باشه، ما آدما زیر بار تنهایی له میشیم و میشکنیم، تنهایی چیزای خوبی به آدم یاد میده ولی اگه زیاد بهش سخت بگیری و از پیشش نری تمام چیزایی که بهت یاد داده رو باضافه خودت ازت میگیره

دارم به ساعت روی دیوار نگاه میکنم، بدون این که درکم کنه در حرکته! وقت ندارم برای فکر نکردن! وقت ندارم برای امتحان کردن زندگی، اون هم در شرایطی که دیگه این لحظه‌ها تکرار نمیشه

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و ششم دفتر لامپ

نمیفهمم چرا وقتی یاد تو میافتم همه‌ی دنیا شروع می‌کند به چرخیدن دور سرم

نمیفهمی چرا وقتی یاد تو میافتم دیوانه می‌شوم؟

چنگ میزنم به صورت خودم، مشت می‌کوبم به دیوار و وحشیانه از همه دور می‌شوم!

تو چه داری که میترسم از تو؟ تو چه کردی که از تو فرار می‌کنم؟

تو ماه کاملی در آسمانی که اسم، نشانی، خاطرات و خودت، مرا دیوانه می‌کنند، می‌شوم یک ناهنجاری کامل و بدون هیچ محدودیتی دیوانگی تراوش می‌کنم

دوستت دارم و میترسم از دوست داشتنت

دوستت دارم و میترسم از دوست نداشتنت

دوستت دارم ولی میترسم و از همه به گوشه‌ای فرار می‌کنم که مشرف است به همه، حس خوبی نیست وقتی دیگران از کارم متعجب می‌شوند

گاهی فکر می‌کنم باید همه را جمع کنم، بروم روی چهارپایه تا دیده شوم بعد داد بزنم که: “من دیوانه هستم! منه دیوانه دوستش دارم” بعد چهارپایه را از زیر پایم
خالی کنم، خیلی راحت،
خیالت راحت،
خیالم راحت.

گاهی فکر می‌کنم باید ندید، نبود یا اصلا نخواست… من تو را می‌خواهم ولی باید نخواست
گنگ حرف میزنی! ببینم مرا دوست داری؟ گنگ حرف میزنی! ببینم چه کسی را دوست داری؟
گنگ حرف میزنی که مدام گاف می‌دهم

ولی من دیوانه نیستم، من عاشقم! هر کسی عاشق تو باشد دیوانه می‌شود؛ دیوانه که نه، عاشق می‌شود! تو ماه کاملی که عاشقان را دیوانه می‌کنی
میترسم ببینمت ولی تا بخواهی با خیالت دست در دست هم قدم میزنیم، میترسم صدایت کنم ولی تا دلت بخواهد با خیالت حرف میزنم

خیلی خیالتی شدم، باید راحت شوم، امروز صبح یک چهارپایه خریدم

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و پنجم دفتر لامپ

روزی دیوانه‌ای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را می‌پرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بی‌نیازم

شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است

شیخ گفت: پیام‌آور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!

شیخ گفت: معجزه‌ی تو چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر!

شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، “من” نیست!

شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید

شیخ خدا را به قتل رساند!

و مردم شیخ را تحسین کردند

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و چهارم دفتر لامپ

بیا بزن توی گوش من و بلند سرم داد بکش که:

– “احمق جان! ماها همه کنار همیم که راحت باشیم”

من هم گیج سیلی تو با بعض اول و آخر کلماتم را قورت بدهم و با صدای آهسته بگویم:
+ “من راحت نبودم!”

– “چی؟”

حالا فریاد میزنم:
+ “من اصلا راحت نبودم…!”

حالاست که چشمانت خیره بشوند به من و فقط هاج و واج نگاهم کنی

+ “دم کرده‌ی گل گاو زبان خوردم، آرامبخش هم خوردم، اما آرام نیستم؛ من راحت نبودم! اینکه هر روز خودم را پشت گوش بیندازم.

در دوستی یک سری قانون‌های غیر منطقی هست! ولی اجباری! تو منطقی رفتار کردی و خطاکاری؛ من با این منطق تو راحت نیستم، لحظه‌های زیادی چشم انتظار این نشسته بودم تا اعتراف کنی که اشتباه کردی ولی باز خیلی منطقی مغروری! من آرام نیستم! ولی آدم که هستم!”

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و سوم دفتر لامپ

جایی برسی که بفهمی باید شروع کنی به گشتن

راه بیوفتی همه جا در به در پی خودت بگردی، به هر کجا که فکر کنی سرک بکشی و دنبال ردی از خودت باشی

جایی برسی که خسته و کلافه، از مردمِ توی پیاده‌روها میپرسی: “ببخشید آقا؛ ببخشید خانم! شما مرا ندیدید؟ هر چه میگردم نیستم! اگر نشانی از من دارید لطفا کمکم کنید.”

حالا کم کم میفهمی همه دارند دیوانه می‌شوند! ولی تو سعی کن عاقل بمانی، یک لحظه شک کنی نبود خودت هم یادت میرود و میشوی مثل بقیه دیوانه‌های توی شهر که بی‌خیال خودشان شدند

آدم که بی‌خیال خودش باشد بی‌خیال بقیه هم می‌شود، آدم بی‌خیال آدم نیست، انگل است! فقط “به من چه” توی دهانش می‌چرخد.

جایی برسی که بفهمی جای خودت خالی‌ست، عکس و اعلامیه چاپ کنی که آهای مژدگانی به کسی که مرا پیدا کند یا خبری از من بدهد

اما چه ساده انگارانه

گاهی فکر می‌کنم من سیاهی چشمان تو هستم، گاهی فکر می‌کنم تو سرخی قلب منی که توی سینه‌ام پنهان شدی

من گوش‌های تو هستم، من زبان تو هستم، من چشمان تو هستم و تو قلب منی

گاهی فکر می‌کنم خودم را پیدا کردم، تو را هم پیدا کردم

 

لامپ سوخته