نگاه کن ببین چگونه غرق آتشم؛ تمام شد عذابم و هنوز شعله میکشم.
آنگاه که در دل رویای بازگشت به گذشته باشد و در سر یقین به ناممکن بودن آن، تنها آرزو مرگ است.
مگر من از این خانه چه میخواهم؟ جز امیدی برای تلاش بیهوده و نفسی برای ادامه این شکنجه که چون نفسم را فرو برم تیزی درد هزار زخم، سوز بکشد ولی به امید! زنده بمانم
مگر من چه میخواهم که سرزمینم مرا با ای کاش اینجا نبودم میآزماید؟ و ترسی نیز در اینجا نبودنم پنهان میکند؟
نتیجهی تلاش، تنها رنج بیپایانیست که تا روز آخر به امید رهایی از آن به تلاش خود ادامه خواهیم داد و چه تلخی درد آوری دارد ایستاده در میان کفتارها مردن
آنجا که نگاه تو را گم میکنم، تاریکی از راه میرسد . . .
رو به روی تو نور است،
از من دور میشوی و حجمی از سایه مرا فرا میگیرد
من به همینطور بودنت قانعم
نمیتوانم برای بیشتر داشتنت خطر هرگز نداشتنت را تحمل کنم . . . !