سوزن پرگار تویی
دایرهی درد منم
بیش میازار مرا
لامپ سوخته
گاهی در زندگی اتفاقات بزرگی رخ میدهد، شکست میخوریم؛ از دست میدهیم؛ غمگین میشویم و این اتفاق ما را وارد اندوه بزرگی میکند که به نسبت بزرگی، زمانی برای خروج از آن نیاز داریم
بعد از آن دوران اندوه، ما به زندگی عادی برمیگردیم
اما نه مثل قبل
میخندیم، شاد میشویم، غمگین میشویم، معاشرت میکنیم. اما از هیچ کدام آنها حسی که قبلا میگرفتیم را نمیگیریم
نه به این معنی که خوشحال نمیشویم
قطعا خوشحال میشویم اما به شکل متفاوتی و این تفاوت را کاملا احساس میکنیم
هر اتفاقی برای ما بدیهی و معمولیتر از آنچه باید میشود.
بعد از یک رخداد بزرگ در زندگیمان، بعد از یک اندوه عظیم ما سخت میشویم سنگین میشویم
زندگی اگر بدون درد بود چقدر شادیهایمان شادتر بود و چقدر لبخندهایمان شیرینتر. درد ما را قوی نکرد! خشمگین کرد. درد ما را بزرگ نکرد! خمیده کرد.
با قامتی خمیده از ظلمی که زندگی کرد و تنی نیمه جان از جفایی که بر ما گذشت با خشمی عظیم روزی آزاد خواهیم شد و با هق هق گریههای بیشمار خواهیم رقصید
ما آزاد خواهیم شد و شاد خواهیم بود و انتقام دردی که گذشت و غمی که تا ابد میماند را خواهیم گرفت
هوای تازه دلم خواست
بی تو میمیرم
صدا بزن که به آهنگ توست تقدیرم
خیال میکنیم آینده امتداد همین لحظه باید باشد؛ حال آنکه آینده که رسید در پی فراموش کردن این لحظات خواهیم بود
خیال میکنیم آنچه خوشایند است ماندنیست، غافل از اینکه ماندن حالتیست گذرا میان آمدن و رفتن
و ما چقدر دلتنگ خواهیم شد و چقدر غمگین
گاهی آدمها برای آنکه جلو رفتاهای احساسیشان را بگیرند خودشان را نیشگون میگیرند مثل وقتی که میخواهند نخندند، وقتی گریه نکنند وقتی عصبانی شدند از کوره در نروند
کبودم از حجم احساسات و خشم و غم و افسوسی که باید پنهان کرد
تنهایی؛ اتاق بزرگ و تاریکیست که تو در آن با تمام چیزهایی که دوست داری و دوست نداری زندانی شدهای.
سینهاش دریا؛ زلفش دریا؛
قایق کوچک من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
چشمانش آسمان؛ لبانش آسمان؛
بال شکستهی من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
خشمش باد؛ قدمهای رفتنش باران؛
کلبهی بیسقف من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
و تمام زندگیاش را در جعبهای گذاشت و آتش زد و از میان آتش، زندگی تازهای جوانه زد.
لبخند زد؛ بیآنکه از ریشهها حرفی زده باشد!
شاید اینبار به جای نفرت سیب بچیند!
معلوم بود که از چیزی نمیترسد اما ترس به این سادگیها دست بردار نیست
از خودش میپرسید من از زندگی چه میخواستم و اکنون از زندگی چه میخواهم؟ فکر میکرد تنها سوال بیجواب مانده همین یکی باشد. عطش این سوال چشمانش را کور کرده بود.
اما زندگی بسیار بدیهیست پس هیچ جوابی برای آن نخواهیم یافت. زندگی همین است که میبینی.
ما در پی جواب سوال چرا زندهایم خواهیم مرد و بیآنکه برای زندگی تلاش کنیم شکست خواهیم خورد
در زندگی تلخیهای زیادی پیش میآید آنقدر تلخ که درد میکشیم، تب میکنیم، لرز میگیریم و آرزوی مرگ میکنیم اما هیچ کدام از این تلخیها و دردها و رنجها شکست نیستند؛ انسان آنجا شکست میخورد که خود را برای خود کافی دانسته و آنی را که شایسته توجه است نادیده میگیرد
ما چقدر اشتباه میکنیم
تو از که انتقام میگیری؟ تو از که و برای چه انتقام میگیری؟
همیشه اشتباه کردیم همیشه شکست خوردیم. اگر به ابتدا بازگردیم باز تکرار خواهیم شد
بدون تردید من دشمن تو نیستم و من دشمن هیچ کس نخواهم بود. تنها خصومت من با خودم است
آنجا که گم میشوم و تو پیدایم میکنی؛ آنجا که محزون میشوم و تو شادم میکنی
من هر لحظه متفاوتم با آنچه تو در من ایجاد میکنی
برای همین میخواهم غمگین بمانم
من از هر چیزی گریزانم، از هر خاطرهای که با یادت و یا به یادت باشد
من به تو و شادی پس از تو عادت کردم
و تمام لحظاتم از عادت کردن به تو لبریز است
تابوی عاشق تو بودن و خواستن خواست تو بود که مرا به قبول رفتنت زنجیر کرد و واقعیتی متفاوت با این تابو وجود دارد. کاش به اجبارم در آغوشم میماندی
و من و هر آنچه با من است و هر آنچه از تو در من با من است، افسوس خواهیم خورد
چه کردم و یا چه نکردم؟ از من گریزان شدی یا فانوس راهنمای دیگری مسیر تو را روشن میکند؟
غمگینم که جواب هر چه باشد دیگر نه به خود و نه هیچ کس دیگری اعتمادم نیست
یک روز هوا گرم میشود و بنفشهها سر از خاک بیرون خواهند کرد آن روز هم به تو فکر خواهم کرد اما خاطرهای دور خواهی شد آنقدر دور که فراموشت خواهم کرد و در من جز من، مانند همیشه چیز دیگری نخواهد بود
من
آن سیل پاییزی
که ویران میکند جایی را که آرامشش باعث آبادی آن بوده
تو را از یاد خواهم برد
اما افسوس که خود نیز با یادت خواهم رفت
و در هر بازگشت تو نیز با من باز خواهی گشت