صفحه هشتاد و نهم دفتر لامپ

تو مگر مسافر آن هواپیما نبودی که هر روز بعد از ظهر رد سفیدش را روی آبی بی لکه‌ی آسمان میدیدم؟ تو مگر مالک آن صدای آواز خواندن توی کوچه نبودی وقتی تازه از خواب بیدار می‌شدم و نای بلند شدن و آمدن کنار پنجره برای دیدنت را نداشتم؟ تو مگر گلدان سبز و پر طراوتی نیستی که هر لحظه نگاه کردن به آن مرا از هر چیز جدا میکند؟
که این چونین به شوق تو در التهاب ماندم من
آن گل سرخ مگر از دستان من نیفتاد وقتی حواسم پرت بود؟
آن بوی خوش از تو است که در ذهنم مانده

تو شوق و شوری. به هر چیزی از تو اشتیاق میگیرم. فکر میکنم و میخندم، دلتنگت می‌شوم و میخندم و چنان به تو محتاج می‌شوم که خود را فراموش میکنم

قلبم را پس نده! من بی‌تو چیز زیبایی ندارم

مرا نشناس، مرا جستجو نکن؛ بگذار پیش تو غریبه‌ای در امان باشم و به جایش تصورم کن؛ همانگونه که می‌خواهی. تجسمم کن؛ همانگونه که دوست می‌داری. عشق تو مرا همان میکند که باید. اما نه به خیال بلکه به تدریس

تو یادم می‌دهی خوب باشم تو یادم میدهی قوی باشم و تو بهترین معلم دنیایی

تو چقدر مهربانی و چقدر بخشنده. مثل نسیم خنک آخر تابستان

تو را به اندازه‌ی تمام دلتنگی‌هایمان دوست دارم (و تو خوب می‌دانی چقدر زیاد)

عاشق تنهایی هستم و اما تنها شدن بعد از تو عاشق عذاب بودن است. تو را می‌خواهم و تو را می‌خوانم

مثل التماس به نم باران وقتی هوا ابری‌ست و زمین خشک و گرم

تلاش غریبانه‌ای‌ست بوییدن عطر گیسویت از این همه فاصله
نفس‌های عمیق برای رهایی از دلتنگ تو بودن
دوستت دارم و هر کجا باشی دوستت خواهم داشت

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *