صفحه سی و هشتم دفتر لامپ

امروز صبح باید قید خواب را بزنم، باید صبح زود بیدار شوم و فکری به حال خودم کنم، باید همه چیز درست شود قبل از اینکه آفتاب طلوع کند

تو یادت نیست، ما تا دیروز عاشق بودیم!
تو یادت نیست، ما تا دیروز برای هم میمردیم. از دیروز که مُردم و تو رفتی، دیگر زنده نشدم! همینطور هاج و واج فقط اسمت را صدا می‌کنم، صدا کردنی بیهوده و بدون جواب طوری که خودم هم می‌خندم از حماقتم.

تمام دنیای من شده پلی‌لیستی از آهنگ‌هایی که هر روز چندین بار باید گوش کنم و کتاب‌هایی که دورم چیده‌ام و انگیزه‌ای برای خواندنشان ندارم، چه انگیزه‌ای وقتی که دنیا دارد رو به زوال میره و تمام می‌شود و از همه بدتر، تو پیشم نیستی که این زوال را با هم ببینیم و به قبر همه‌ی آن‌هایی که هر روز قلب هم را بی‌خبر از این زوال می‌شکنند بخندیم!
و من چه چقدر درگیر این پلی‌لیستم!

عشق به تو تاوان تمام گناهان من است
و من در فکر گناهی دیگر

تو یادت نمی‌آید، من داشتم آب میخوردم که پریدی توی چشمم و آب پرید توی حلقم و قلبم پرید بیرون
تو و آب و قلبم با هم توطئه کردید

باید کلافی بریسم از افکارم، با آن پالتویی ببافم به رنگ خیالاتم و به تن ذهن یخ‌زده‌ی تنهایم کنم
که شاید آب و نان نشود، اما آرام جان می‌شود

 

لامپ سوخته

صفحه سی و هفتم دفتر لامپ

دلشوره‌ای که دارم با عرق بیدمشک و دم کرده گل‌گاوزبان و آغوش تو هم درمان شدنی نیست.

داشتم فکر می‌کردم که چگونه تصویر تو را وصف کنم، گفتم تو دلشوره‌ای هستی سهمگین‌تر از هزار و اندی دلواپسی، تو خودِ خودِ آشوبی
نمی‌دانی چقدر با خودم کلنجار رفتم که دوستت نداشته باشم! اصلا باور می‌کنی؟ من تو را به آرامش، چیزی که همه در پی آن هستند، ترجیح دادم! حالا باید روزی چندین و چند بار بسوزم و دلواپست باشم، چرا؟! چون که دوستت دارم و چیزی برای من با ارزش‌تر از این نیست.

یک فنجان چای کنار تو بهشتی برای من می‌سازد که هیچ خدایی هم نمی‌تواند در هزاران کتاب توصیفش کند و فقط تو نیستی که این را میدانی! تمام آدم‌هایی که مرا دیوانه خطاب می‌کنند می‌داند که من چقدر دوستت دارم!

کار؟ زندگی؟ تفریح؟
برای من همه‌ی اینها خلاصه شده توی فکر کردن به این که چه نقشه‌ای بریزم که تو را شاد کنم و تو چقدر زیبا می‌خندی

داستان عشق بی‌رحمانه می‌شود، هر کسی می‌تواند عاشق تو باشد چون تو حقیقت یک معشوقی و باید عاشقت بود و من دلواپس همین موضوع هستم!

ولی نه، من فرق دارم! من دیوانه‌ی تو هستم، عشق که مثل بادگلوی شیرخوارگان یکهو تمام می‌شود! اما دیوانگی حس عطش انسانی‌ست به آب وقتی که آب شور می‌نوشد، تمامی ندارد تا وقتی از همین آب خوردن بمیرد

هان… تو باید چیزی از من بخواهی، پس بیا از من بخواه، بلاخره تو معشوقی! اما باز یک مشکل دیگر

همه دارند آنچه تو خواهی و من که تو خواهم آن ندارم!

این مرامش نیست، من تحمل ندارم، بیا چیزی بخواه که من هم داشته باشم مثلا دیوانگی!

