صفحه پنجاه و نهم دفتر لامپ

می‌شود مست کرد و نشست و تا صبح ترانه نوشت، یا که قوطی الکل را کنار گذاشت تا صبح خوابید و خواب‌هایی دید که با بیدار شدن فراموش خواهند شد. می‌شود عاشق شد و صبر کرد که معشوق نیازت باشد یا این که به دوست داشته شدنی از سمت کسی راضی شد. می‌شود ستاره شد و مُرد و تا خیلی سال‌ها بعد هم در آسمان ماند و دیده شد یا اینکه به اعتقادی ایمان آورد و بعد از مرگ کفن پوش خاک شد. می‌شود خدا شد، حیات بخشید و جان داد و خداوارانه زندگی بخشید یا آنکه بنده بود و بنده مانده و در زندگی جان کند.

تو به صوت دوستت دارمی عاشق می‌شوی من به شوق دوستت داشتن، تو به شور با هم بودنی شاد می‌شوی و من با راز نگاهت مسرور،

این همه تکاپو که چه کنیم؟ چمدان ببندیم و به سفر برویم.

از شهر دور می‌شویم و من به تو نزدیک می‌شوم دستت را می‌گیرم و می‌پرسم ” هنوز مرا دوست داری؟ ”

تو شک می‌کنی؛
من میترسم!
تو صبر می‌کنی؛
من همین جای داستان مرده‌ام

تو مکث می‌کنی
تو هنوز ساکتی
چیزی بگو!

نگاهم میکنی و
میگویی دوستت دارم
دوباره زنده می‌شوم، دمت مسیحاییست

تکه ابر کوچکی چتر می‌شود، سایه‌ای نرم از ابر آفتاب را پوشاند، کنار جاده درختی برای این روز که من و تو با هم هستیم منتظر ایستاده

کناری می‌ایستیم و من از توی سبد نان می‌آورم، دوتا لیوان و کمی پنیر

تو چای را آماده می‌کنی و من نگاهت می‌کنم

هوا آنقدر خوب است که می‌شود هزار بار از نو عاشقت شد و برایت شعر دوستت دارم سرود

هنوز دلداده‌ی “عزیزم چای آماده است” گفتن‌های تو ام

میپرسی مقصدمان کجاست؟ چه نیاز به مقصد دیگر که تو مقصودی!

چشمان تو جهانی‌ست پر از ستاره‌های گم شده

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *