صفحه شصت و ششم دفتر لامپ

تو مرا ز خود چنان برانی که دلم به هیچ کس خوش نیاید! و من تو را چنان بخواهم که بی تو جان نخواهم هر چند جان تویی.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

تو ز من چنان گریزی که ندانی ار گریزم بجز آستانت ای گل نبود پناهگاهی و چنان تو را بخواهم که به خواهش هزاران سنم و وزیر و شاهد نبود فراق گاهی.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

و من از تمام دنیا به دو چشم شرمسارم که بجز رخت نخواهم که ببینم آفتابی

و تو هم چنان پس ابر گرفته‌ای ز سویم، که نمی‌توانمت دید و از این ندیدن تو شده بر دلم غباری.

تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و پنجم دفتر لامپ

من مخلوطی از دلتنگی و چیزهای دیگری هستم که اصلا مهم نیستند. کاش دنیا جور دیگری بود و کاش چیز دیگری می‌خواست و ما هم پی راه دیگری بودیم

هر لحظه صدای خودم در گوشم می‌پیچد که انگار چیز دیگری می‌خواهم، چیز دیگری می‌جویم! کاش صدایش در نیایید که این همه عمر اشتباه کردیم

سایه‌ی تو را دنبال می‌کنم و تو را می‌خواهم و ممکن نیستی و به داشتن سایه‌ات اکتفا می‌کنم.

هر اتفاق، هر نگاه و هر کلمه کلیدواژه‌ای برای تو را به یاد آوردن شده! فکرم از تو دور نمی‌شود. هر چیزی را می‌توان جبران کرد اما شاید از پس هزینه‌ی جبران آن برنیاییم مثل این نبودن‌ها که میگذرند و بازگشتی ندارند.

تا آخر عمر حسرت نداشتن و نتوانستن گلویمان را فشار دهد و با جان کندن جانمان را بگیرد

دیگر “ای کاش” گفتن افاقه نمی‌کند باید کاری کرد! تمام دیوار ها ریخته! هیچ ستونی نیست هیچ سرپناهی نیست خودمانیم و خودمان باید تکیه ندهیم باید دل نبندیم

دیر آن زمانی‌ست که هیچ جا نباشی

 

لامپ سوخته

پلی‌لیست – ای درد ای بار – دنگ شو

یادمه اون شب که رفتی‌ چشمو بستم، شیشه عمر جوونیمو شکستم تا به تو پیغام دلجوئی فرستم اسمتو با شیشه کندم روی دستم
درد اومد . . .
داد اومد . . .
مثل هر روزی که پیشم نیستی فریاد اومد

این وسط مونده دل تنگ شده‌ی من و انصاف نداشته‌ی تو. عادت که نکردی؟ عادت نکن! برگرد، وقتی به نبودن عادت کردی دیگه چه امیدی به زندگی و عشق میشه داشت

دنگ شو

#گوش_کن :

-پلی‌لیست آقای لامپ-

صفحه شصت و چهارم دفتر لامپ

رفته بودم که گفت “اصلا مسخره نیست. شاید دوباره برگردد؛ همه چیز متغیر است!”

من بازگشتم، هرچند از نیمه راه به نیمه راه! اما بازگشتم. من از ابتدا شروع نمی‌کنم من تا نیمه‌های راه را رفتم و دیدم و برگشتم دیگر در آغاز نیستم و نخواهم بود.

هر کس قدمی بردارد حتی اگر برگردد باز میانه راه است. او چیزی را دیده که ندیده بود و به چیزی می‌اندیشد که نمی‌اندیشید.

کاش میشد دوباره متولد شد یا ای کاش بازگشت در زمان بود.

آن لحظه که دستانم را باز می‌کنم و از ناشناختگی تو در آغوشم شگفت زده می‌شوم. آن لحظه که هر دو غریبه‌ای هستیم که همدیگر را بهتر می‌شناسیم. برمی‌گردی و خواهی دید همه چیز متغیر است.

رنج دوری چیز عجیبی نیست. دوست داشتن همه چیز را معنا می‌بخشد و من خواهم دید که تو مانند من بازخواهی گشت.

اما دیگر در آغاز نخواهی بود. به روزی دل نخواهی بست که پس از آن شب می‌رسد و با ستاره‌هایی انس نخواهی گرفت که روز دیگر نیستند. هرچند آنها نیز باز خواهند گشت. اما به فردا؛ و تمام سختی زندگی در همین معنی نهفته است

من به آغاز باز نخواهم گشت و تو دوباره می‌آیی و چون هر دو برگشته از نیمه راه در نیمه راه هستیم با هم خو نخواهیم گرفت و باز ای کاش بازگشت در زمان بود.

 

لامپ سوخته

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن! – حافظ

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

 

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

 

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش آور درویش پروریدن

 

غزل شماره ۳۹۲ حافظ

صفحه شصت و سوم دفتر لامپ

گفتم همشون اول مثل ما بودند یهو صبح بیدار شدند و دیدند خیلی مهم هستند گفتی خدا کنه اون صبحی که ما بیدار میشیم قبل مرگمون باشه

گفتم تو اصلا دلت میاد از مرگ بگی گفتی دلم نمیاد ولی مگه باید دلم بیاد گفتم باید نداره ولی خوب نمیخوام بمیرم حداقل تا وقتی که یه بار از ته دل نخندیده باشم.

تو هم گفتی: خوب منم تا وقتی کسی رو از ته دل نخندونم آماده نیستم. برای همین غصه نخور دیوونه خودم از ته دل میخندونمت.

خندیدم

میگفتی آدم‌های دور و برت مثل اون کیف آبی شدند که توی ویترین مغازه بود و من خیلی دوستش داشتم، میترسم یه روز مث این کیف مشکیه که سه ساله دارمش دوستم نداشته باشی

گفتم اگر اون کیف آبی رو بخرم این فکرهای مسخره رو میندازی دور؟ گفتی دوتا آبی بود من اونیو دوست دارم که آبیش روشن‌تره

کیف آبیه رو برات خریدم و گذاشتم گوشه اتاق جوری که وقتی میای تو چشم باشه

روی تمام روزنامه‌های مچاله شده‌ی توی کیف با ماژیک پررنگ بزرگ نوشتم دیوونه تو که اون کیف مشکیه نیستی! تو دنیامی! دنیا که دو سال و سه سال نداره… تا هر وقت زنده باشم میخوامت وقتی هم مردم دلگرم اینه که یه بار از ته دل به تمام کیف آبی‌ها و کیف مشکی‌ها خندیدم

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و دوم دفتر لامپ

اومده میگه چی شده دیگه حرف نمیزنی میگم چیزی یادم نمیاد که بگم اگر هم یادم بیاد قبل این که چیزی بگم از خودم میپرسم حالا گیریم این حرفم زدی، خوب؟ که چی؟ بعد هر چی حرف تو ذهنم بود دود میشه میره هوا و انگار نه انگار اصلا قرار بود حرفی زده بشه، همینطور با لبخند ممتنع خیره میشم و انگار نه انگار

حرف زدن بهترین لذت دنیاست اما وقتی حرفی باشه وقتی کسی باشه

خیلی وقته زبونمو بریدی و رفتی

مثل موج ضعیف و گم شده‌ی رادیوی ماشین توی جاده هی گاه و بی‌گاه صدام میکنی و دوباره محو میشی

از خودم پرسیدم کجای این جاده برسم تا صدای تو همیشه باشه و بشنوم که بتونم من هم چیزی برای گفتن داشته باشم

کسالت آور بودن جاده و خش خش رادیو. خسته شدم و زدم کنار منتظر نیستم اتفاقی بیوفته، فقط میخوام هیچ چیزی نشنوم

خسته نیستی از نبودنت؟ من حسابی از این موضوع خسته شدم. به این فکر میکنم وقتی برگشتی به حرف‌هات مثل حرف‌های یه راننده تاکسی گوش بدم و بعد از یه لبخند بگم ممنون همین کنار پیاده میشم و واقعا هم انتظار دارم از این لبخندم احساس رضایت کنی و آماده بشی برای مسافر بعدی صحبت کنی انگار نه انگار

دیروز تلفنم رو برداشتم، چشمامو بستم و شماره گرفتم میخواستم از هزار نفر سراغتو بگیرم و ببینم کسی ازت خبر داره؟

من دیوونه نیستم عاشق خط مزاییک‌ها هم نیستم فقط دلم برای کسی تنگ نمیشه. میشد ولی دیگه نمیشه.

و هنوز به این فکر میکنم که اگر برگردی سیلی بزنم و اشک بریزم یا لبخند بزنم و نوازشت کنم

شاید هم رادیو رو خاموش کنم تا امیدی به برگشتنت نباشه انگار نه انگار

 

لامپ سوخته

صفحه شصت و یکم دفتر لامپ

گفتم دلم کمپوت گیلاس می‌خواهد، از همان کمپوت گیلاس‌هایی که تو برایم درست می‌کردی

گفتی من که هیچ وقت کمپوت گیلاس درست نکردم منظورت چیست؟

گفتم درست نکردی که نکردی الان که می‌توانی خودت را به آن راه بزنی و بگویی باشد برایت درست می‌کنم، حتی اگر بلد نیستی می‌توانم دستورش را بدهم یاد بگیری ولی بگویی که یادم رفته چطوری برایت درست می‌کردم عزیزم تا لو نرود که تو اصلا هیچوقت برایم کمپوت گیلاس درست نکردی

راستی! چرا تا حالا برایم کمپوت گیلاس درست نکردی؟

امروز صبح که روزنامه‌ی تاریخ گذشته سه هفته پیش را از روی میز برمیداشتم تا ببینم سه هفته پیش چه اتفاقاتی افتاده بود یادم آدم که دیروز به تو قول دادم برایت گلدان و خاک و بیلچه بخرم تا گوشه حیاط توی گلدانی که مال خودت هست با بیلچه‌ی خودت گیاهی بکاری که مثل خودت گل باشد، بیخیال اتفاقات سه هفته پیش شدم و کیف پولم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.

گلدان سفید خریدم چون می‌دانستم قبل از اینکه چیزی بکاری روی آن نقاشی می‌کشی. همینطور هم شد!

تا گلدان را دیدی چشمانت برق زد و دویدی و قلم و رنگ‌هایت را آوردی روی گلدان درخت گیلاس کشیدی پر از شکوفه‌های زیبا گفتی این گیلاس‌ها که برسند می‌چینم و برایت کمپوت درست می‌کنم.

گفتم حالا من تا کی صبر کنم که درخت‌های روی گلدان تو گیلاس بدهد شاید دیدی سرما زد به درختت یا که نه اصلا آفت گرفت آن وقت چه می‌کنی؟

چپ چپ که نگاهم کردی فهمیدم کارم درآمد گلدانت را بغل کردی و با خودت به خانه بردی گفتی این گلدان توی خانه پیش من باشد بهتر می‌توانم مراقبش باشم اینطور هم من همیشه پیشش هستم هم تو به کمپوت گیلاست می‌رسی

گفتم حالا توی گلدان چه گلی می‌کاری؟

گفتی فعلا گیلاس ها برسند خیالم از بابتشان راحت بشود بعد تخمه همان گیلاس‌ها را می‌کارم تا سال بعد هم برایت کمپوت درست کنم

آه دیوانه، تو نمی‌دانی که من چقدر دوستت دارم

 

لامپ سوخته

صفحه شصتم دفتر لامپ

برای قرار آخر هفته چه دلگیرانه بی‌قرار بودم. انگار تو را سال‌هاست می‌شناسم و انگار تو سال‌هاست از من دوری! بی‌قرار هستم و از تو همان چیز را می‌خواهم که از آب، غذا و هوا می‌خواهم. مرا زنده نگه دار

داستان تو را داشتن آنقدر زیبا بود که انگار تمام دنیای من یک بوم نقاشی‌ست.

با تو ماندن هنوز نیامده بود که از تو جدا شدم و ساعت هنوز یک دقیقه‌اش هم نگذشته که سال‌هاست انگار دلتنگ تو هستم
شب به اجبار تنها ایستاده‌ام، بدون حق نشستن، بدون حق خوابیدن، بدون حق از تو بلند آواز سر دادن، به گریه دلتنگ تو بودن را پاسداری می‌کنم
کجاست دستانت؟

کجای تقویم باید برسیم که فاصله‌ی من و تو از این همه دور بودن برسد به جایی که به آغوش کشیده باشمت؟

کجای زندگی پیاله‌ای از آرامش به دست می‌گیریم؟

چه شد که تا پلک بر هم زدم کابوس هزار دیو بر چشمم نشست؛ چون پلک باز کردم همه جا سیاه بود؟

چه شد که به یک پلک بر هم زدن این همه از تو دور شدم؟

برای قناری در قفس بال حسرت است و برای من بی تو، نفس کشیدن

کجاست دستانت که به دست گیرم و از تمام داشته‌های دنیا به تو قناعت کنم

من به صوت تو که نامم را صدا می‌کنی معتادم

ماهی کوچک تنگ شیشه‌ای، برقص که هر دو بی‌تابانه به دریا محتاجیم

 

لامپ سوخته