که من جز دیوانگی و آرزوی تو را داشتم چیزی ندارم

 

لامپ سوخته

صفحه سی و ششم دفتر لامپ

کاش هنوز معلمی داشتم که موضوع انشا برایم مشخص میکرد.

میگفت ول کن فکر و خیال‌هات را مثلا از تابستانی که گذشت بنویس. بعد من خوشحال و خندان کاغذ و قلم به دست، فکر میکردم . . .

لعنت به من که باز تو پسزمینه‌ی ذهنمی

آقای معلم اجازه!
تابستان من اصلا نگذشت، تابستان من اصلا نیامد! من توی همان خرداد گیر کردم

آقای معلم ببخشید که نمیتوانم از تابستانی که نداشتم بنویسم، لطفا بفهمید که ما بچه مدرسه‌ای‌ها هم عاشق میشویم همان لحظه که زنگ آخر میخورد و ما گرسنه به شوق ناهار راهی خانه می‌شویم، همان موقع که صدای اذان مسجد توی کوچه‌ها می‌پیچد!
دخترها هم با ما تعطیل میشدند! من یک روز یکیشان را دیدم، دیگر نه صدای اذان به گوشم رسید و نه گرسنه شدم

من هر روز به شوق او از مدرسه بیرون میرفتم!

آقای معلم امتحانات خرداد و تعطیلی مدرسه او را از من گرفت، من نه دیگر او را میبینم نه غذا میخواهم و نه صدای اذان را میشنوم بعد شما از تابستانی گه گذشت و من میگویم نگذشت حرف میزنید!؟

موضوع انشا را عوض کنید لطفا

 

لامپ سوخته

صفحه سی و پنجم دفتر لامپ

همیشه باید یک جا گاف میدادم، همیشه باید میبخشیدی و شرمنده میشدم،

تو چرا اینقدر با من خوبی؟

روزهای ابری را دوست ندارم چون تاریکی همه جا قدرتش را به رخ آدم میکشد، من عاشق نور بودم و تو. تو از نور هم بهتری، حاضرم هر روز ابری باشد ولی تو کنارم باشی، وقتی تو باشی چه ترسی از تاریکی میتوانم داشته باشم؟

امروز از اینکه مهربان از خواب بیدار میشوی خوشحال بودم، حداقل نگاهت اولت این را میگفت؛ اما انگار غافل گیر شدم! چقدر از نامهربونی‌هایت بدم میاید!

ولی من آدم بی‌خیالی نیستم، کلافه‌ات نمیکنم ولی با تمام وجود سعی میکنم شاد باشی. میدانی آدم‌ها کجا از هم دور میشوند؟

آنجایی که فکر میکنند حق با آنهاست! من هیچ وقت دوست ندارم از تو دور بشم! پس همیشه حق با تو‌ست.

سر میز صبحانه اینقدر چایی شیرینت را هم میزنی که واقعا با تمام وجود درک میکنم که چقدر کلافه‌ای

این وقت‌ها از ترس اینکه مزاحمت باشم سرم را پایین می‌اندازم و هیچکاری نمیکنم! نه صبحانه را تمام میکنم که دلیلی برای سر میز نشستنم نباشد و نه چیزی میگویم که تمرکزت بهم بریزد، ولی با تمام وجود حست میکنم

میدانی چرا اینقدر دوست دارم؟

چون وقتی میفهمی نگرانت هستم قاشق را از استکان درمیاوری چند بار میزنی لب استکان و میزاریش کنار، میخندی و میگویی تو مربا نمیخوری؟! اشکی که بابت ناراحتی تو توی چشمم جمع شده بود همون موقع میچکد ولی با خنده میگویم چرا که نه! من عاشق تو هستم و نور و مربا!

