گفتم همشون اول مثل ما بودند یهو صبح بیدار شدند و دیدند خیلی مهم هستند گفتی خدا کنه اون صبحی که ما بیدار میشیم قبل مرگمون باشه
گفتم تو اصلا دلت میاد از مرگ بگی گفتی دلم نمیاد ولی مگه باید دلم بیاد گفتم باید نداره ولی خوب نمیخوام بمیرم حداقل تا وقتی که یه بار از ته دل نخندیده باشم.
تو هم گفتی: خوب منم تا وقتی کسی رو از ته دل نخندونم آماده نیستم. برای همین غصه نخور دیوونه خودم از ته دل میخندونمت.
خندیدم
میگفتی آدمهای دور و برت مثل اون کیف آبی شدند که توی ویترین مغازه بود و من خیلی دوستش داشتم، میترسم یه روز مث این کیف مشکیه که سه ساله دارمش دوستم نداشته باشی
گفتم اگر اون کیف آبی رو بخرم این فکرهای مسخره رو میندازی دور؟ گفتی دوتا آبی بود من اونیو دوست دارم که آبیش روشنتره
کیف آبیه رو برات خریدم و گذاشتم گوشه اتاق جوری که وقتی میای تو چشم باشه
روی تمام روزنامههای مچاله شدهی توی کیف با ماژیک پررنگ بزرگ نوشتم دیوونه تو که اون کیف مشکیه نیستی! تو دنیامی! دنیا که دو سال و سه سال نداره… تا هر وقت زنده باشم میخوامت وقتی هم مردم دلگرم اینه که یه بار از ته دل به تمام کیف آبیها و کیف مشکیها خندیدم
نخستین بار که تو را دیدم
گمت کردم
باز دیدمت
باز گمت کردم
وقتی یافتمت
#دیوانه بودی
رضا براهنی