خواستم درد را بنویسم
اشک شد
اشک را مانع شدم؛ درد در قلبم ته نشین شد
حالا منم و دردی که نمیتوان گریست، و دردی که نمیتوان نوشت
خواستم درد را بنویسم
اشک شد
اشک را مانع شدم؛ درد در قلبم ته نشین شد
حالا منم و دردی که نمیتوان گریست، و دردی که نمیتوان نوشت
آسیاب به نوبت مسلم خان
یادآر آن زمان که به تازیانه خواستی تسلیم خدایت شویم و حال خدای زاده نشده و مردهی تو تبل تو خالی و پوسیدهایست که حتی صدایی برای التماس بخشش از ما ندارد.
از میان هزاران ما، دستان یکی به گردنت برسد کافیست و تو عمیقا تنها خواهی بود و میان خون و سجادهی متعفنت تنها خواهی مرد
گیرم که به ما عاشقی آموختنی نیست
شیرینی شادی به دهان دوختنی نیست
وان لب که ز گل خندهی ما شاد بماند
گیرم که بدوزند و بگویند خوشی نیست
من کنده ز دنیای توام محتسب پیر
خواهی که نخواهی و بگویی شدنی نیست
هوای تازه دلم خواست
بی تو میمیرم
صدا بزن که به آهنگ توست تقدیرم
تنهایی؛ اتاق بزرگ و تاریکیست که تو در آن با تمام چیزهایی که دوست داری و دوست نداری زندانی شدهای.
سینهاش دریا؛ زلفش دریا؛
قایق کوچک من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
چشمانش آسمان؛ لبانش آسمان؛
بال شکستهی من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
خشمش باد؛ قدمهای رفتنش باران؛
کلبهی بیسقف من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