صفحه چهل و سوم دفتر لامپ

جایی برسی که بفهمی باید شروع کنی به گشتن

راه بیوفتی همه جا در به در پی خودت بگردی، به هر کجا که فکر کنی سرک بکشی و دنبال ردی از خودت باشی

جایی برسی که خسته و کلافه، از مردمِ توی پیاده‌روها میپرسی: “ببخشید آقا؛ ببخشید خانم! شما مرا ندیدید؟ هر چه میگردم نیستم! اگر نشانی از من دارید لطفا کمکم کنید.”

حالا کم کم میفهمی همه دارند دیوانه می‌شوند! ولی تو سعی کن عاقل بمانی، یک لحظه شک کنی نبود خودت هم یادت میرود و میشوی مثل بقیه دیوانه‌های توی شهر که بی‌خیال خودشان شدند

آدم که بی‌خیال خودش باشد بی‌خیال بقیه هم می‌شود، آدم بی‌خیال آدم نیست، انگل است! فقط “به من چه” توی دهانش می‌چرخد.

جایی برسی که بفهمی جای خودت خالی‌ست، عکس و اعلامیه چاپ کنی که آهای مژدگانی به کسی که مرا پیدا کند یا خبری از من بدهد

اما چه ساده انگارانه

گاهی فکر می‌کنم من سیاهی چشمان تو هستم، گاهی فکر می‌کنم تو سرخی قلب منی که توی سینه‌ام پنهان شدی

من گوش‌های تو هستم، من زبان تو هستم، من چشمان تو هستم و تو قلب منی

گاهی فکر می‌کنم خودم را پیدا کردم، تو را هم پیدا کردم

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و دوم دفتر لامپ

تو دنبال کلماتی خاص می‌گشتی و من می‌توانستم آنها را بیان کنم، من و تو بیمار بودیم و داروی هم دیگر؛ من می‌گفتم و تسکین میافتم تو می‌شنیدی و آرام می‌شدی، حالا بعد از این همه سال من برای تو “او” شدم، تو برای من “خاطره”

من هنوز بیمار تو هستم ولی تو دیگر نیستی، دارم به این فکر می‌کنم چقدر طول می‌کشد بعد از مرگم فراموشم کنی، بی‌توجه به این که تو همین حالا هم فراموشم کردی
ولی این را بدان سنگ قبرم هم نام تو را فریاد خواهد زد و مدام حرف‌هایی را تکرار خواهد کرد که تو دوست داری بشنوی

هوا کم کم تاریک می‌شود و من دلواپس تو، گوش تو حالا مسکن حرف‌های کیست؟ اخم می‌کنم و آخرین پرتوهای نور خورشید را نگاه می‌کنم

تا حالا خورشید اینطور غروب نمی‌کرد و از امروز خورشید جوری دیگری طلوع می‌کند، دلم تنگ توست ولی به جهنم

چه باک از تنهایی وقتی تو نیستی، وقتی نمی‌شود فراموشت کرد، چرا بیهوده تقلا کنم بر کاری که شدنی نیست؟ همین گوشه ذهنم بمان و مبهوت نگاهم کن و من خیلی عادی به یادت خواهم بود!

اصلا به جهنم که “تو” رفتی ولی “یادت” نمیرود، یادت با مرام است و نمیرود چرا از خودم برانم؟ یادت مثل تو بی‌وفا نیست، یادت یارش را پیدا کرده و از من جدا شدنی نیست

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و یکم دفتر لامپ

بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم

مثل خواننده‌ها که احساسات دیگران را فریاد می‌زنند، بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم

بیا ترانه کسانی که نمی‌توانند فریاد بزنند را بلند فریاد بزنیم، به جای آن‌ها با صدای ما

بعد عمری که صدایمان لرزان شد، بیا ترانه بسراییم بیا ترانه بفروشیم

بیا ترانه بفروشیم به آنان که ترانه میخرند و به جای ما فریاد میزنند

 

لامپ سوخته

صفحه چهلم دفتر لامپ

اینجا هر روز برای جای خالی تو بستی سفارش می‌دهم
تو نیستی و بستنی از چشمان من آب می‌شود

جای دورتری باید رفت تا دقیقا به تو فکر کرد نه بستنی!

اینجا مردم همه چیز را با خودشان مقایسه می‌کنند و اصلا نه من را میفهمند و نه تو را. از من و تو در ذهن آن‌ها سایه‌ای از قیاسشان نقش بسته

از بین آدم‌ها، کسی را می‌شناسم که بستنی دوست ندارد! باور نمی‌کردم ولی انگار بستنی هم با تمام محبوبیتش پیش یکی نمی‌تواند محبوب باشد

حداقل دل خوش بودم از بین آدم‌هایی که می‌شناسم فقط یکی هست که بستنی دوست ندارد تا اینکه تو را دیدم! بستنی‌هایی که برای تو می‌گرفتم همه آب می‌شدند و هرگز لبان تو را نمی‌بوسیدند! وای چه سخت

فکر کردی بستنی چرا آب می‌شود؟ بستنی از غم دوری تو آب می‌شود، مثل من!

من و بستنی هر دو همدردیم، با این تفاوت که من توی یخچال هم بی تو دوام نمی‌آورم.

رد شدن ساده بود و تو ساده‌ها را انتخاب می‌کردی، مثل بستنی نخوردن، مرا ندیدن، نخواستن، نبودن و همه‌ی فعل‌هایی که اولشان نون میگیرند!

 

لامپ سوخته

صفحه سی و نهم دفتر لامپ

آدمی به آب نیاز دارد، به غذا نیاز دارد، به سرپناه و به آرامش نیاز دارد و خیلی چیز‌های دیگر

اما نمیدانم چه حکمتی‌ست که وقتی نام تو به میان می‌آید دیگر نه آب و غذا و نه سرپناه و نه هیچ چیز دیگر نیاز شمرده نمی‌شود!

همه آن‌ها محو می‌شوند در خواستن تو و دست آخر من می‌مانم و نیاز به تو و بودِ تو و یا یادِ بودِ تو و یا هرچیز دیگری از تو، که توی آن تو می‌شوی اول آخر هر نیازی
و چقدر کاملی

داشتم با خودم حرف میزدم که صحبت رسید به تو، خودم از دستت شاکی بود، می‌گفت تو بی‌رحمی، بی‌احساسی، احمقی! به تو نباید عشق ورزید تو لایق ترحمی

فکر نکنی من ساکت نشستم تا تو را تحقیر کند، حسابی با خودم دعوایم شد گفت و گفتم
از شما حسابی تعریف کردم
گفتم من عاشق کسی نمی‌شوم که نزول کنم گفتم شما هر چقدر با من نامهربان باشید ولی لایق ستایش هستید، خلاصه جایتان خالی کلی روی خودم را کم کردم

اما حالا بینمان بماند تو چقدر با من نامهربانی!

#گوش_کن :

 

لامپ سوخته

صفحه سی و هشتم دفتر لامپ

امروز صبح باید قید خواب را بزنم، باید صبح زود بیدار شوم و فکری به حال خودم کنم، باید همه چیز درست شود قبل از اینکه آفتاب طلوع کند

تو یادت نیست، ما تا دیروز عاشق بودیم!
تو یادت نیست، ما تا دیروز برای هم میمردیم. از دیروز که مُردم و تو رفتی، دیگر زنده نشدم! همینطور هاج و واج فقط اسمت را صدا می‌کنم، صدا کردنی بیهوده و بدون جواب طوری که خودم هم می‌خندم از حماقتم.

تمام دنیای من شده پلی‌لیستی از آهنگ‌هایی که هر روز چندین بار باید گوش کنم و کتاب‌هایی که دورم چیده‌ام و انگیزه‌ای برای خواندنشان ندارم، چه انگیزه‌ای وقتی که دنیا دارد رو به زوال میره و تمام می‌شود و از همه بدتر، تو پیشم نیستی که این زوال را با هم ببینیم و به قبر همه‌ی آن‌هایی که هر روز قلب هم را بی‌خبر از این زوال می‌شکنند بخندیم!
و من چه چقدر درگیر این پلی‌لیستم!

