من؛ همان سلام سالی یک بار و خداحافظ به امید روزی بعد که میشود چند سال بعد. دیگر حرف نخواهم زد. دیگر چیزی نخواهم خواست. در من چه میگذرد که خود نیز از آن بیخبرم؟
و باز صدها هزار ای کاش و ای کاش و ای کاش
ای کاش میتوانستم بگویم چه میخواهم یا اصلا میدانستم چه میخواهم
من محبوسِ سیاهچالِ حکمِ حرفهای نزدهام
من؛ همان انتظار بیجا، دیگر حرف نخواهم زد. چیزی نخواهم خواست.
درخت با شکوهی از کلمات برای خودم ساختم. آفت گرفت و برای نجات تمام زندگیم راهی جز تبر زدن به آن نداشتم
و درخت از سمتی میافتد که تبر میخورد. دقیقا روی من
تمام شاخ و برگ درخت حرفهایم در من پراکنده شد. و آینهی تمام نمای خودم هزار تکه شد. آینهی تکه تکه شده از من که هر کدام قسمتی از من را نشان میدهند همه ناقص هستند
گنگ و گیج، مات و مبهوت، به هر کجا سر میکشم تکهای نامفهوم از خودم را میبینم
سلام. صبح بخیر. ظهر بخیر. چه عصر دل انگیزی. شب بخیر. تا صبح خوب بخواب. من در کنارت ایستادهام به امید فردا و سلام. صبح بخیر. ظهر بخیر. چه عصر دل انگیزی. شب بخیر. تا صبح خوب بخواب. من که سالی یک بار میبینمت در کنارت ایستادهام و چه توقعی میتوانم داشته باشم جز “سلام. صبح بخیر. ظهر بخیر. چه عصر دل انگیزی. شب بخیر”؟
من به خاطر سالی یک بار بودنم محکومم نوار چند بار تکرار باشم و حق با تو خواهد بود. و تو چه میتوانی بگویی وقتی قبل از هر بار دیدنم چهرهی مرا فراموش میکنی
کاش سد مقابل سیلاب بود نه رودخانه
من؛ آن آینهی هزار تکه شدهای که درخت حرفهایش را تبر زد، دریاچهی خشکیدهی همان سدی شدم که مقابل رودخانهی خروشان ساخته شد.
از پشت پرچین سیاه خیالم نگاه میکنم و تو را میبینم. تو را میخواهم و آنقدر از من دوری که یک سال بعد صدایم را میشنوی که تو را فریاد میزنم