گفتم بیا ببین که مکدر نشستهام
گفتی بنوش باده که از عقل خستهام
گفتم که بادهی من چشم مست توست
بی روی ماه تو از باده خستهام
دنیا و هر چه خوشی هست آن تو
از گردش زمین و زمان بی تو خستهام
گفتی هلاک عشق مباش آتشا که من
در قلب تو نشسته و بی تو شکستهام
گفتم بیا ببین که مکدر نشستهام
گفتی بنوش باده که از عقل خستهام
گفتم که بادهی من چشم مست توست
بی روی ماه تو از باده خستهام
دنیا و هر چه خوشی هست آن تو
از گردش زمین و زمان بی تو خستهام
گفتی هلاک عشق مباش آتشا که من
در قلب تو نشسته و بی تو شکستهام
“به دانستههات پشت نکن!”
“هدف اونطرف خطره!”
این دو جمله از بین هزار و اندی جملهای بود که همسفرم توی راه برگشت به شهرم بهم گفت
تمام عمرم سعی کردم همه جور کاری رو تجربه کنم اما امروز شاید با خیلی چیزها آشنا شدم، ولی به خیلی چیزها هم نرسیدم. آدمایی مثل من یه لیوان هستند، میتونم از همه چیز یه خورده داشته باشم که معلوم هم نیست چه معجونی از آب دربیاد، یا از یه چیز خاص یه لیوان کامل باشم!
باید دستمو بکشم روی چراغ جادو و خاکش رو پاک کنم، باید کاری کنم، یه حرکت! تا بتونم آرزو کنم، آرزویی که برآورده بشه.
فکر میکنم خدا منو جور خوبی دوست داره
همیشه وقتی به حرفی نیاز داشتم با کسی مواجه شدم که ناخودآگاه و بی مقدمه جواب سوالات من بوده
همسفرم میگفت “آدمها با کسی مواجه میشند که انتظار دارند مواجه بشند، دنیا برای آدمی که فکر میکنه سخته واقعا سخته، دروغی هم نیست، دنیا برای آدمی که میگه آرومه واقعا آرومه، هیچ دروغی هم نیست، تو کاری میکنی، چیزی میخوای یا انتظار داری و واکنش همونو میبینی”
همیشه آدمهایی که میخواستم توی مسیرم قرار گرفتند، یادم میاد روزی که توی پارک نشسته بودم و به تنهایی و خوبیهاش فکر میکردم و از افکارم لذت میبرم پیرمردی سمتم اومد و گفت جوان چرا تنها نشستی؟
بهش گفتم خوب چی بهتر از تنهایی؟
گفت تنهایی رو باید دوست داشت، اگه بهت لذت میده درکش کنی، اون یه وجود تنهاست و با ما فرق داره، باید تنهایی رو تنها گذاشت تا راحت باشه، ما آدما زیر بار تنهایی له میشیم و میشکنیم، تنهایی چیزای خوبی به آدم یاد میده ولی اگه زیاد بهش سخت بگیری و از پیشش نری تمام چیزایی که بهت یاد داده رو باضافه خودت ازت میگیره
دارم به ساعت روی دیوار نگاه میکنم، بدون این که درکم کنه در حرکته! وقت ندارم برای فکر نکردن! وقت ندارم برای امتحان کردن زندگی، اون هم در شرایطی که دیگه این لحظهها تکرار نمیشه
نمیفهمم چرا وقتی یاد تو میافتم همهی دنیا شروع میکند به چرخیدن دور سرم
نمیفهمی چرا وقتی یاد تو میافتم دیوانه میشوم؟
چنگ میزنم به صورت خودم، مشت میکوبم به دیوار و وحشیانه از همه دور میشوم!
تو چه داری که میترسم از تو؟ تو چه کردی که از تو فرار میکنم؟
تو ماه کاملی در آسمانی که اسم، نشانی، خاطرات و خودت، مرا دیوانه میکنند، میشوم یک ناهنجاری کامل و بدون هیچ محدودیتی دیوانگی تراوش میکنم
دوستت دارم و میترسم از دوست داشتنت
دوستت دارم و میترسم از دوست نداشتنت
دوستت دارم ولی میترسم و از همه به گوشهای فرار میکنم که مشرف است به همه، حس خوبی نیست وقتی دیگران از کارم متعجب میشوند
گاهی فکر میکنم باید همه را جمع کنم، بروم روی چهارپایه تا دیده شوم بعد داد بزنم که: “من دیوانه هستم! منه دیوانه دوستش دارم” بعد چهارپایه را از زیر پایم
خالی کنم، خیلی راحت،
خیالت راحت،
خیالم راحت.
گاهی فکر میکنم باید ندید، نبود یا اصلا نخواست… من تو را میخواهم ولی باید نخواست
گنگ حرف میزنی! ببینم مرا دوست داری؟ گنگ حرف میزنی! ببینم چه کسی را دوست داری؟
گنگ حرف میزنی که مدام گاف میدهم
ولی من دیوانه نیستم، من عاشقم! هر کسی عاشق تو باشد دیوانه میشود؛ دیوانه که نه، عاشق میشود! تو ماه کاملی که عاشقان را دیوانه میکنی
میترسم ببینمت ولی تا بخواهی با خیالت دست در دست هم قدم میزنیم، میترسم صدایت کنم ولی تا دلت بخواهد با خیالت حرف میزنم
خیلی خیالتی شدم، باید راحت شوم، امروز صبح یک چهارپایه خریدم
روزی دیوانهای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را میپرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بینیازم
شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است
شیخ گفت: پیامآور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!
شیخ گفت: معجزهی تو چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر!
شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، “من” نیست!
شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید
شیخ خدا را به قتل رساند!
و مردم شیخ را تحسین کردند
بیا بزن توی گوش من و بلند سرم داد بکش که:
– “احمق جان! ماها همه کنار همیم که راحت باشیم”
من هم گیج سیلی تو با بعض اول و آخر کلماتم را قورت بدهم و با صدای آهسته بگویم:
+ “من راحت نبودم!”
– “چی؟”
حالا فریاد میزنم:
+ “من اصلا راحت نبودم…!”
حالاست که چشمانت خیره بشوند به من و فقط هاج و واج نگاهم کنی
+ “دم کردهی گل گاو زبان خوردم، آرامبخش هم خوردم، اما آرام نیستم؛ من راحت نبودم! اینکه هر روز خودم را پشت گوش بیندازم.
در دوستی یک سری قانونهای غیر منطقی هست! ولی اجباری! تو منطقی رفتار کردی و خطاکاری؛ من با این منطق تو راحت نیستم، لحظههای زیادی چشم انتظار این نشسته بودم تا اعتراف کنی که اشتباه کردی ولی باز خیلی منطقی مغروری! من آرام نیستم! ولی آدم که هستم!”
جایی برسی که بفهمی باید شروع کنی به گشتن
راه بیوفتی همه جا در به در پی خودت بگردی، به هر کجا که فکر کنی سرک بکشی و دنبال ردی از خودت باشی
جایی برسی که خسته و کلافه، از مردمِ توی پیادهروها میپرسی: “ببخشید آقا؛ ببخشید خانم! شما مرا ندیدید؟ هر چه میگردم نیستم! اگر نشانی از من دارید لطفا کمکم کنید.”
حالا کم کم میفهمی همه دارند دیوانه میشوند! ولی تو سعی کن عاقل بمانی، یک لحظه شک کنی نبود خودت هم یادت میرود و میشوی مثل بقیه دیوانههای توی شهر که بیخیال خودشان شدند
آدم که بیخیال خودش باشد بیخیال بقیه هم میشود، آدم بیخیال آدم نیست، انگل است! فقط “به من چه” توی دهانش میچرخد.
جایی برسی که بفهمی جای خودت خالیست، عکس و اعلامیه چاپ کنی که آهای مژدگانی به کسی که مرا پیدا کند یا خبری از من بدهد
اما چه ساده انگارانه
گاهی فکر میکنم من سیاهی چشمان تو هستم، گاهی فکر میکنم تو سرخی قلب منی که توی سینهام پنهان شدی
من گوشهای تو هستم، من زبان تو هستم، من چشمان تو هستم و تو قلب منی
گاهی فکر میکنم خودم را پیدا کردم، تو را هم پیدا کردم
تو دنبال کلماتی خاص میگشتی و من میتوانستم آنها را بیان کنم، من و تو بیمار بودیم و داروی هم دیگر؛ من میگفتم و تسکین میافتم تو میشنیدی و آرام میشدی، حالا بعد از این همه سال من برای تو “او” شدم، تو برای من “خاطره”
من هنوز بیمار تو هستم ولی تو دیگر نیستی، دارم به این فکر میکنم چقدر طول میکشد بعد از مرگم فراموشم کنی، بیتوجه به این که تو همین حالا هم فراموشم کردی
ولی این را بدان سنگ قبرم هم نام تو را فریاد خواهد زد و مدام حرفهایی را تکرار خواهد کرد که تو دوست داری بشنوی
هوا کم کم تاریک میشود و من دلواپس تو، گوش تو حالا مسکن حرفهای کیست؟ اخم میکنم و آخرین پرتوهای نور خورشید را نگاه میکنم
تا حالا خورشید اینطور غروب نمیکرد و از امروز خورشید جوری دیگری طلوع میکند، دلم تنگ توست ولی به جهنم
چه باک از تنهایی وقتی تو نیستی، وقتی نمیشود فراموشت کرد، چرا بیهوده تقلا کنم بر کاری که شدنی نیست؟ همین گوشه ذهنم بمان و مبهوت نگاهم کن و من خیلی عادی به یادت خواهم بود!
اصلا به جهنم که “تو” رفتی ولی “یادت” نمیرود، یادت با مرام است و نمیرود چرا از خودم برانم؟ یادت مثل تو بیوفا نیست، یادت یارش را پیدا کرده و از من جدا شدنی نیست
بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم
مثل خوانندهها که احساسات دیگران را فریاد میزنند، بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم
بیا ترانه کسانی که نمیتوانند فریاد بزنند را بلند فریاد بزنیم، به جای آنها با صدای ما
بعد عمری که صدایمان لرزان شد، بیا ترانه بسراییم بیا ترانه بفروشیم
بیا ترانه بفروشیم به آنان که ترانه میخرند و به جای ما فریاد میزنند
اینجا هر روز برای جای خالی تو بستی سفارش میدهم
تو نیستی و بستنی از چشمان من آب میشود
جای دورتری باید رفت تا دقیقا به تو فکر کرد نه بستنی!
اینجا مردم همه چیز را با خودشان مقایسه میکنند و اصلا نه من را میفهمند و نه تو را. از من و تو در ذهن آنها سایهای از قیاسشان نقش بسته
از بین آدمها، کسی را میشناسم که بستنی دوست ندارد! باور نمیکردم ولی انگار بستنی هم با تمام محبوبیتش پیش یکی نمیتواند محبوب باشد
حداقل دل خوش بودم از بین آدمهایی که میشناسم فقط یکی هست که بستنی دوست ندارد تا اینکه تو را دیدم! بستنیهایی که برای تو میگرفتم همه آب میشدند و هرگز لبان تو را نمیبوسیدند! وای چه سخت
فکر کردی بستنی چرا آب میشود؟ بستنی از غم دوری تو آب میشود، مثل من!
من و بستنی هر دو همدردیم، با این تفاوت که من توی یخچال هم بی تو دوام نمیآورم.
رد شدن ساده بود و تو سادهها را انتخاب میکردی، مثل بستنی نخوردن، مرا ندیدن، نخواستن، نبودن و همهی فعلهایی که اولشان نون میگیرند!
آدمی به آب نیاز دارد، به غذا نیاز دارد، به سرپناه و به آرامش نیاز دارد و خیلی چیزهای دیگر
اما نمیدانم چه حکمتیست که وقتی نام تو به میان میآید دیگر نه آب و غذا و نه سرپناه و نه هیچ چیز دیگر نیاز شمرده نمیشود!
همه آنها محو میشوند در خواستن تو و دست آخر من میمانم و نیاز به تو و بودِ تو و یا یادِ بودِ تو و یا هرچیز دیگری از تو، که توی آن تو میشوی اول آخر هر نیازی
و چقدر کاملی
داشتم با خودم حرف میزدم که صحبت رسید به تو، خودم از دستت شاکی بود، میگفت تو بیرحمی، بیاحساسی، احمقی! به تو نباید عشق ورزید تو لایق ترحمی
فکر نکنی من ساکت نشستم تا تو را تحقیر کند، حسابی با خودم دعوایم شد گفت و گفتم
از شما حسابی تعریف کردم
گفتم من عاشق کسی نمیشوم که نزول کنم گفتم شما هر چقدر با من نامهربان باشید ولی لایق ستایش هستید، خلاصه جایتان خالی کلی روی خودم را کم کردم
اما حالا بینمان بماند تو چقدر با من نامهربانی!