همیشه یه اتفاق هست که بگه زندگی چیزای دیگهای هم داره
دیروز یه روز سخت و پر از خستگی رو طی کردم، تو راه برگشت اونقدر دلگیر از موقعیت سخت این چند روزم بودم که داشتم دیوونه میشدم! یک لحظه نگاه کردن به غروب کافی بود تا تمام این چرندیات از یادم بره
توی اتوبان بودم که دیگه نور آفتاب توی جاده چشممو نزد خیلی ملایم مثل یه ستارهی معصوم میدرخشید.
پیاده شدم و نگاهش کردم
طول روز همین ستارهی مظلوم جهنمی ساخته بود که نمیشد یک لحظه تحمل کرد و اما حالا با عشوه منو مجذوب خودش کرده بود
گرماشو تحمل میکنم تا دوباره غروب زیباشو تماشا کنم.
خوبی زندگی اینه که خورشید ظالم میتونه مثل یه بچه گربه ملوس باشه
مثل سختیهای این چند روز؛ تحمل میکنم تا زیبایی بعدا رو تجربه کنم