پانویس بیست و هفتم دفتر لامپ

آسیاب به نوبت مسلم خان

یادآر آن زمان که به تازیانه خواستی تسلیم خدایت شویم و حال خدای زاده نشده و مرده‌ی تو تبل تو خالی و پوسیده‌ای‌ست که حتی صدایی برای التماس بخشش از ما ندارد.

از میان هزاران ما، دستان یکی به گردنت برسد کافی‌ست و تو عمیقا تنها خواهی بود و میان خون و سجاده‌ی متعفنت تنها خواهی مرد

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *