انسان موجودیست آواره میان دو هیچ؛ آنچه گذشت و آنچه هنوز نیامده.
برای دیدن ماه گرفتگی رفتم کوه دیدم همهی مارمولکها دمهاشون رو انداختند و فرار کردند گرگها هم با گوسفندها نشستند شطرنج بازی میکنند هی دم به دم میبازند.
یهو گفت بادکنکم!
برگشتم! پشت سرم دختر بچهای میگفت بادکنکمو میترکونه
دیدم یه پسر بچه خیلی سرد مثل یه مرد بالغ بیعاطفه، زخم خورده از روزهایی که نباید میدید با سوزن قراره بادکنکشو بترکونه
رفتم و گفتم تو این اشتباه رو نکن
نترکون، بذار همه کنارت باشند، با چشم بسته انتقام چیزی که بهت گذشت رو نگیر. پسر بچه یه نگاه به من کرد و بعد [ترق] !
نخواستم باشه؛ تا ته دره خیلی داد کشید.
برگشتم دیدم گرگها خوابشون برده اونم با چشم بسته و خاطری مطمئن
گوسفندها هنوز برنده بودند
مارمولکها دوباره دم در میارن ولی دم جدیدشون همین دمی میشه که انداختند؟ نه!
داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر باید متوهم باشم که همچین معجون تلخی بشم که خودم هم ته گلوم هی اذیت بشه
کاش من هم مثل مارمولکها همه خاطرههای بد و همهی اشتباهام رو مینداختم و فرار میکردم دوباره از نو میساختمشون
ای کاش میشد آنچنان بود که انگار دیروزی نبوده و یا ای کاش میشد آنچنان بود که حسرتی برای فردا نباشد
من جا مانده از بازی شطرنج گرگها و گوسفندها نه ماهِ گرفته را دیدم و نه بادکنکی برای دخترک داشتم و نه مرهمی بر زخم دم افتادهی مارمولکها
من حتی آنچه باید برای خود داشته باشم را نیز نداشتم
از کوه برگشتم
دوستت دارم، آهوی کویر نشین من
آشفته و ترسیده به دنبال تو میگردم و مشتاق تو هستم. تو را گم کردهام و میجویمت
از من دور مشو ای آهوی زیبا روی من
از من دور مشو
از تمام من، آنچه باقی ماند حسرتهاست و هر آنچه رفت آرزوها بود. گاه خیال میکنم مردی قوی هستم و چون پنجه در پنجهی زندگی شوم پیروز بیرون میایم یا اگر شکست خورده باشم جنگ قابل ستایشی خواهم داشت
من در وقت انتخاب، تو را میخواهم و تو بهتر را
من اشتباه نکردم به تو نیز حق خواهم داد.
من برای این زندگی ضعیفتر از آن چیزی بودم که خیال میکردم. پسِ هر اتفاق فردای بهتری چشم در راه است اگه گذشت زمان را درک کنیم و گذشته را به گذشته بسپاریم زندگی جریان دارد هر چند از من دور باشی
از من چه مانده؟ جز افسوس قهرمان نبودن
چیزی که به آن نیاز دارم. ناخوش که هستی مرا صدا کنی و من تو را نجات دهم
از من چه مانده جز عذاب نتوانستن
کاش میتوانستم تو را آرام کنم بخندانم و به زندگی امیدوارت کنم
و من، برای هر چیزی که تلاش کردم نیافتمش
مانند باد که در پی قاصدکی کوچه به کوچه میدود و هر چه پیش میرود قاصدک را از خود دورتر میکند
نمیخواهم باد باشم
تو رودخانهای از مهر در وجودم هستی که اگر نباشی تمام ماهیان آن با من در تقلای آب خواهیم مرد
من و ماهیها چه چارهای داریم در طغیان گلآلود و خشم تو. خشمی که ما عاملش نیستیم ولی از آن سیلی میخوریم
آنگاه که در دل رویای بازگشت به گذشته باشد و در سر یقین به ناممکن بودن آن، تنها آرزو مرگ است.
شعری بسرای در نبودم و به یادم بخوان. پشتبندش کلمات را خاک کن تا دیگر بیرون نیایند و شنیده نشوند
آنگاه لبخند زنان و حریصانه به زندگی ادامه بده زیرا تا زنده هستیم چیزهای زیادی برای از دست دادن داریم
به یادم شعری بخوان و پس از آن فراموشم مکن. بگذار میان یاد و خاطرات هر روزت زنده بمانم. آنجا که تنهایی به خیالت کنارت باشم و آنجا که شاد هستی تماشایت کنم
هر حسی ارزشمند است پس شاد باش غمگین باش لبخند بزن و اشک بریز
نگاهت میکنم و تو آنقدر غرق با هم بودنی که نمیبینی آخرین ریشهی علف خشکی که مانع سقوط من میشود نیز از خاک بیرون میاید
میپرسم سفرمان طولانی نشد؟ و تو با شوق میگویی این اول ماجراست.
وقتی همه چیز تمام شد آغاز ماجرای دیگری در پیش ماست و آنجاست که تو تصمیم خواهی گرفت و آنجاست که اختیار از تمام جبر زندگی پیشی میگیرد. میتوانی تغییر کنی و آدم دیگری باشی. اگر خواستی فراموشم کن و بدان تمام شدنها بسیار دردناک است و آغاز شدنها بسیار سخت
Leonard Cohen
مگر من از این خانه چه میخواهم؟ جز امیدی برای تلاش بیهوده و نفسی برای ادامه این شکنجه که چون نفسم را فرو برم تیزی درد هزار زخم، سوز بکشد ولی به امید! زنده بمانم
مگر من چه میخواهم که سرزمینم مرا با ای کاش اینجا نبودم میآزماید؟ و ترسی نیز در اینجا نبودنم پنهان میکند؟
نتیجهی تلاش، تنها رنج بیپایانیست که تا روز آخر به امید رهایی از آن به تلاش خود ادامه خواهیم داد و چه تلخی درد آوری دارد ایستاده در میان کفتارها مردن