غزل ج

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است

لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست

نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار

چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

دل من در هوس روی تو ای مونس جان

خاک راهیست که در دست نسیم افتادست

همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست

از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست

سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم

عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز

اتحادیست که در عهد قدیم افتادست

 

غزل شماره ۳۶ حافظ

صفحه پنجاه و نهم دفتر لامپ

می‌شود مست کرد و نشست و تا صبح ترانه نوشت، یا که قوطی الکل را کنار گذاشت تا صبح خوابید و خواب‌هایی دید که با بیدار شدن فراموش خواهند شد. می‌شود عاشق شد و صبر کرد که معشوق نیازت باشد یا این که به دوست داشته شدنی از سمت کسی راضی شد. می‌شود ستاره شد و مُرد و تا خیلی سال‌ها بعد هم در آسمان ماند و دیده شد یا اینکه به اعتقادی ایمان آورد و بعد از مرگ کفن پوش خاک شد. می‌شود خدا شد، حیات بخشید و جان داد و خداوارانه زندگی بخشید یا آنکه بنده بود و بنده مانده و در زندگی جان کند.

تو به صوت دوستت دارمی عاشق می‌شوی من به شوق دوستت داشتن، تو به شور با هم بودنی شاد می‌شوی و من با راز نگاهت مسرور،

این همه تکاپو که چه کنیم؟ چمدان ببندیم و به سفر برویم.

از شهر دور می‌شویم و من به تو نزدیک می‌شوم دستت را می‌گیرم و می‌پرسم ” هنوز مرا دوست داری؟ ”

تو شک می‌کنی؛
من میترسم!
تو صبر می‌کنی؛
من همین جای داستان مرده‌ام

تو مکث می‌کنی
تو هنوز ساکتی
چیزی بگو!

نگاهم میکنی و
میگویی دوستت دارم
دوباره زنده می‌شوم، دمت مسیحاییست

تکه ابر کوچکی چتر می‌شود، سایه‌ای نرم از ابر آفتاب را پوشاند، کنار جاده درختی برای این روز که من و تو با هم هستیم منتظر ایستاده

کناری می‌ایستیم و من از توی سبد نان می‌آورم، دوتا لیوان و کمی پنیر

تو چای را آماده می‌کنی و من نگاهت می‌کنم

هوا آنقدر خوب است که می‌شود هزار بار از نو عاشقت شد و برایت شعر دوستت دارم سرود

هنوز دلداده‌ی “عزیزم چای آماده است” گفتن‌های تو ام

میپرسی مقصدمان کجاست؟ چه نیاز به مقصد دیگر که تو مقصودی!

چشمان تو جهانی‌ست پر از ستاره‌های گم شده

لامپ سوخته

شما بفرمایید بشینید اینجا – دیالوگی از فیلم هامون

آقای دکتر! ببخشید قربان… من اساسا خودم از مهشید خواستم بیاد و روانکاوی بشه

شما بفرمایید بشینید اینجا…

من مرتب شلنگ تخته میندازم  ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟ من مرتب شلنگ تخته میندازم  ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟

 

انگار اشتباه‌ی در کار نبود! انگار من واقعا دارم فرو میرم، واقعا من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم

 

چکار کنم؟ ما آویخته‌ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده‌ی خودمان را؟

شما بفرمایید بشینید اینجا . . .

 

دیالوگ

فیلم هامون

#گوش_کن :

همیشه لامپ اولین اعدامی‌ست – صدای مهرداد عارفانی

همیشه لامپ اولین اعدامی‌ست . . .
روشن می‌کند خانه را، آویزان تاب می‌خورد؛
برق که میرود ترس سیاه می‌شود!

ما چقدر اشتباه کرده‌ایم،
اشیاء گم شده‌اند، میز دیگر نیست!
کاغذهای سفید در سیاهی، کلمه فرق نمی‌کند!

باید فقط حرف بزنیم کتبی نمی‌شود
شفاهی بازوهایت را باز، لب‌هایت را فشار
دیوار یا پنجره،
اینطرف نیست، آنطرف هم ندارد
جنگل ریخته از موهای تو!

مهرداد عارفانی

#گوش_کن :

صفحه پنجاه و هشتم دفتر لامپ

دلم آشوب گرفته وسط دنیای کوچکش گیر کرده، چشم‌ها هنوز خیس هستند، راننده‌ها از توی اتوبان بی‌تفاوت به حال من که پشت پنجره ایستاده‌ام عبور می‌کنند، ماهی توی تنگ خیلی وقت پیش‌ها مرده است، ساعت نای حرکت ندارد! این وسط تو فقط نیستی که کنارم نباشی، حتی عنکبوت‌ها هم دیگر اینجا تار نمیتنند
هنوز مات اتوبانم و هنوز ماشین‌ها بی‌تفاوت‌اند

تمام من غبار شهر به خود گرفته

هنوز راهی برای به تو رسیدن هست؟ تو را کجای نقشه‌ی جغرافیا گم کردم؟

به تو نامه مینویسم، پستچی‌ها دیگر از این همه نامه‌ی بی‌مقصد پر مقصود کلافه شده‌اند! شهر آشوب شده! یک نبود تو ببین چکار می‌کند

با خودم می‌جنگم تو شدی فرمانده، نقشه‌ی نابودی‌ام را کشیدی
من نقش خیال تو را میکشم

تو معلوم نیستی، مه همه جا را گرفته، دیگر چشم‌ها کار نمی‌کنند، اینجا فقط باید صدایت بزنم! آهای گم شده در مه، آهای پنهان شده در من، وقتش نیست آفتاب بتابد؟ وقتش نیست بیایی؟

هنوز دست تو تاریخ را نگه داشته، زمان ایستاده، من پشت پنجره تو را میبینم که مثل راننده‌های توی اتوبان بی‌تفاوت به من، عبور میکنی؛ میدوم تا به تو برسم، پله‌ها را دو تا یکی رد میکنم، اینجا پا جواب نمیدهد با سر میایم، به در میرسم دیگر اراده‌ی من دست خودم نیست، دوست ندارم در را باز کنم، دوست ندارم دوباره ببینمت، دوست ندارم دوباره تاریخ رقم بخورد، دوست ندارم زمان حرکت بکند، اما در را باز میکنم . . .

 

کاش پشت پنجره ایستاده بودم و رفتنت را یک دل سیر تماشا می‌کردم

کاش می‌ایستادی تا ببینی به چه شوقی در را باز میکنم.

 

لامپ سوخته

عروسک ساز – ترانه‌ای با صدای صدای کاوه صالحی

شاید باید دوتا دست بسازه برام موهاشو نوازش کنم
شاید باید دوتا پا بسازه برام مثل سایه دنلابش کنم
شاید باید با دکمه پیرهنش برام چشم بسازه نگاهش کنم
شاید باید دوتا لب بدوزه برام اینا رو ازش خواهش کنم

بیار سوزنت رو . . .

عروسک ساز من بیار سوزنت رو

بذار جای چشمام دکمه‌های پیرهنت رو

میخوام بوی دستات بره تو وجودم

تار و پودم

کاوه صالحی

#گوش_کن :

– پلی‌لیست آقای لامپ –

صفحه پنجاه و هفتم دفتر لامپ

بوق و باز بوق و باز هم . . .

ناگهان صدای تو!

” الو… سلام… “

سیب، انگور، انار و یک فصل پاییز

” سلام، دلم تنگ شده بود؛ خوبی؟ “

من، تابستانی که تمام شد، تویی که اینقدر از من دوری و یک عالمه دلتنگی

” خوبم مرسی، تو چطوری؟ “

فعلا به بخاری احتیاجی نیست هنوز دست تابستان لای تقویم جیبی کوچکی که از تو هدیه گرفتم گیر کرده و هوا گرم است

” دلتنگم
و هر روز به این فکر می‌کنم که دلتنگ تو بودن حال خوب حساب میشه یا نه! فقط دلتنگم “

عوارض دلتنگ تو بودن را وقتی که لحظه‌ای از یاد تو دور شوم حس می‌کنم و باز یاد تو میافتم

پاهایم را توی خیابان وقتی با تو قدم میزدم جا گذاشتم، دستانم را بعد از آن که برای تو به نشان خداحافظی تکان دادم گم کردم، چشمانم هم وقتی سوار اتوبوس شدی و در بسته شد و رفتی دیگر نمیبیند، حواسم تا دید اینجا شورش شده خودسر شد و نیست

از تو را خیال کردن زیباتر تو را خواستن است

بخند به یاد روزی که دست در دست هم پر شور و شوق راه میرفتیم و من فقط به داشتنِ دستانِ تو فکر می‌کردم نه قدم‌هام

بخند به یاد روزی که خنده کنان زیر آوار نگاه تو فرصت نفس کشیدن هم نداشتم

یادت بیار که این دیوانه چقدر دوستت دارد

شب شده، به جز صدای جیرجیرکى که مدام میگوید “نیست… نیست… نیست… نیست…” چیز دیگری کنارم نیست.

این وسط حرفهایى میماند که زده نمی‌شود و هیچوقت گفتنی نیست.

فقط دلتنگم.

 

لامپ سوخته

صفحه پنجاه و ششم دفتر لامپ

مرگ موش و وان پر از آب حمام

یک مرگ تلویزیونی

من زنده‌ام، راه میروم، غذا میخورم، هر کسی احوالم را بپرسد با لبخند واقعی می‌گویم خوبم، اما مرگ چیز خیلی نزدیک‌تری از وان حمام و مرگ موش و یک سریال تلویزیونی‌ست

من زنده‌ام و نفس می‌کشم، تو دوری و غصه‌ات را می‌خورم

تو پشت تلفن سلام می‌کنی و دلم بی‌هوا میریزد و فکر می‌کنی زنده‌ام

از پشت تلفن هنوز چشم‌ها معلوم نیستند، از پشت تلفن هنوز فکر می‌کنی خوبم

خوبم باور کن خوبم

هیچ وقت اینقدر خوب نبودم

 

لامپ سوخته