آقای دکتر! ببخشید قربان… من اساسا خودم از مهشید خواستم بیاد و روانکاوی بشه
شما بفرمایید بشینید اینجا…
من مرتب شلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟ من مرتب شلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جایی نمیرسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم دارم هدر میرم این یعنی چی؟
انگار اشتباهی در کار نبود! انگار من واقعا دارم فرو میرم، واقعا من دیگه به هیچی اعتماد ندارم به هیچی اعتقاد ندارم
چکار کنم؟ ما آویختهها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زدهی خودمان را؟
شما بفرمایید بشینید اینجا . . .
دیالوگ