پانویس بیست و هشتم دفتر لامپ

خواستم درد را بنویسم

اشک شد

اشک را مانع شدم؛ درد در قلبم ته نشین شد

حالا منم و دردی که نمی‌توان گریست، و دردی که نمی‌توان نوشت

پانویس بیست و هفتم دفتر لامپ

آسیاب به نوبت مسلم خان

یادآر آن زمان که به تازیانه خواستی تسلیم خدایت شویم و حال خدای زاده نشده و مرده‌ی تو تبل تو خالی و پوسیده‌ای‌ست که حتی صدایی برای التماس بخشش از ما ندارد.

از میان هزاران ما، دستان یکی به گردنت برسد کافی‌ست و تو عمیقا تنها خواهی بود و میان خون و سجاده‌ی متعفنت تنها خواهی مرد

لامپ سوخته

پانویس بیست و ششم دفتر لامپ

گیرم که به ما عاشقی آموختنی نیست

شیرینی شادی به دهان دوختنی نیست

وان لب که ز گل خنده‌ی ما شاد بماند

گیرم که بدوزند و بگویند خوشی نیست

من کنده ز دنیای توام محتسب پیر

خواهی که نخواهی و بگویی شدنی نیست

لامپ سوخته

پانویس بیستم دفتر لامپ

سینه‌اش دریا؛ زلفش دریا؛
قایق کوچک من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
چشمانش آسمان؛ لبانش آسمان؛
بال شکسته‌ی من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟
خشمش باد؛ قدم‌های رفتنش باران؛
کلبه‌ی بی‌سقف من چگونه تاب بیاورد طوفان را؟

لامپ سوخته