دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم
عشق میکنم با زندگی وقتی جلوی من مینشینی و با هیجان از اتفاقات روزت برای من تعریف میکنی، اتفاقاتی که برای من خیلی احمقانه و تکراری و پر از روزمرگیست
عشق میکنم وقتی میبینم میخندی و حرف میزنی، چشمانت برق میزند و وقتی تکانهای سرم را به نشانه تایید حرفهایت میبینی بال در میاوری و میپری بغلم؛ عشق میکنم وقتی حرف میزنی
هوا که سرد میشود از بس سر به هوایی مدام سرما میخوری و وقتی سرما میخوری دلم میگیرد، چون بیحوصله میشوی، حرف نمیزنی، روی کاناپه کز میکنی و تلویزیون خاموش را تماشا میکنی “راستی! قرصت را خوریدی؟ سرفه میکنی شربت اکسپکتورانت میخواهی؟” با “اوهوم” که جوابم را میدهی به خودم امیدوار میشوم، میپرم و شربت و قاشق و کمی آب میاورم کنارت مینشینم و میخواهم درآغوش بگیرمت که هلم میدهی: “دیوونه تو هم سرما میخوری، برو اونطرفتر” همین “دیوونه” گفتن کافی بود که تا یک هفتهی مرا زیبا کنی
“برایت سوپ درست کردم، میل داری الآن بخوری؟”
حالت که خوب میشود به دنیا میایم، تو عادت داری انگاری که یکهو حالت خوب میشود، صبح بیدار میشوم و میبینم دوباره آویزان کمد شدی تا فلان لباس را پیدا کنی! دستم را میگیری و میکشی حالا نوبت من است: “دیوونه دستم کند!” همین “دیوونه” گفتنم کافی بود تا بخندی و دوباره بخندیم
دیوانه اگر میدانستی که من چقدر دوستت دارم