صفحه پنجاهم دفتر لامپ

قلم هست،
کاغذ نیست
کف دستم مینویسم،
و شاید حرف‌هایم را بعد از شستن دستانم فراموش کنم، اما تو را! هرگز

من هستم،
تو نیستی، یعنی اصلا نبودی که حالا بعد این همه بی‌کاغذی کشیدن بخواهی باشی،

خاطرات نداشته‌ی مان را هر لحظه مرور میکنم، یادت نمیاید، چیزی نبود که یادت بیاید، حالا منم و یک قلم که حتی به اینکه بنویسد هم مشکوکم

داشتم با خیالت پرواز کردن یاد میگرفتم، نبودت راه رفتن را از یادم برد

میدانی؟ همه چیز خیلی عادی غیرعادی میشود، صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی همه جا نارنجی رنگ است، انگار همه چیز را برای اولین بار است میبینی ولی باز با این حال در پی چیز آشنایی میگردی که آن را هم ندیدی و نمیشناسی

عاشق که بشوی فقط پی معشوق میروی، بی آنکه اصلا وجود داشته باشد

همین قدر برای یک عاشقانه نوشتن کافی نیست،
بیا و ببین که غوغا میکنم! اگر پایه باشی

 

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *