صفحه سی و سوم دفتر لامپ

صدای خر خر تلفن و وقتی صدایت بالا نمی‌آمد، وقتی دلم تنگ بود، وقتی دلت گرفته بود و من پشت تلفن صدای پژواک “الو… الو…” خودم را فقط میشنیدم

وقتی که امکانات مثل امروز نبود

تو از من خیلی خیلی دور بودی، مثل الآن که کنارم نشتی ولی خیلی خیلی دوری

دلت تو نمیگیرد؟

دل من که وقت و بی وقت شماره‌ی تو را میگیرد و تو هم اشغالی

 

لامپ سوخته

صفحه سی و دوم دفتر لامپ

چندی‌ست اینجا مرگ می‌بارد
تعجبم از این است که تو چرا می‌ترسی؟ من که مشکلی ندارم، باور کن ما اینجا روزی چند وعده می‌میریم بی آنکه هیچ کس بویی ببرد، جنازه متعفنمان هم روی کاناپه میافتد و به یک قطعه عکس لعنتی توی دست خشک شده‌اش همینطور خیره می‌شود، بی‌آنکه حتی یک نفر را هم در عکس بشناسد.

از مرگ نترس، از آدم‌های توی عکس بترس که حتی یادآور خاطرات هم نیستند!

 

لامپ سوخته

صفحه سی و یکم دفتر لامپ

بی‌کار که باشی مدام فکر و خیال‌ها توی ذهنت روی هم تلنبار می‌شوند و آخر سر به جایی میرسی که نمیفهمی به کدام یک باید فکر کنی، یعنی به جایی میرسی که اصلا نمی‌فهمی به چه چیزی فکر میکنی، گاهی حس میکنی اصلا مدت‌هاست که فکر نکردی.

گوشه نشینی هر چه نداشته باشد خیلی خوب راه بدبخت شدن را یادت می‌دهد. گاهی دوای درد این است که خود را درگیر روزمرگی کنی و همه چیز زندگی را از صفر شروع کنی،

خراب کن تمام ساخته‌ها و روی آوار گذشته برقص. ما برای رقصیدن به این دنیا آمده‌ایم.

 

لامپ سوخته

صفحه سی‌ام دفتر لامپ

می‌خواستم برایت از خوشی‌ها تعریف کنم، دیدم دلم گرفته، دل گرفته خوشی می‌خواهد چکار، دل گرفته تو را می‌خواهد.

می‌خواستم بنویسم و برایت تعریف کنم که امروز اینجا باران آمد و هوا زیبا شد و گنجشک‌ها زیر بوته‌ی گل رز پنهان شده بودند و سر و صدا می‌کردند و من هم زیر باران تماشایشان می‌کردم، دیدم نه این باران اصلا زیبا نیست، یعنی اصلا انصاف نبود باران ببارد و تو نباشی؟

دیدم دلم گرفته خواستم به تو فکر کنم، دلم بیشتر گرفت، خواستم به تو فکر نکنم و فراموشت کنم، نشد!

این روزها از دست آدم‌ها خیلی راحت رنجیده خاطر می‌شوم، از طرفی یک جور که نگاه می‌کنم می‌بینم “نه سایه دارم و نه بر بیافکنندم و سزاست / وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند” یا “شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی / هر شکستی که به ما می‌رسد از خویشتن است” و یا هر ضرب‌المثل و شعر و جمله‌ای که مرا اینگونه توصیف کند، من دیگر خودم را دوست ندارم

امروز باران هوا را تمیزتر از هر زمان دیگری کرد، راحت میشد نفس کشید، ولی هر چند هوا برای تنفس لازم است اما کافی نیست، تو هم باید باشی

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و نهم دفتر لامپ

“همینطوری زندگی را شل گرفتی که همه چیز از دستت در رفت !”، این را زن همسایه با صدای بلند پای پنجره اتاق من به شوهرش می‌گفت؛

من عادت ندارم به حرف کسی گوش کنم یعنی راستش را بخواهی وقتی کسی حرف میزنند و مخاطبش من هستم هم درست حسابی گوش نمی‌کنم چه برسد که حرف‌هایشان به من هم ربط نداشته باشد. ولی من کلا پای پنجره که بنشینم زیاد حرف‌های مردم به گوشم میرسد، یادم می‌آید یک روز دو تا از پسرهای محل سر یک سی‌دی بازی دعوایشان شده بود و یکی دیگری را تهدید می‌کرد که برادرم را می‌آورم تا سی‌دی بازی من را از حلقومت بیرون بکشد یا یک چیزی توی همین مایه‌ها.

یک چیز بین خودمان بماند، من از رسیدن صدای دیگران به گوشم کلافه شدم برای همین است شده گرما و سرما را تحمل کنم، سختی راه را تحمل کنم و همه چیز را کنار بگذارم میروم تا برسم به جایی که صدای هیچ آدمی نباشد، میروم پشت یک کوه از دست آدم‌ها قایم می‌شوم و کف زمین دراز می‌کشم و چشمانم را می‌بندم، ولی مشکل کار اینجاست که من هم حرف دارم! کلی حرف برای زدن اما از آنجایی که کار بیهوده احمقانه به نظر میرسد دوست ندارم پشت همان کوه برای آسمان و پرنده‌ها و علف‌ها تعریف کنم، دلم یک گوش می‌خواهد، یک گوش که صبور باشد و از صبح تا شب برایش ور ور کنم و در تمام این مدت به من انگیزه‌ای برای حرف زدن بدهد

آخر هر گوشی که گوش مطلوب نیست!

بعضی آدم‌ها وقتی برایشان حرف میزنی از کرده خودت پشیمان می‌شوی و هی خودت را لعنت می‌کنی که کاش اصلا حرف نمیزدی، بعضی آدم‌‌ها بی‌تعارف میرینند به تمام شور و اشتقاقی که در حرف‌هایت داری، اینجا هم که نمی‌شود همش صفحه کلید را نوک زد و برای شما پست کرد توی وبلاگ، یک گوش راست راسکی می‌خواهم که درست حسابی به حرف‌های من گوش کند، شاید زن همسایه هم همین گوش را می‌خواست و برای همین داد میزد! هرچند مرد همسایه هم گناهی ندارم، زندگی سخت شده، زندگی که سخت می‌شود آدم دیگر مثل یک جنازه می‌شود اصلاً نمی‌فهمد چه اتفاقی برای دیگران رخ می‌دهد، ولی زن همسایه بیشتر حق دارد! من اگر جای زن همسایه بودم بلندتر داد میزدم

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و هشتم دفتر لامپ

کل ماجرا از اینجا شروع شد که فکر کردم تو باید باشی و نیستی -حالا اینه تو که هستی بماند-

کل دردسرهای من از آنجایی شروع شد که فکر کردم یه چیزی جا افتاده -حالا چه چیزی بماند-

همه غر زدن‌های من مال حال خرابم بود که این روزها با اینکه می‌دانستم باید فراموش کنم و خودم را بزنم به کوچه علی‌چپ اما به طرز احمقانه‌ای نمی‌خواستم فراموش کنم حالا چرا؟

-نه اینکه بماند، خودم هم نمی‌دانم-

بود تو نامعلوم شد و اخلاق من نامشخص، همه چیز به هم گره خورد و ناجور شد، تو ناشناخته آمدی و بهم زدی تمام شناخته شده‌های دنیای مرا، باورت نمی‌شود دل همه را شکستم، غرغرو شدم و پاچه میگیرم

باورت نمی‌شود دوست دارم همه چیز همینطور بماند.

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و هفتم دفتر لامپ

این که لامپ‌ها جای خالی شمع رو توی این روز‌ها برای پروانه‌ها پر کردند خیلی لذت بخشه! شما نمیتونی حس کنی وقتی یه پروانه میاد دورت می‌چرخه چه حال عجیبی بهت دست میده

این که یه پروانه با تمام شکوهی که داره بیاد و تو رو لمس کنه! ستایشگر هم اگه قرار هست باشه چه خوب که پروانه باشه نه مگس بد چهره و کثیف، نه پشه موزی و پلشت

بی‌چاره اون لامپی که از فرط تنهایی و نبود پروانه و شب پره دل به مگسی بی‌سر و پا میده!هر کسی که دور شما چرخید شایسته پروانه فرض شدن نیست ! حتی اگه کس دیگه‌ای نباشه!

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و ششم دفتر لامپ

این بار اجازه بده، میخوام از خودم بگم، میدونی تمام بدبختی من از کجاست؟

من بهت میگم. تمام بدبختی من از اونجایی هست که من هیچی نیستم، نه یه پسر خوب و مهربون برای خانواده، نه یه مهندس درسخون، نه یه عکاس خوب، نه یه شاعر توانا، نه یه نویسنده معقول. من هیچی نیستم، هیچی؛ من هر چیزی که خواستم باشم نشدم، تمام مشکل من از اینجایی شروع میشه که تو میگی نه! اینطور نیست، تو همه اینها هستی، این حرف رو میزنی و من فکر میکنم هستم، چون تمام عمرم دوست داشتم باشم، من جنبه این همه چیز بودن رو ندارم، حرفی میزنم که رنجیده میشی، میری و دیگه نیستی که بگی تو همه اینها هستی، میری و دوباره میفهمم که من هیچی نیستم، هیچی.

گاهی حس می‌کنم مثل یه مترسکم، اون چیزی که نشون میده نیستم، رویایی فکر نکن مترسک باطنی نداره،

کاملا پوچ و بی‌ارزشه، مترسک پر از کاه و برگ و آشغاله، مترسک هیچی نیست، مثل من.

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و پنجم دفتر لامپ

این یکی دیگر داستان نیست، من واقعا دلتنگت شدم

این یکی را برای خودت نوشتم، به دیگران بگو نشنیده بگیرند، خواندنی‌ها کم نیست، این یکی شوخی ندارد!

بگذار اینبار اینطوری شروع کنم، تو گوشه‌ی خانه کز کن و من میروم پی عشق و حالم.

اینبار تو روی آن صندلی ناجور بنشین و سکوتی همراه با صدای پتک مانند ثانیه شمار ساعت را تجربه کن و مطمئن باش که من اصلا حواسم به تو نیست و راحت توی سالن سینما با دوستانم نشستم و ذرت بو داده می‌خورم و فیلم میبینم، میدانی چیست!؟ خیلی وقت بود که من سینما نرفته بودم، خیلی وقت بود که دوستانم را ندیده بودم، وای مدت‌ها بود ذرت بو داده نخورده بودم، من قبل از این چند سالی میشد که مرده بودم.

سینما را خیلی دوست دارم، تو را هم دوست دارم، ذرت بو داده را هم دوست دارم

یک جای فیلم که رسید فهمیدم داستان زندگی من را روایت میکند، مردی تنها عاشق زنی تنهاتر از خودش بود، مرد آنقدر تنها بود که اصلا شعورش را نداشت فکر کند که زن از او تنها تر است، یک جای فیلم همه چیز تاریک شد، یکهو دلم هری ریخت، یاد تنهایی خودم افتادم و فکر کردم تو هم الآن توی اتاق داری دق میکنی

یادم نیست آخر فیلم چه شد! فقط برگشتم که تو تنها نباشی همین

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و چهارم دفتر لامپ

من آنقدرها هم با کلاس نیستم که وقتی دلم گرفت بروم توی کافه بنشیم و سیگار روشن کنم و قهوه‌ی بدون شکر بخورم و غمم این باشد که چرا مردم نمیفهمند، آنقدر‌ها هم بی‌کلاس نیستم که بی‌خیال همه چیز شوم و بروم قهوه خانه قلیان بکشم و چایی بخورم و غمم این باشد که چرا پول ندارم

من همین گوشه اتاقم مینشینم و به عکس تو خیره می‌شوم، نه سیگار می‌کشم و نه قلیان؛ نه قهوه تلخ بدون شکر می‌خورم و نه چای!

من گوشه اتاقم می‌نشینم و درد نبودنت را روی کاغذ کاهی می‌کشم، من گوشه اتاقم کز می‌کنم و حسرت نبودنت را می‌خورم و غمم نبود توست

اتاق من آنقدر تاریک است که چشم چشم را نبیند، توی این تاریکی نه موسیقی‌های کافه‌ای پخش می‌شود و نه سیگار هست؛ نه صدای قل‌قل قلیان می‌پیچد و نه چای هست، اینجا فقط من هستم حتی در و دیوار هم نیست که جلوی خیالات مرا بگیرد، اینجا هیچ محدودیتی نیست به جز نبودن تو.

زندگی سگی‌ست، تو که بیایی همه جای این اتاق می‌شوند محدودیت که نتوانم تو را بدست آورم و تو از دستم میروی و دوباره میروم اول راه که در کافه سیگار بکشم یا در قهوه‌خانه قلیان برایم بار کنند

اما نه حال قهوه خودن دارم و نه میل به چای هر کجا باشم فقط حسرت نبودنت را می‌خورم!

 

لامپ سوخته