صفحه بیست و سوم دفتر لامپ

دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم

عشق می‌کنم با زندگی وقتی جلوی من می‌نشینی و با هیجان از اتفاقات روزت برای من تعریف می‌کنی، اتفاقاتی که برای من خیلی احمقانه و تکراری و پر از روزمرگی‌ست

عشق می‌کنم وقتی می‌بینم می‌خندی و حرف می‌زنی، چشمانت برق می‌زند و وقتی تکان‌های سرم را به نشانه تایید حرف‌هایت می‌بینی بال در میاوری و می‌پری بغلم؛ عشق می‌کنم وقتی حرف می‌زنی

هوا که سرد می‌شود از بس سر به هوایی مدام سرما میخوری و وقتی سرما میخوری دلم می‌گیرد، چون بی‌حوصله می‌شوی، حرف نمیزنی، روی کاناپه کز می‌کنی و تلویزیون خاموش را تماشا می‌کنی “راستی! قرصت را خوریدی؟ سرفه می‌کنی شربت اکسپکتورانت می‌خواهی؟” با “اوهوم” که جوابم را می‌دهی به خودم امیدوار می‌شوم، میپرم و شربت و قاشق و کمی آب میاورم  کنارت می‌نشینم و می‌خواهم درآغوش بگیرمت که هلم می‌دهی: “دیوونه تو هم سرما میخوری، برو اونطرف‌تر” همین “دیوونه” گفتن کافی بود که تا یک هفته‌ی مرا زیبا کنی

“برایت سوپ درست کردم، میل داری الآن بخوری؟”

حالت که خوب می‌شود به دنیا میایم، تو عادت داری انگاری که یکهو حالت خوب می‌شود، صبح بیدار می‌شوم و میبینم دوباره آویزان کمد شدی تا فلان لباس را پیدا کنی! دستم را میگیری و میکشی حالا نوبت من است: “دیوونه دستم کند!” همین “دیوونه” گفتنم کافی بود تا بخندی و دوباره بخندیم

دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و دوم دفتر لامپ

گل کلم میخورم و به این فکر میکنم که چقدر دیر به دنیا آمدم.

شاید باید ۸۰ سال پیش توی آرژانتین به دنیا می‌آمدم و ملتی را از بند ظلم آزاد میکردم و بعد توی بولیوی کشته می‌شدم

شاید باید ۱۳۱ سال پیش توی همین ایران خودمان به دنیا می‌آمدم و نفت شما مردم را ملی میکردم و بعد در اوج غم و غصه توی ۸۴ سالگی سرطان جانم را میگرفت؛

شاید هم نه! من باید اختراع می‌شدم. این بهتر است، من باید با فرمول C13H18O2 اختراع میشدم و دردهای تو را تسکین میدادم، من باید ایبوپروفن میشدم! البته دو تا اکسیژنم مال تو! من به این‌ها نیازی ندارم، میخواهم چکار! مال تو، تو خوب نفس بکش، تو خوب بخند، تو شاد باش، همین برای من کافیست

من اگر بخواهم با فرمول C13H18 و دو تا نبود برای تو هم میتوانم تسکین دهم، من درد تو را خوب میدانم.

گاهی فکر میکنم شاید زود به دنیا آمدم من باید صبر میکردم دقیقا لحظه قیامت به دنیا می‌آمدم که حتی مجال فکر کردن به تو را هم نداشته باشم

هر چند میدانم همان لحظه هم دست از خاطرت بر نمی‌داشتم.

انگاری منو تو مال همین حالا هستیم، انگاری من و تو به موقع هستیم مال خود ِ خود ِ خود همین حالا نه یک ساعت کمتر و نه بیشتر

فقط بدی داستان این است که باز هم من مدام فکر میکنم مال هیچ زمانی نبودم و نیستم و نمی‌شد باشم، نه انگاری من در تقویم زیادی بودم!

 

لامپ سوخته

صفحه بیست و یکم دفتر لامپ

امروز صبح همینطور که با خدا تاب بازی می‌کردم گفتم:

“خدا، میدونی چیه؟ همیشه درد مشترک هست، همیشه حرف مشترک هست… اما هیچ وقت درک مشترک نبوده! “

خدا از تاب پیاده شد و با بغض نگاهم کرد و گفت: “درکت می‌کنم . . . ! “

 

لامپ سوخته

صفحه بیستم دفتر لامپ

من به دیوار خیره شدم و تو به پنجره! من هیچ نمیبینم جز دیوار و تو هی از باغ پر گل آن طرف پنجره برایم تعریف کن! من دیگر حوصله حرف‌های تو را ندارم به من گوش کن! ول کن آن باغ لعنتی را و مرا ببین