و تو چقدر از همه زیباتری

 

لامپ سوخته

صفحه سی و چهارم دفتر لامپ

آب توی کتری تازه جوش اومده بود که فهمیدم میل به صبحانه ندارم، خودم را برداشتم و از خانه بیرون زدم،

اما مشکل اینجا بود که من جای دوری نمیتوانستم برم

ته تهش توی پارک روبروی خانه قدم بزنم و تا سوپرمارکت بروم و سیگار بخرم

هیچوقت جای دوری نتوانستم برم، هیچ وقت کنجکاو نشدم که دوتا خیابان بالاتر آیا کنار خیابان درخت هست؟! یا وسط بلوار چه گلی کاشتند؟

فقط میخواستم بدون هیچ دردسری دلتنگی را از سرم باز کنم، من همیشه دلتنگی‌هایم را ماست مالی کردم!

در مورد احساساتم هم هیچوقت جای دوری نمیرفتم، همیشه با یک ژست منتظر میماندم، همیشه با یک توقع چشم به راه میشدم! از کنار آدم‌هایی که دوستشان داشتم دور نمیشدم

اما مشکل این بود که نزدیک هم نبودم، نه دور و نه نزدیک! همیشه گوشه‌ای منتظر بودم تا نگاهم کنند همیشه کور بودند، همیشه کور بودم

احساسی که از توقع بی‌جا زاده شود آخر دلهره آور است

اضطرابی دارم که هیچ کس دلیلش را نمیداند، اضطرابی که خودم هم دلیلش را درست نمیدانم

من عاشق بودم و هیچ معشوقی نبود، میترسم از اینکه یک روز بی‌هوا دلم بگیرد و سوپرمارکت کنار پارک بسته باشه و یا آب توی کتری هم هرگز به جوش نیاد

 

لامپ سوخته

صفحه سی و سوم دفتر لامپ

صدای خر خر تلفن و وقتی صدایت بالا نمی‌آمد، وقتی دلم تنگ بود، وقتی دلت گرفته بود و من پشت تلفن صدای پژواک “الو… الو…” خودم را فقط میشنیدم

وقتی که امکانات مثل امروز نبود

تو از من خیلی خیلی دور بودی، مثل الآن که کنارم نشتی ولی خیلی خیلی دوری

دلت تو نمیگیرد؟

دل من که وقت و بی وقت شماره‌ی تو را میگیرد و تو هم اشغالی

 

لامپ سوخته

صفحه سی و دوم دفتر لامپ

چندی‌ست اینجا مرگ می‌بارد
تعجبم از این است که تو چرا می‌ترسی؟ من که مشکلی ندارم، باور کن ما اینجا روزی چند وعده می‌میریم بی آنکه هیچ کس بویی ببرد، جنازه متعفنمان هم روی کاناپه میافتد و به یک قطعه عکس لعنتی توی دست خشک شده‌اش همینطور خیره می‌شود، بی‌آنکه حتی یک نفر را هم در عکس بشناسد.

از مرگ نترس، از آدم‌های توی عکس بترس که حتی یادآور خاطرات هم نیستند!

 

لامپ سوخته

صفحه سی و یکم دفتر لامپ

بی‌کار که باشی مدام فکر و خیال‌ها توی ذهنت روی هم تلنبار می‌شوند و آخر سر به جایی میرسی که نمیفهمی به کدام یک باید فکر کنی، یعنی به جایی میرسی که اصلا نمی‌فهمی به چه چیزی فکر میکنی، گاهی حس میکنی اصلا مدت‌هاست که فکر نکردی.

گوشه نشینی هر چه نداشته باشد خیلی خوب راه بدبخت شدن را یادت می‌دهد. گاهی دوای درد این است که خود را درگیر روزمرگی کنی و همه چیز زندگی را از صفر شروع کنی،

خراب کن تمام ساخته‌ها و روی آوار گذشته برقص. ما برای رقصیدن به این دنیا آمده‌ایم.

 

لامپ سوخته

صفحه سی‌ام دفتر لامپ

می‌خواستم برایت از خوشی‌ها تعریف کنم، دیدم دلم گرفته، دل گرفته خوشی می‌خواهد چکار، دل گرفته تو را می‌خواهد.