عشق به تو تاوان تمام گناهان من است
و من در فکر گناهی دیگر

تو یادت نمی‌آید، من داشتم آب میخوردم که پریدی توی چشمم و آب پرید توی حلقم و قلبم پرید بیرون
تو و آب و قلبم با هم توطئه کردید

باید کلافی بریسم از افکارم، با آن پالتویی ببافم به رنگ خیالاتم و به تن ذهن یخ‌زده‌ی تنهایم کنم
که شاید آب و نان نشود، اما آرام جان می‌شود

 

لامپ سوخته

صفحه سی و هفتم دفتر لامپ

دلشوره‌ای که دارم با عرق بیدمشک و دم کرده گل‌گاوزبان و آغوش تو هم درمان شدنی نیست.

داشتم فکر می‌کردم که چگونه تصویر تو را وصف کنم، گفتم تو دلشوره‌ای هستی سهمگین‌تر از هزار و اندی دلواپسی، تو خودِ خودِ آشوبی
نمی‌دانی چقدر با خودم کلنجار رفتم که دوستت نداشته باشم! اصلا باور می‌کنی؟ من تو را به آرامش، چیزی که همه در پی آن هستند، ترجیح دادم! حالا باید روزی چندین و چند بار بسوزم و دلواپست باشم، چرا؟! چون که دوستت دارم و چیزی برای من با ارزش‌تر از این نیست.

یک فنجان چای کنار تو بهشتی برای من می‌سازد که هیچ خدایی هم نمی‌تواند در هزاران کتاب توصیفش کند و فقط تو نیستی که این را میدانی! تمام آدم‌هایی که مرا دیوانه خطاب می‌کنند می‌داند که من چقدر دوستت دارم!

کار؟ زندگی؟ تفریح؟
برای من همه‌ی اینها خلاصه شده توی فکر کردن به این که چه نقشه‌ای بریزم که تو را شاد کنم و تو چقدر زیبا می‌خندی

داستان عشق بی‌رحمانه می‌شود، هر کسی می‌تواند عاشق تو باشد چون تو حقیقت یک معشوقی و باید عاشقت بود و من دلواپس همین موضوع هستم!

ولی نه، من فرق دارم! من دیوانه‌ی تو هستم، عشق که مثل بادگلوی شیرخوارگان یکهو تمام می‌شود! اما دیوانگی حس عطش انسانی‌ست به آب وقتی که آب شور می‌نوشد، تمامی ندارد تا وقتی از همین آب خوردن بمیرد

هان… تو باید چیزی از من بخواهی، پس بیا از من بخواه، بلاخره تو معشوقی! اما باز یک مشکل دیگر

همه دارند آنچه تو خواهی و من که تو خواهم آن ندارم!

این مرامش نیست، من تحمل ندارم، بیا چیزی بخواه که من هم داشته باشم مثلا دیوانگی!

که من جز دیوانگی و آرزوی تو را داشتم چیزی ندارم

 

لامپ سوخته

صفحه سی و ششم دفتر لامپ

کاش هنوز معلمی داشتم که موضوع انشا برایم مشخص میکرد.

میگفت ول کن فکر و خیال‌هات را مثلا از تابستانی که گذشت بنویس. بعد من خوشحال و خندان کاغذ و قلم به دست، فکر میکردم . . .

لعنت به من که باز تو پسزمینه‌ی ذهنمی

آقای معلم اجازه!
تابستان من اصلا نگذشت، تابستان من اصلا نیامد! من توی همان خرداد گیر کردم

آقای معلم ببخشید که نمیتوانم از تابستانی که نداشتم بنویسم، لطفا بفهمید که ما بچه مدرسه‌ای‌ها هم عاشق میشویم همان لحظه که زنگ آخر میخورد و ما گرسنه به شوق ناهار راهی خانه می‌شویم، همان موقع که صدای اذان مسجد توی کوچه‌ها می‌پیچد!
دخترها هم با ما تعطیل میشدند! من یک روز یکیشان را دیدم، دیگر نه صدای اذان به گوشم رسید و نه گرسنه شدم

من هر روز به شوق او از مدرسه بیرون میرفتم!

