صفحه شصت و هفتم دفتر لامپ

به گذشته که فکر می‌کنم نفسم بند میاید. عکس‌ها، نوشته‌ها، خنده‌ها و غصه‌ها و هر چیزی که از من در گذشته جا مانده

نفسم بند میاید و زبانم بسته می‌شود

وقتی به گذشته که فکر می‌کنم امروز و فردایم را دوست ندارم

کاش میشد مثل یک سیب رسید و به دست کودکی شاد و امیدوار چیده شد. کاش میشد با وجودم کسی خوشحال میشد

ولی حیف که همه سیب‌ها عاقبتی رویایی ندارند

گاهی می‌گندند؛ سیاه می‌شوند و بی هیچ بهانه‌ای روی زمین از بین میروند

در رویایی که از گذشته و آینده برای خودم می‌سازم آرزو می‌کردم که ای کاش همیشه کودک بودم یا ای کاش هیچ وقت کودک نبودم

آنچنان که باید نبودم و آنچنان که باید نیستم

در خودم چیزی گم کرده‌ام که هیچ وقت نمیدانم چیست. فکر می‌کردم به تو امید دارم و امروز میفهمم که تو تنها باعث فراموشی گم شده‌ی من بودی

من چیزی را گم کردم که در نبودش همه را از دست دادم

نفسم بند میاید و زبانم بسته می‌شود

حس شرمساری از همه آنهایی که مرا می‌شناختند!

من هیچ چیز نیستم جر یکی مثل همه. نه آنقدر بزرگ که هر کلمه ام مثال شود و نه آنقدر کوچک که بی‌تاثیر

و نور

تنها چیزی که مرا آرام می‌کند

روزها کوتاه می‌شوند و امید من به آرامش کمتر

من نور نیستم و نخواهم بود! حتی توهم نور هم نخواهم بود

سوخته را به ساختن چه کار؟

از تمام روزهایی که رد می‌شوند تنها فراموش کردن را می‌خواهم

من کودک با ادب و ساکت خانواده، همیشه یک جای کارم می‌لنگید. من هیچ وقت یاد نگرفتم

هیچ وقت آدم‌ها را نفهمیدم و یاد نگرفتم که چطور با آنها خوشحال باشم

در تنهایی خودم در رویاهایم با همه حرف میزدم با همه راه می‌رفتم! در تنهایی خودم عاشق می‌شدم، قهرمان می‌شدم تیر می‌خوردم زنده می‌ماندم و همه دوستم داشتند

در تنهایی خودم در رویاهایم بزرگ شدم با آرزوی بهترین بودن. بدون هیچ حرفی که کسی را دلخور کند. حتی تصور نمی‌کردم کسی از من ناراحت شود

در تنهایی خودم در رویاهایم همه منظورم را می‌فهمیدند

در رویاهایم هر روز هزار بار از کودکی تا پیری زندگی می‌کردم و تمام لحظه‌هایم همانطور بود که آرزو داشتم باشد

من قصد نداشتم اینقدر بد باشم. فکر نمیکردم قضاوت می‌شود

از وقتی فهمیدم می‌شود در مورد شخصیت کسی فکر کرد و یکطرفه نظر داد هر لحظه از دید هر کسی خودم را قضاوت می‌کنم و از تک تک حرف‌هایم پشیمان می‌شوم

من قصد نداشتم اینقدر بی‌فکر باشم

رویا‌ها و خیال‌پردازی‌های من تنها خاطراتم از گذشته است.

هر شب چشمانم را می‌بستم و خودم را در دنیای زیبایی که دوست داشتم تصور می‌کردم

آدم خوش صحبتی که هر کس چشمانم را میدید هزار بار عاشقم میشد

من هزار سال حرف ناگفته دارم که هیچ کدامشان کلمه نمی‌شود

هزار سال کم نیست!

به خودم که فکر می‌کنم دلم برای خودم می‌سوزد اشک میریزم و هیچ چیز نمی‌توانم بگویم

اشتباه از من بود که رویاهایم را جدی گرفتم

دنیای خیالی مرا به جایی رساند که از هر کس انتظار فهم عجایب ناشناخته ذهنم را دارم و واقعا بلد نیستم که چیزی را که خودم هم نمیفهمم از کسی توقع نداشته باشم

همیشه اشتباه کردم اشتباه گفتم اشتباه خواستم

کودکیم را از دست دادم

نوجوانیم را هم از دست دادم

در میانه‌ی جوانی امیدی به داشتن آنچه می‌خواستم ندارم

از زندگی سیر نمیشوم اما تحمل به یاد آوردن آن همه رویا که هیچ وقت فراموشش نمیکنم برایم جهنمی ساخته که از هر طرفش چهره‌ی کسانی را که رنجاندم میبینم

مطمئن هستم برای هیچ کدامشان مهم نیستم

حتی مطمئنم فراموشم کردند

اما از رویاهایم که مرا کور و کر رها کردند و واقعیت نداشتند متنفرم

تمام آن‌هایی که رنجاندم شاید بهترین دوستان من می‌شدند اگر یاد گرفته بودم که آدم‌ها مهمتر از رویاهایم هستند

تنهایی شهر شلوغی‌ست!

تنهایی هر چقدر حس خوشایند داشتن رویاهای شیرین را به ما بدهد، هرچقدر ما را به فکر وادار کند

تنهایی هر چقدر بزرگ و خوب و خوشایند باشد یک بدی دارد

آن یک بدی این است که هر چه داری را برای همیشه از تو می‌گیرد

مثل پدر بی‌سوادی که آرزوی دانشمند شدن برای فرزندش دارد

مثل مادر بی‌هنری که آرزوی هنرمند شدن فرزندش را دارد

مثل هر پدر و مادری که تمام رویاهای نداشته‌ی خودشان را برای فرزندشان می‌خواهند

من هم از زندگی سیر نشدم

به امید داشتن فرزندی که حرف زدن با دیگران را بلد باشد و دوستان زیادی داشته باشد

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و ششم دفتر لامپ

تو مرا ز خود چنان برانی که دلم به هیچ کس خوش نیاید! و من تو را چنان بخواهم که بی تو جان نخواهم هر چند جان تویی.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

تو ز من چنان گریزی که ندانی ار گریزم بجز آستانت ای گل نبود پناهگاهی و چنان تو را بخواهم که به خواهش هزاران سنم و وزیر و شاهد نبود فراق گاهی.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

و من از تمام دنیا به دو چشم شرمسارم که بجز رخت نخواهم که ببینم آفتابی

و تو هم چنان پس ابر گرفته‌ای ز سویم، که نمی‌توانمت دید و از این ندیدن تو شده بر دلم غباری.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و پنجم دفتر لامپ

من مخلوطی از دلتنگی و چیزهای دیگری هستم که اصلا مهم نیستند. کاش دنیا جور دیگری بود و کاش چیز دیگری می‌خواست و ما هم پی راه دیگری بودیم

هر لحظه صدای خودم در گوشم می‌پیچد که انگار چیز دیگری می‌خواهم، چیز دیگری می‌جویم! کاش صدایش در نیایید که این همه عمر اشتباه کردیم

سایه‌ی تو را دنبال می‌کنم و تو را می‌خواهم و ممکن نیستی و به داشتن سایه‌ات اکتفا می‌کنم.

هر اتفاق، هر نگاه و هر کلمه کلیدواژه‌ای برای تو را به یاد آوردن شده! فکرم از تو دور نمی‌شود. هر چیزی را می‌توان جبران کرد اما شاید از پس هزینه‌ی جبران آن برنیاییم مثل این نبودن‌ها که میگذرند و بازگشتی ندارند.

تا آخر عمر حسرت نداشتن و نتوانستن گلویمان را فشار دهد و با جان کندن جانمان را بگیرد

دیگر “ای کاش” گفتن افاقه نمی‌کند باید کاری کرد! تمام دیوار ها ریخته! هیچ ستونی نیست هیچ سرپناهی نیست خودمانیم و خودمان باید تکیه ندهیم باید دل نبندیم

دیر آن زمانی‌ست که هیچ جا نباشی

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و چهارم دفتر لامپ

رفته بودم که گفت “اصلا مسخره نیست. شاید دوباره برگردد؛ همه چیز متغیر است!”

