بیکار که باشی مدام فکر و خیالها توی ذهنت روی هم تلنبار میشوند و آخر سر به جایی میرسی که نمیفهمی به کدام یک باید فکر کنی، یعنی به جایی میرسی که اصلا نمیفهمی به چه چیزی فکر میکنی، گاهی حس میکنی اصلا مدتهاست که فکر نکردی.
گوشه نشینی هر چه نداشته باشد خیلی خوب راه بدبخت شدن را یادت میدهد. گاهی دوای درد این است که خود را درگیر روزمرگی کنی و همه چیز زندگی را از صفر شروع کنی،
خراب کن تمام ساختهها و روی آوار گذشته برقص. ما برای رقصیدن به این دنیا آمدهایم.