ببین به نظر تو این دیوار چندبار رنگ شده؟ میدانم نمیدانی برای من هم مهم نیست که این کوفتی چندبار رنگ شده، فقط من حالم از این رنگ مسخره بهم می‌خورد! بیا با ناخن‌هایمان خراشش بدهیم! این دیوار الکی به تغییر احتیاج دارد! بیا آنقدر بتراشیمش که برسیم به آجرهاش اصلا بیا آجرهایش را هم بکنیم و برسیم به آنطرفش! شاید آنطرف دیوار هم باغی باشد مثل باغ تو. یا نه! باغی باشد بهتر از باغ تو که هی سرکوفتش را به من نزنی و هی پزش را برایم ندهی.

من این قمار را باز هم باختم. اما این هم سیم آخر، بیا و من قمارباز را باز هم ببازان، آماده‌ام که ببازم به تو و هر آن کسی که مثل تو هست و نیست و دار و ندار و بود و نبود من است، بیا می‌خواهم ببازم کاری نداشته باش! فقط خوب بازی کن! می‌خواهم مثل یک کهنه قمارباز ببازم

یکی دوتا مشت از آن قرص‌ها که داشتی و می‌خوردی و شروع می‌کردی به توصیف باغت! از آنها داری؟ من هم کمی می‌خوام! این سیم آخر را بدجور باختم دیگر ته جیبم هیچ! هم نیست

هی…! من به آجر رسیدم… یک مشت دیگر هم از آن قرص‌ها بده مطمئنم اینبار به باغ می‌رسم! قول می‌دهم اجازه بدهم که تو هم باغ مرا ببینی! گریه نکن من هنوز دیوانه نشدم دکتر گفت سه ساعت وقت داریم تا دیوانگی، توی این سه ساعت برویم سر و رویمان را مرتب کنیم که پیش خدا ژولیده نباشیم، یک چیز هم بده زیر ناخن‌هام را تمیز کنم، این دیوار انگار یک تکه رفته زیر ناخن‌هایم

 

لامپ سوخته

معرفی کتاب «یک عاشقانه‌ی آرام» اثر «نادر ابراهیمی»

در آغاز کتاب نادر ابراهیمی از داستانی آرام و عاشقانه برای کسانی سخن میگوید که در ابتدای راه هستند، عاشقانه‌ای سرشار از حس خوب. با آغاز داستان چنان محو گفتگوهای درون داستان شدم که دل کندن از آن و یا فراموش کردنش کار خیلی سختی به نظر میرسد.

مگذارید عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود، که حتی آب دادن گل­های باغچه، به عادت آب دادن گل­های باغچه بدل شود. عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نوکردن خواستنی ­ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن و دیگرگون شدن است. تازگی، ذات عشق ست، و طراوت، بافت عشق. چگونه می­شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، که عشق همچنان عشق بماند؟ عشق، تن به فراموشی نمی­سپارد، مگر یک بار برای همیشه. جام بلور، تنها یک بار می­شکند. می­توان شکسته ­اش را، تکه­ هایش را، نگه داشت. اما شکسته ­های جام، آن تکه ­های تیز برنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می‌­شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه­ ها جای حس عاشقانه را خوب می­گیرند.

داستان پر از گم شده‌ها، پر از تازه پیدا شده‌ها. فرار از شر رسیدن به خیر، عقل و همه چیز دیگری که گیله مرد قصه را در پی عسلی اصل به سبلان کشاند. داستان هرچقدر عاشقانه باشد اما آرام نیست! پر از طوفان است. فصل اول با شور و حرارت بالا با ترکیب کلمات عمیق برای بیان حس نویسنده به مخاطب سرشار از جملات نقل کننده تفکرات است.

تعریف‌هایی از عشق از ظلم از شجاعت و میهن پرستی. گاهی جملات سنگین خواندن کتاب را سخت می‌کند اما قشنگ است. جملات تاثیر خود را میگذارند و خوب بلدند چطور داستان را پیش ببرند هر چند خیلی وقت‌ها در لبه دیوار رها شدن از رشته داستان و پیوستن یه هجوم حجم عظیمی از کلمات مقطع و بیانگر تفکرات نویسنده قرار می‌گیرد. اما داستان آنقدر خوب به سمت پایان پیش نمیرود. در نوشته‌های قسمت بعد از واقعه آنقدر منتظر شور و شوق ابتدای داستان ماندم که لذت خواندند این عاشقانه از کف رفت

اما در مجموع کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی از کتاب‌هایی‌ست که اگه اهل مطالعه هستید حتما باید بخوانید و از آن لذت ببرید

کتاب گویا نیز با صدای پیام دهکردی در مورد این گیله مردی مبارز و سیاسی که عاشق دختری آذری به نام عسل می‌شود اثر هنری فاخری‌ست که شنیدن آن گاهی نیاز آدمی‌ست.

