دنیا خیلی وقت است تمام شده
شما بیخبرید!
دنیا آن روز که او رفت تمام شد
ما فقط داریم وقت تلف میکنیم . . . !
دنیا خیلی وقت است تمام شده
شما بیخبرید!
دنیا آن روز که او رفت تمام شد
ما فقط داریم وقت تلف میکنیم . . . !
یافتم یافتم! زمین دور خورشید نمیچرخد! دور سر من میچرخد دور سر من میچرخد که گیجم
یافتم! گیجم
از روزی که دوست داشتن تو شروع شد زمین همه چیز را رها کرد و شروع کرد به چرخیدن دور سرم. از روزی که دوست داشتن تو شروع شد گیج شدم
همه چیز با تو شروع میشود، میخندی و میخندم
تو خالقی، خدایی، آفرینندهی حالات منی
تو بهترین خدایی هستی که خدا آفریده است.
خواستم عاشقانه حرف بزنیم اما باور کن تا وقتی میشود تو را در آغوش گرفت کلمات فقط وقت تلف میکنند.
خواستم در آغوش بگیرمت و تو حرف بزنی هر چه میخواهی بگو و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم
پنجرهی چشمانت را به سوی من باز کن. ببین چقدر دوستت دارم
بگذار بگذریم از نبودنها، باش؛ همیشه باش و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم.
چه بی تابانه میخواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه ئی بیهوده ست
بوی پیرهنت
این جا، واکنون…
کوه ها در فاصله
سردند
دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را، رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط…
و جهان از هر سلامی خالی است
شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانه هایت
همچنانم اتش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است
«احمد شاملو»
تو توی خواب و خیالم رخنه کردی، تمام فکرمی پس چرا توی بیداری نیستی که مجبورم تمام روز در رویا زندگی کنم و حتی یک لحظه فکر نکنم که نیستی
تو معجون خوشایند روزهای خیالپردازیم بودی
خواستم بیشتر بنویسم، بیخیالش شدم، خواستم بیخیالت شوم؛ نمیتوانم! میفهمی؟ تو عطر خاک باران خوردهای، نفس پشت نفس استشمامت میکنم و خسته نمیشوم
بیا بیخیالِ خیالِ خیالپردازیهای خالی از وجود تو شویم،
توی رویاهایم هم تنها مینشینم و سیگار میکشم و سرفه میکنم و یادم نمیآید آخرین باری که به تو فکر میکردم کی بود. اما مطمئنم دیگر دوست نداشتم به تو فکر کنم. این روزها ترانههای زیبایی میشنوم که دوست داشتم من شاعر آنها بودم، اما چه سود؟
شبیه صدهزار سوال بیجواب شدی، بیخواب شدم
تو یک نقطه پایینی و من یک نقطه بالا و شاید فاصلهی بین ما بیش از این حرفهاست
من تو را به فال نیافتم که به باد از دست دهم. باید بمانی و بدانم که میمانی. کاش رفتنها فقط برای بدیها بود، کاش تو هیچ وقت رفتن را نمیفهمیدی، کاش من هیچ نداشتم جز ماندنت
پیدا کنیدش دوباره
بگو دوباره بمیرد
شاید دستم را بگیرد
پیدا کنیدش دوباره
هی هی سیرا ماسرا
سیرا ماسرای تنها
زخمی، پیدا کن مردی را
که بخواند چه گوارا
یک مشت پر از گلوله
گل چک چکه چک چکاشا
می افتد سنگین روی خاک
یک مشت پر از گلوله
هی هی سیرا ماسرا
سیرا ماسرای تنها
زخمی، پیدا کن مردی را
که بخواند چه گوارا
“محسن نامجو” «چهگوارا»
-پلیلیست آقای لامپ-
از وقتی که به آرزوهام میرسم میترسم! میترسم نکنه دیر شده باشه، نکنه دیگه حال و حوصلهی داشتنهایی که زمانی رویای اونو داشتم رو نداشته باشم
گاهی به توی آیینه نگاه میکنم و با خودم میگم الآن چی از دنیا میخوام؟ به چی رسیدم؟ چیزی که دارم رو باید الآن داشته باشم؟
کاش مطمئن میشدم که به بعضی از آرزوهام نمیرسم یا اینکه دیرتر از اون چیزی که باید باشه میرسم تا واقعا خیالشون رو از سرم بیرون کنم
آدمها آرزوهاشون تموم نمیشه، ولی گاهی مجبور میشند خواستنهاشون رو تموم کنند
سختی دنیا هم فقط همینه! بیخیال خواستن بشیم
وز وز کنان از کنار گوشم رد میشوند، نمیفهمند که من دارم به تو فکر میکنم، پشهها عاشق خودنمایی هستند.