من بازگشتم، هرچند از نیمه راه به نیمه راه! اما بازگشتم. من از ابتدا شروع نمی‌کنم من تا نیمه‌های راه را رفتم و دیدم و برگشتم دیگر در آغاز نیستم و نخواهم بود.

هر کس قدمی بردارد حتی اگر برگردد باز میانه راه است. او چیزی را دیده که ندیده بود و به چیزی می‌اندیشد که نمی‌اندیشید.

کاش میشد دوباره متولد شد یا ای کاش بازگشت در زمان بود.

آن لحظه که دستانم را باز می‌کنم و از ناشناختگی تو در آغوشم شگفت زده می‌شوم. آن لحظه که هر دو غریبه‌ای هستیم که همدیگر را بهتر می‌شناسیم. برمی‌گردی و خواهی دید همه چیز متغیر است.

رنج دوری چیز عجیبی نیست. دوست داشتن همه چیز را معنا می‌بخشد و من خواهم دید که تو مانند من بازخواهی گشت.

اما دیگر در آغاز نخواهی بود. به روزی دل نخواهی بست که پس از آن شب می‌رسد و با ستاره‌هایی انس نخواهی گرفت که روز دیگر نیستند. هرچند آنها نیز باز خواهند گشت. اما به فردا؛ و تمام سختی زندگی در همین معنی نهفته است

من به آغاز باز نخواهم گشت و تو دوباره می‌آیی و چون هر دو برگشته از نیمه راه در نیمه راه هستیم با هم خو نخواهیم گرفت و باز ای کاش بازگشت در زمان بود.

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و سوم دفتر لامپ

گفتم همشون اول مثل ما بودند یهو صبح بیدار شدند و دیدند خیلی مهم هستند گفتی خدا کنه اون صبحی که ما بیدار میشیم قبل مرگمون باشه

گفتم تو اصلا دلت میاد از مرگ بگی گفتی دلم نمیاد ولی مگه باید دلم بیاد گفتم باید نداره ولی خوب نمیخوام بمیرم حداقل تا وقتی که یه بار از ته دل نخندیده باشم.

تو هم گفتی: خوب منم تا وقتی کسی رو از ته دل نخندونم آماده نیستم. برای همین غصه نخور دیوونه خودم از ته دل میخندونمت.

خندیدم

میگفتی آدم‌های دور و برت مثل اون کیف آبی شدند که توی ویترین مغازه بود و من خیلی دوستش داشتم، میترسم یه روز مث این کیف مشکیه که سه ساله دارمش دوستم نداشته باشی

گفتم اگر اون کیف آبی رو بخرم این فکرهای مسخره رو میندازی دور؟ گفتی دوتا آبی بود من اونیو دوست دارم که آبیش روشن‌تره

کیف آبیه رو برات خریدم و گذاشتم گوشه اتاق جوری که وقتی میای تو چشم باشه

روی تمام روزنامه‌های مچاله شده‌ی توی کیف با ماژیک پررنگ بزرگ نوشتم دیوونه تو که اون کیف مشکیه نیستی! تو دنیامی! دنیا که دو سال و سه سال نداره… تا هر وقت زنده باشم میخوامت وقتی هم مردم دلگرم اینه که یه بار از ته دل به تمام کیف آبی‌ها و کیف مشکی‌ها خندیدم

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و دوم دفتر لامپ

اومده میگه چی شده دیگه حرف نمیزنی میگم چیزی یادم نمیاد که بگم اگر هم یادم بیاد قبل این که چیزی بگم از خودم میپرسم حالا گیریم این حرفم زدی، خوب؟ که چی؟ بعد هر چی حرف تو ذهنم بود دود میشه میره هوا و انگار نه انگار اصلا قرار بود حرفی زده بشه، همینطور با لبخند ممتنع خیره میشم و انگار نه انگار

حرف زدن بهترین لذت دنیاست اما وقتی حرفی باشه وقتی کسی باشه

خیلی وقته زبونمو بریدی و رفتی

مثل موج ضعیف و گم شده‌ی رادیوی ماشین توی جاده هی گاه و بی‌گاه صدام میکنی و دوباره محو میشی