آقای معلم امتحانات خرداد و تعطیلی مدرسه او را از من گرفت، من نه دیگر او را میبینم نه غذا میخواهم و نه صدای اذان را میشنوم بعد شما از تابستانی گه گذشت و من میگویم نگذشت حرف میزنید!؟

موضوع انشا را عوض کنید لطفا

 

لامپ سوخته

صفحه سی و پنجم دفتر لامپ

همیشه باید یک جا گاف میدادم، همیشه باید میبخشیدی و شرمنده میشدم،

تو چرا اینقدر با من خوبی؟

روزهای ابری را دوست ندارم چون تاریکی همه جا قدرتش را به رخ آدم میکشد، من عاشق نور بودم و تو. تو از نور هم بهتری، حاضرم هر روز ابری باشد ولی تو کنارم باشی، وقتی تو باشی چه ترسی از تاریکی میتوانم داشته باشم؟

امروز از اینکه مهربان از خواب بیدار میشوی خوشحال بودم، حداقل نگاهت اولت این را میگفت؛ اما انگار غافل گیر شدم! چقدر از نامهربونی‌هایت بدم میاید!

ولی من آدم بی‌خیالی نیستم، کلافه‌ات نمیکنم ولی با تمام وجود سعی میکنم شاد باشی. میدانی آدم‌ها کجا از هم دور میشوند؟

آنجایی که فکر میکنند حق با آنهاست! من هیچ وقت دوست ندارم از تو دور بشم! پس همیشه حق با تو‌ست.

سر میز صبحانه اینقدر چایی شیرینت را هم میزنی که واقعا با تمام وجود درک میکنم که چقدر کلافه‌ای

این وقت‌ها از ترس اینکه مزاحمت باشم سرم را پایین می‌اندازم و هیچکاری نمیکنم! نه صبحانه را تمام میکنم که دلیلی برای سر میز نشستنم نباشد و نه چیزی میگویم که تمرکزت بهم بریزد، ولی با تمام وجود حست میکنم

میدانی چرا اینقدر دوست دارم؟

چون وقتی میفهمی نگرانت هستم قاشق را از استکان درمیاوری چند بار میزنی لب استکان و میزاریش کنار، میخندی و میگویی تو مربا نمیخوری؟! اشکی که بابت ناراحتی تو توی چشمم جمع شده بود همون موقع میچکد ولی با خنده میگویم چرا که نه! من عاشق تو هستم و نور و مربا!

و تو چقدر از همه زیباتری

 

لامپ سوخته

صفحه سی و چهارم دفتر لامپ

آب توی کتری تازه جوش اومده بود که فهمیدم میل به صبحانه ندارم، خودم را برداشتم و از خانه بیرون زدم،

اما مشکل اینجا بود که من جای دوری نمیتوانستم برم

ته تهش توی پارک روبروی خانه قدم بزنم و تا سوپرمارکت بروم و سیگار بخرم

هیچوقت جای دوری نتوانستم برم، هیچ وقت کنجکاو نشدم که دوتا خیابان بالاتر آیا کنار خیابان درخت هست؟! یا وسط بلوار چه گلی کاشتند؟

فقط میخواستم بدون هیچ دردسری دلتنگی را از سرم باز کنم، من همیشه دلتنگی‌هایم را ماست مالی کردم!

در مورد احساساتم هم هیچوقت جای دوری نمیرفتم، همیشه با یک ژست منتظر میماندم، همیشه با یک توقع چشم به راه میشدم! از کنار آدم‌هایی که دوستشان داشتم دور نمیشدم

اما مشکل این بود که نزدیک هم نبودم، نه دور و نه نزدیک! همیشه گوشه‌ای منتظر بودم تا نگاهم کنند همیشه کور بودند، همیشه کور بودم

احساسی که از توقع بی‌جا زاده شود آخر دلهره آور است

اضطرابی دارم که هیچ کس دلیلش را نمیداند، اضطرابی که خودم هم دلیلش را درست نمیدانم

من عاشق بودم و هیچ معشوقی نبود، میترسم از اینکه یک روز بی‌هوا دلم بگیرد و سوپرمارکت کنار پارک بسته باشه و یا آب توی کتری هم هرگز به جوش نیاد

 

لامپ سوخته