از کتاب:

در گذشته به دنبال لحظه‌های ناب گشتن، آشکارا به معنای آن است که آن لحظه‌ها، اینک وجود ندارند

نگفتن همان دروغ گفتن است؛ قدری کثیف‌تر

نفرت انگیزترین چیزی که خداوند رخصت داد تا ابلیس به انسان هدیه کند، حکومتی است که عشق را نمی‌فهمد

  • لینک خرید اینترنتی کتاب یک عاشقانه آرام نسخه (گویا) و نسخه (چاپی)
اگر این کتاب را خوانده‌اید نظر شما در مورد آن چیست؟

#گوش_کن :

پانویس دوم دفتر لامپ

به دنیا آمدیم که تفریح کنیم و خوش باشیم،

اما به خاطر اینکه از شر کنجکاوی دیگران خلاص شویم فعلا تفریح را کنار گذاشته و مثل دیگران زندگی می‌کنیم

 

لامپ سوخته

صفحه نوزدهم دفتر لامپ

تو که این متن را نمی‌خوانی اما بدان آدم‌ها که همینجوری عاشقت نمی‌شوند بنده خدا، آدم‌ها که همینجوری دلشان پرپر نمی‌زند برایت؛ باید بجنگی برایشان

آدم‌ها که همین جوری دلتنگت نمی‌شوند، همینجوری که آدم حسابت نمی‌کنند

گاهی آدم‌ها در اوج هرج و مرج همینجوری کاری نمی‌کنند که تو خوشت بیاید

تو هم این قدر بی‌قاعده نباش، الکی دل نبند به آدم‌هایی که همش راه میروند و یک لحظه نمی‌شینند هوا بخورند

نباید اشتباه فکر کنیم، اصلا بیا یک قول بهم بدهیم! بیا اصلا فکر نکنیم! چطور است؟ بعد همینجوری برویم توی کوه و دشت اولین پرتگاه که رسیدیم با هم بپریم پایین! قول دادی که فکر نکنی پس سوال هم نپرس

آدمی که فکر نمی‌کند سوال پرسیدنش چه صیغه‌ای‌ست؟

بیا وقتی خودمان را پرت می‌کنیم پایین کاری به کار آینده از دست رفته نداشته باشیم

بیا اصلا تصور کنیم آینده ته همین پرتگاه منتظر ما چهار زانو نشسته و دارد سیگار می‌کشد، چایی هم دم کرده آماده

رسیدیم آن پایین دستم را محکم بگیر، شنیدم ته پرتگاه شلوغ است، همه این آدم‌ها که میبینی آخرش میایند اینجا با آینده چایی بخورند و سیگار بکشند، دستم را محکم بگیر و به هیچ چیز فکر نکن، من هم فکر نمی‌کنم تو هم فکر نکن

 

لامپ سوخته

صفحه هجدهم دفتر لامپ

جایی میرسه که تمام وجود خودتو توی یه چرخه منتهی به عدم میبینی

اینکه بودنت نه برای خودت فایده داشته باشه و نه برای دیگران و نه حتی برای این چرخه منتهی به پوچ

یه جایی همین حوالی چشم چشم کنی که شاید یکی هم فکرش سمت تو باشه.

جایی میرسه که تمام دوست داشتن پدر و مادر رو هم از روی عادت همیشه دیدنت میدونی، خواهر و برادر رو دوست داری چون همیشه وجودشون توی زندگی بوده و بدون اون عادی نیست! نه که علاقه‌ای باشه، حسابی سرد باشی

اینکه یه موجود بی‌مصرف باشی که چق و چق کلید‌های روی کیبورد رو فشار بده تا کلمات اراجیف ذهن معدومش رو پشت سر هم بچینه تا یه چیزی از آب در بیاد و بفرسته برای همه کسایی که نه به دردش می‌خوردن و نه به دردشون می‌خوره

فکر کردن به این چیزها آدم رو خشن میکنه و عصبی

جوری که هیچ توجیهی برای محبت کردن به آدم‌هایی که هیچ تاثیری برای تو ندارند، نداری! اینکه دل آدم‌هایی که نه به درد تو می‌خورند و نه به درد خودشون رو بشکنی

لامپ سوخته