از خودم پرسیدم کجای این جاده برسم تا صدای تو همیشه باشه و بشنوم که بتونم من هم چیزی برای گفتن داشته باشم

کسالت آور بودن جاده و خش خش رادیو. خسته شدم و زدم کنار منتظر نیستم اتفاقی بیوفته، فقط میخوام هیچ چیزی نشنوم

خسته نیستی از نبودنت؟ من حسابی از این موضوع خسته شدم. به این فکر میکنم وقتی برگشتی به حرف‌هات مثل حرف‌های یه راننده تاکسی گوش بدم و بعد از یه لبخند بگم ممنون همین کنار پیاده میشم و واقعا هم انتظار دارم از این لبخندم احساس رضایت کنی و آماده بشی برای مسافر بعدی صحبت کنی انگار نه انگار

دیروز تلفنم رو برداشتم، چشمامو بستم و شماره گرفتم میخواستم از هزار نفر سراغتو بگیرم و ببینم کسی ازت خبر داره؟

من دیوونه نیستم عاشق خط مزاییک‌ها هم نیستم فقط دلم برای کسی تنگ نمیشه. میشد ولی دیگه نمیشه.

و هنوز به این فکر میکنم که اگر برگردی سیلی بزنم و اشک بریزم یا لبخند بزنم و نوازشت کنم

شاید هم رادیو رو خاموش کنم تا امیدی به برگشتنت نباشه انگار نه انگار

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و یکم دفتر لامپ

گفتم دلم کمپوت گیلاس می‌خواهد، از همان کمپوت گیلاس‌هایی که تو برایم درست می‌کردی

گفتی من که هیچ وقت کمپوت گیلاس درست نکردم منظورت چیست؟

گفتم درست نکردی که نکردی الان که می‌توانی خودت را به آن راه بزنی و بگویی باشد برایت درست می‌کنم، حتی اگر بلد نیستی می‌توانم دستورش را بدهم یاد بگیری ولی بگویی که یادم رفته چطوری برایت درست می‌کردم عزیزم تا لو نرود که تو اصلا هیچوقت برایم کمپوت گیلاس درست نکردی

راستی! چرا تا حالا برایم کمپوت گیلاس درست نکردی؟

امروز صبح که روزنامه‌ی تاریخ گذشته سه هفته پیش را از روی میز برمیداشتم تا ببینم سه هفته پیش چه اتفاقاتی افتاده بود یادم آدم که دیروز به تو قول دادم برایت گلدان و خاک و بیلچه بخرم تا گوشه حیاط توی گلدانی که مال خودت هست با بیلچه‌ی خودت گیاهی بکاری که مثل خودت گل باشد، بیخیال اتفاقات سه هفته پیش شدم و کیف پولم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.

گلدان سفید خریدم چون می‌دانستم قبل از اینکه چیزی بکاری روی آن نقاشی می‌کشی. همینطور هم شد!

تا گلدان را دیدی چشمانت برق زد و دویدی و قلم و رنگ‌هایت را آوردی روی گلدان درخت گیلاس کشیدی پر از شکوفه‌های زیبا گفتی این گیلاس‌ها که برسند می‌چینم و برایت کمپوت درست می‌کنم.

گفتم حالا من تا کی صبر کنم که درخت‌های روی گلدان تو گیلاس بدهد شاید دیدی سرما زد به درختت یا که نه اصلا آفت گرفت آن وقت چه می‌کنی؟

چپ چپ که نگاهم کردی فهمیدم کارم درآمد گلدانت را بغل کردی و با خودت به خانه بردی گفتی این گلدان توی خانه پیش من باشد بهتر می‌توانم مراقبش باشم اینطور هم من همیشه پیشش هستم هم تو به کمپوت گیلاست می‌رسی

گفتم حالا توی گلدان چه گلی می‌کاری؟

گفتی فعلا گیلاس ها برسند خیالم از بابتشان راحت بشود بعد تخمه همان گیلاس‌ها را می‌کارم تا سال بعد هم برایت کمپوت درست کنم

آه دیوانه، تو نمی‌دانی که من چقدر دوستت دارم

 

لامپ سوخته

صفحه شصتم دفتر لامپ

برای قرار آخر هفته چه دلگیرانه بی‌قرار بودم. انگار تو را سال‌هاست می‌شناسم و انگار تو سال‌هاست از من دوری! بی‌قرار هستم و از تو همان چیز را می‌خواهم که از آب، غذا و هوا می‌خواهم. مرا زنده نگه دار

داستان تو را داشتن آنقدر زیبا بود که انگار تمام دنیای من یک بوم نقاشی‌ست.