به تو فکر میکردم که چقدر معصومی، مینشینی لب حوض و با ماهیها بازی میکنی، میخندی و مرا صدا میزنی
عصر یک روز گرم تابستان گربهها نای خمیازه کشیدن را هم ندارند تو از لذت هندوانه خوردن حرف میزنی. دو تا گلدان شمعدانی کنار ایوان، یک کوزهی ترک خورده که دیگر بدرد نمیخورد گوشهی باغچه، من پشت پنجره ماتِ تماشای تو و تو کنار حوض با ماهیها بازی میکنی
باور نمیکردم یک روز فاصلهی من و تو به اندازهی یک پنجره باشد، تو دست نیافتنیتر از خواستن من بودی
خوبی این روزهای من تنها تویی، دیگران همه هیچ هستند.
همیشه یه اتفاق هست که بگه زندگی چیزای دیگهای هم داره
دیروز یه روز سخت و پر از خستگی رو طی کردم، تو راه برگشت اونقدر دلگیر از موقعیت سخت این چند روزم بودم که داشتم دیوونه میشدم! یک لحظه نگاه کردن به غروب کافی بود تا تمام این چرندیات از یادم بره
توی اتوبان بودم که دیگه نور آفتاب توی جاده چشممو نزد خیلی ملایم مثل یه ستارهی معصوم میدرخشید.
پیاده شدم و نگاهش کردم
طول روز همین ستارهی مظلوم جهنمی ساخته بود که نمیشد یک لحظه تحمل کرد و اما حالا با عشوه منو مجذوب خودش کرده بود
گرماشو تحمل میکنم تا دوباره غروب زیباشو تماشا کنم.
خوبی زندگی اینه که خورشید ظالم میتونه مثل یه بچه گربه ملوس باشه
مثل سختیهای این چند روز؛ تحمل میکنم تا زیبایی بعدا رو تجربه کنم
قلم هست،
کاغذ نیست
کف دستم مینویسم،
و شاید حرفهایم را بعد از شستن دستانم فراموش کنم، اما تو را! هرگز
من هستم،
تو نیستی، یعنی اصلا نبودی که حالا بعد این همه بیکاغذی کشیدن بخواهی باشی،
خاطرات نداشتهی مان را هر لحظه مرور میکنم، یادت نمیاید، چیزی نبود که یادت بیاید، حالا منم و یک قلم که حتی به اینکه بنویسد هم مشکوکم
داشتم با خیالت پرواز کردن یاد میگرفتم، نبودت راه رفتن را از یادم برد
میدانی؟ همه چیز خیلی عادی غیرعادی میشود، صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی همه جا نارنجی رنگ است، انگار همه چیز را برای اولین بار است میبینی ولی باز با این حال در پی چیز آشنایی میگردی که آن را هم ندیدی و نمیشناسی
عاشق که بشوی فقط پی معشوق میروی، بی آنکه اصلا وجود داشته باشد
همین قدر برای یک عاشقانه نوشتن کافی نیست،
بیا و ببین که غوغا میکنم! اگر پایه باشی