صفحه هفدهم دفتر لامپ

اولش که اینطوری نبود، هابیل و قابیل دست هم را می‌گرفتند و با هم در پارک راه می‌رفتند و لواشک سیب می‌خوردند؛

اولش که اینطوری نبود، خسرو در کار نبود، فرهاد با شیرین کنار چشمه نان و پنیرخامه‌ای می‌خوردند و قاه قاه به ریش من و تو می‌خندیدند؛

باور کن اولش اینطوری نبود! نیچه نماز شب می‌خواند و روزه می‌گرفت؛

اولش که شمع بال پروانه را نمی‌سوزاند، با هم سازش می‌کردند! ریشه درختان در آسمان بود و برگ و میوه توی دل زمین بود، خیلی عادی، خیلی شیک.

آن روز‌ها سیب میوه خوبی بود، ابلیس هم رفیق گرمابه و گلستان آدم بود با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند، بچه‌هایشان هم توی یک مدرسه درس می‌خواندند.

آن زمان‌ها آدم‌ها به مرگ طبیعی می‌مردند.

اول‌ها همه چیز عاقلانه! پیش می‌رفت، مثل حالا که نبود.

اینطور نبود؛ من همه را دوست داشتم، شاید همه هم مرا دوست داشتند.

این آخرش همه چیز را به هم ریخت، این آخرش همه چیز عوض شد، آخرش که رسید قابیل هابیل را کشت، آخرش که رسید بی‌ستون زاده شد، آخرش که رسید پروانه سوخت، ته ته تهش بود که من بد شدم، سخت شدم.

تو شب را دوست‌داشتی،

آن اول‌ها که شب تمام نمی‌شد! تا هر قدر که تو دوست داشتی کش می‌آمد، حتی تا خود صبح…!

هرچه بگذرد سربالایی تند‌تر می‌شود، آن مال اول‌هاش بود که سرپایینی داشت الآن تا دلت بخواهد (یا نخواهد!) سربالایی هست، بدون هیچ رحمی

لامپ سوخته

صفحه شانزدهم دفتر لامپ

گاهی آنقدر دلتنگم که مثل مرده‌ها خیره می‌شم به دیوار، گاهی آنقدر کسالت از سر و روم بالا میرود که حال هیچ کاری را ندارم.

این وقتا دوست دارم بنویسم، دوست دارم هر چیزی به ذهنم میرسه را ثبت کنم.

گاهی وقت‌ها هیچ چیز به ذهنم نمیرسد

دیوانه، میدانی وقتی همه‌ی این “گاهی”ها با هم جمع بشن توی یک لحظت یعنی چه؟ میدانی وقتی تمام ذهنت پر می‌شود از فکر‌های تو در تو و شلوغ جوری که نفهمی اصلا داری به چه چیزی فکر می‌کنی چه حسی دارد؟

از من نپرس چرا به این روز افتادم، آنقدر ذهنم خش خشی هست که نتوانم به علتش فکر کنم.

فقط همین قدر می‌دانم که شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی، هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است

لامپ سوخته

صفحه پانزدهم دفتر لامپ

بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی، اینکه مدام بالا آورده‌ی متعفن افکار متعصبانه‌ات را به خورد ما بدهی

اینکه صبح تا شب خودت را کامل ببینی و ما را ناقص

اینکه خودآگاه یا ناخودآگاه به ما بقبولانی که احمقی و ما هم در این کش و قوس خود را برتر از تو بیابیم و از آن سر بام بیافتیم.