می‌خواستم بنویسم و برایت تعریف کنم که امروز اینجا باران آمد و هوا زیبا شد و گنجشک‌ها زیر بوته‌ی گل رز پنهان شده بودند و سر و صدا می‌کردند و من هم زیر باران تماشایشان می‌کردم، دیدم نه این باران اصلا زیبا نیست، یعنی اصلا انصاف نبود باران ببارد و تو نباشی؟

دیدم دلم گرفته خواستم به تو فکر کنم، دلم بیشتر گرفت، خواستم به تو فکر نکنم و فراموشت کنم، نشد!

این روزها از دست آدم‌ها خیلی راحت رنجیده خاطر می‌شوم، از طرفی یک جور که نگاه می‌کنم می‌بینم “نه سایه دارم و نه بر بیافکنندم و سزاست / وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند” یا “شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی / هر شکستی که به ما می‌رسد از خویشتن است” و یا هر ضرب‌المثل و شعر و جمله‌ای که مرا اینگونه توصیف کند، من دیگر خودم را دوست ندارم

امروز باران هوا را تمیزتر از هر زمان دیگری کرد، راحت میشد نفس کشید، ولی هر چند هوا برای تنفس لازم است اما کافی نیست، تو هم باید باشی

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و نهم دفتر لامپ

“همینطوری زندگی را شل گرفتی که همه چیز از دستت در رفت !”، این را زن همسایه با صدای بلند پای پنجره اتاق من به شوهرش می‌گفت؛

من عادت ندارم به حرف کسی گوش کنم یعنی راستش را بخواهی وقتی کسی حرف میزنند و مخاطبش من هستم هم درست حسابی گوش نمی‌کنم چه برسد که حرف‌هایشان به من هم ربط نداشته باشد. ولی من کلا پای پنجره که بنشینم زیاد حرف‌های مردم به گوشم میرسد، یادم می‌آید یک روز دو تا از پسرهای محل سر یک سی‌دی بازی دعوایشان شده بود و یکی دیگری را تهدید می‌کرد که برادرم را می‌آورم تا سی‌دی بازی من را از حلقومت بیرون بکشد یا یک چیزی توی همین مایه‌ها.

یک چیز بین خودمان بماند، من از رسیدن صدای دیگران به گوشم کلافه شدم برای همین است شده گرما و سرما را تحمل کنم، سختی راه را تحمل کنم و همه چیز را کنار بگذارم میروم تا برسم به جایی که صدای هیچ آدمی نباشد، میروم پشت یک کوه از دست آدم‌ها قایم می‌شوم و کف زمین دراز می‌کشم و چشمانم را می‌بندم، ولی مشکل کار اینجاست که من هم حرف دارم! کلی حرف برای زدن اما از آنجایی که کار بیهوده احمقانه به نظر میرسد دوست ندارم پشت همان کوه برای آسمان و پرنده‌ها و علف‌ها تعریف کنم، دلم یک گوش می‌خواهد، یک گوش که صبور باشد و از صبح تا شب برایش ور ور کنم و در تمام این مدت به من انگیزه‌ای برای حرف زدن بدهد

آخر هر گوشی که گوش مطلوب نیست!

بعضی آدم‌ها وقتی برایشان حرف میزنی از کرده خودت پشیمان می‌شوی و هی خودت را لعنت می‌کنی که کاش اصلا حرف نمیزدی، بعضی آدم‌‌ها بی‌تعارف میرینند به تمام شور و اشتقاقی که در حرف‌هایت داری، اینجا هم که نمی‌شود همش صفحه کلید را نوک زد و برای شما پست کرد توی وبلاگ، یک گوش راست راسکی می‌خواهم که درست حسابی به حرف‌های من گوش کند، شاید زن همسایه هم همین گوش را می‌خواست و برای همین داد میزد! هرچند مرد همسایه هم گناهی ندارم، زندگی سخت شده، زندگی که سخت می‌شود آدم دیگر مثل یک جنازه می‌شود اصلاً نمی‌فهمد چه اتفاقی برای دیگران رخ می‌دهد، ولی زن همسایه بیشتر حق دارد! من اگر جای زن همسایه بودم بلندتر داد میزدم

 

لامپ سوخته