با تو ماندن هنوز نیامده بود که از تو جدا شدم و ساعت هنوز یک دقیقه‌اش هم نگذشته که سال‌هاست انگار دلتنگ تو هستم
شب به اجبار تنها ایستاده‌ام، بدون حق نشستن، بدون حق خوابیدن، بدون حق از تو بلند آواز سر دادن، به گریه دلتنگ تو بودن را پاسداری می‌کنم
کجاست دستانت؟

کجای تقویم باید برسیم که فاصله‌ی من و تو از این همه دور بودن برسد به جایی که به آغوش کشیده باشمت؟

کجای زندگی پیاله‌ای از آرامش به دست می‌گیریم؟

چه شد که تا پلک بر هم زدم کابوس هزار دیو بر چشمم نشست؛ چون پلک باز کردم همه جا سیاه بود؟

چه شد که به یک پلک بر هم زدن این همه از تو دور شدم؟

برای قناری در قفس بال حسرت است و برای من بی تو، نفس کشیدن

کجاست دستانت که به دست گیرم و از تمام داشته‌های دنیا به تو قناعت کنم

من به صوت تو که نامم را صدا می‌کنی معتادم

ماهی کوچک تنگ شیشه‌ای، برقص که هر دو بی‌تابانه به دریا محتاجیم

 

لامپ سوخته

صفحه پنجاه و نهم دفتر لامپ

می‌شود مست کرد و نشست و تا صبح ترانه نوشت، یا که قوطی الکل را کنار گذاشت تا صبح خوابید و خواب‌هایی دید که با بیدار شدن فراموش خواهند شد. می‌شود عاشق شد و صبر کرد که معشوق نیازت باشد یا این که به دوست داشته شدنی از سمت کسی راضی شد. می‌شود ستاره شد و مُرد و تا خیلی سال‌ها بعد هم در آسمان ماند و دیده شد یا اینکه به اعتقادی ایمان آورد و بعد از مرگ کفن پوش خاک شد. می‌شود خدا شد، حیات بخشید و جان داد و خداوارانه زندگی بخشید یا آنکه بنده بود و بنده مانده و در زندگی جان کند.

تو به صوت دوستت دارمی عاشق می‌شوی من به شوق دوستت داشتن، تو به شور با هم بودنی شاد می‌شوی و من با راز نگاهت مسرور،

این همه تکاپو که چه کنیم؟ چمدان ببندیم و به سفر برویم.

از شهر دور می‌شویم و من به تو نزدیک می‌شوم دستت را می‌گیرم و می‌پرسم ” هنوز مرا دوست داری؟ ”

تو شک می‌کنی؛
من میترسم!
تو صبر می‌کنی؛
من همین جای داستان مرده‌ام

تو مکث می‌کنی
تو هنوز ساکتی
چیزی بگو!

نگاهم میکنی و
میگویی دوستت دارم
دوباره زنده می‌شوم، دمت مسیحاییست

تکه ابر کوچکی چتر می‌شود، سایه‌ای نرم از ابر آفتاب را پوشاند، کنار جاده درختی برای این روز که من و تو با هم هستیم منتظر ایستاده

کناری می‌ایستیم و من از توی سبد نان می‌آورم، دوتا لیوان و کمی پنیر

تو چای را آماده می‌کنی و من نگاهت می‌کنم

هوا آنقدر خوب است که می‌شود هزار بار از نو عاشقت شد و برایت شعر دوستت دارم سرود

هنوز دلداده‌ی “عزیزم چای آماده است” گفتن‌های تو ام

میپرسی مقصدمان کجاست؟ چه نیاز به مقصد دیگر که تو مقصودی!

چشمان تو جهانی‌ست پر از ستاره‌های گم شده

لامپ سوخته