بهتر بود خودت قبل از دیگران آتش را خاموش می‌کردی،

آتشی که زبانه‌هایش پیراهنت را سوزاند و دودش هم در چشم همه‌ی ما که ساکت بودیم و همه‌ی ما که احمقانه قیام کردیم

و همه ما که در بند افتادیم رفت

بهتر بود خودت زودتر تمامش می‌کردی

کاش تاریکی بیشتر بود، کاش بیشتر بود که اصلا نمی‌دیدمت، کاش همه جا تاریک و سیاه بود که هیچ چیز نمی‌دیدم! این لامپ لعنتی کار را خراب کرد، مدام لکه‌های توی ذهنم را روشن می‌کرد، مدام چهره تو را در برابرم ظاهر می‌کرد، کاش تاریکی بیشتر بود

یادم باشد اینبار که از جلو آیینه رد شدم کمی توقف کنم

کمی خودم را ببینم و مطمئن شوم که من باعث توام

و مطمئن شوم من عامل توام و من تو را ساختم که اینگونه گستاخانه بتازی.

و ای کاش خودت قبل از ما زودتر تمامش می‌کردی.

 

لامپ سوخته

صفحه چهاردهم دفتر لامپ

قاصدکی را که می‌گرفتم به دنبال چشم و گوش و لبش می‌گشتم که نداشت؛

قاصدک‌ها پیام‌آورانی بودند که نه چشمی برای دیدن و نه گوشی برای شنیدن و نه لبی برای سخن گفتن داشتند.

پیامبران چشم و گوش بسته و خاموش

 

لامپ سوخته

صفحه سیزدهم دفتر لامپ

لعنتی آسمان باران هم نمی‌باراند که خیس شود همه جا و خیسی چشمانم به چشم نیاید.

سکوتی که از سر اجبار باشد روزی شکسته می‌شود، سکوتی که از سر احترام باشد روزی بی‌حرمتی می‌کند! لعنت به لبانم که از سر اجبار احترام بسته مانده، بسته ماندنی سخت از روی ایمان، ایمان به اینکه هنوز نمی‌دانم چه چیزی در باورم است، باورهایی که ساخته نشده خراب می‌شوند، لعنت به ویرانه‌های به جای مانده از باور‌ها، لعنت به باور‌ها

 

لامپ سوخته

صفحه دوازدهم دفتر لامپ

پنیرم باش نانت می‌شوم، میریم در دهن اژدهایی که نامش عشق است، که شاید به مزاج مقام معظمش خوش آید.

بگذار بگذریم از این جر وا جر خوردن‌های توی دهان عشق

خودت را رها کن تا بزاقش خوب خیسمان کند که بچکد از سر و رویمان شرم و حیا

که از آن کم هم در دکان عشوه فروشان نیست!

بیا زیر دندان‌هایش خورد شویم که شاخ نشویم برای همدیگر که سوراخ نکنیم قلب یکدیگر را تا عاشق هم باشیم؛ خیلی ساده.

بیا خیلی ساده یکدیگر را دوست بداریم تا خوب بدانیم که فخر فروشی در دکان عشاق گرد و خاکی‌ست که روفته و دور ریخته می‌شود.

سعی هم نکن غیر باشی من فقط تو را میبینم نه غیر را، از چشمم نیوفت!

 

لامپ سوخته

صفحه یازدهم دفتر لامپ

کولرم باش و خنک کن مرا . . .

داغ داغم از تنفس افراط آمیز مردمانی که از من به من شبیه‌‌تراند

کولرم باش و خنک کن مرا

عرق میریزم زیر گاوآهن سنگین زمین که زمان بر دوشم نهاد و پای برهنه بر کویری که پر از خار مغیلان است فرستاد.

ندانسته لبیک گفتم تبعیدش را (و چه دور افتاده بود)، نشناخته پیدا کردم نگاه‌ش را (و چه سنگین بود)

کولرم باش باد خنک بزن بر پاهایم که تاب ایستادن ندارند از سنگینی این گاوآهن! خورشید هم که مهرش را بر من تمام کرد بس سوزاندم، بس مرا با خودش یکی کرد زیر آفتاب داغ مرداد ماه که در ماه بهمن بر من تاباند و من هم به پاس این مهربانی تحمل کردم دوستی خاله خرسه‌اش را و دم بر نیاوردم که خدایی ناکرده از نمک نشناسی من حقیر رنجیده شود که بس آفتاب مهربان است.

کولرم باش و تحملم بیشتر کن که آفتاب را نرنجانم و نسوزانم دل سوزانش را

باد بهاری هم که به قحطی رسید و نیامد تو کولرم باش تو خنکا ببخش بر پیکر من گناهکار که سخت ظالم هستم و ظلم می‌کنم. بیا و تو کولرم باش که جز تو همه مرا سوزاندند

 

لامپ سوخته

صفحه دهم دفتر لامپ

صدای غرغرهایش عید تا عید در گوشم وز وز می‌کرد و من هم برای خودم واق واق می‌کردم و کسی هم نبود که بگوید سگ نشو و پاچه نگیر که این غرغرها عاشقانه است.

کسی نبود که بگوید آدم باش بفهم دیگران را و از کجا آن کس خبر داشت که من نمیفهمم آدم‌ها را؟

آدم‌هایی که از صبح تا شب شاید یک بار هم خودشان را در آینه نبینند! آدم‌هایی که از صبح تا شب غرغر می‌کنند تا من واق واق کنان پاچه آنها را بگیرم که بفهممشان.

برای فهم این آدم‌ها که تمام آنها شبیه به من هستند باید به کلاس آواشناسی رفت! باید معنای غرغر کردنشان را که باعث واق واق کردن من می‌شود دریابم.

باید دریابم که چقدر از حیوان‌ها فاصله داریم ما آدم‌ها که به ظاهر متظاهر به آدم بودنیم.

این که روز و شب را پی فهمیدن چیزهای عجیب و غریب و گاه ماوراء طبیعت می‌گردیم و هیچ از طبیعت وحشی خودمان که در درونمان مثل مار فیس فیس می‌کند خبر نداریم! خبر نداریم که نیش میزنیم، که نیش می‌خوریم.

ما آدم‌ها زهرمان کاری‌ست، قبل از اینکه تکان بخوریم نفسمان بند می‌رود، قبل از اینکه بفهمیم چه شده.

ما آدم‌ها سخت زهرآگینیم!

ترسمان از مار و سوسک و کرم باغچه و زنبور سرخ است، حتی بیشتر از بید می‌ترسیم که نکند لباس زیبایمان را سوراخ سوراخ کند و از توی این سوراخ‌ها انسان بودنمان بریزد بیرون و یکهو ببینیم که تمام شده‌ایم.

انگاری لباس‌هایمان را خیلی دوست داریم ما آدم‌هایی که همیشه لختیم.

 

لامپ سوخته

صفحه نهم دفتر لامپ

نمی‌دانم چند شنبه بود، اما هم شنبه‌ای که بود حالم را گرفت؛ هر شنبه‌ای که بود کامل خودش را در ذهنم جا کرد. فکرش را بکن مثل هر روز از خواب بیدار شوی، مثل هر روز به اطرافیانت سلام کنی غافل از اینکه یکی هم هست که حتی اگر سلامت را بشنود تو جوابی نمی‌شنوی.

از خودم گله‌ای ندارم، روزگار هم کار خودش را کرد، این وسط صدای جواب سلامی می‌ماند که گم شده این وسط هزار “کاش” می‌ماند که برانگیخته شده این وسط من می‌مانم و زمان که رد می‌شود. هر روز با این که می‌دویم و خود را خسته می‌کنیم به جای اینکه به هم نزدیک شویم از هم دور می‌شویم. مگر “مرگ”، مگر این که چیزی مثل مرگ مرده‌ها و زنده‌ها را به هم نزدیک کند، مگر این که مرگ روزت را بعد از سلام صبح عوض کند، عوض کند روزت را که دیگر جواب سلامی نشنوی.

نمی‌دانم چند شنبه بود که در مجلس عزایی صدای گریه نوزادی را شنیدم، جواب سلامی بود، جوابی که هیچ کس نشنید.

دیگر مهم نیست چند شنبه است

پدربزرگم بیمارستان بود که عمه‌ام به خانه آمد، مادربزرگم گفت: “غذایش را ببر”، عمه‌ام گفت: “او دیگر غذا نمی‌خورد”

 

لامپ سوخته