صفحه چهل و نهم دفتر لامپ

دوران تحصیل درسی بود به نام سیستم‌های اندازه‌گیری که استاد درس مربوطه از عدم وجود دایره و مربع و اندازه دقیق و عدم وجود هر اطمینانی حرف میزد

“هیچ دایره‌ای وجود ندارد، همه بیضی هستند که به سمت دایره میل می‌کنند”
“هیچ اندازه‌گیری دقیقی وجود ندارد، همه تقریب هستند”
“هیچ مستطیلی وجود ندارد، همه ذوزنقه‌هایی هستند که به سمت مستطیل بودن میل می‌کنند”
و و و . . .

گاهی به این فکر می‌کنم که تو واقعا “تو” نیستی، من هم “من” نیستم، من سعی می‌کنم “من” باشم، اطمینانی هم نیست نه به من و نه به تو . . .

اما تو باور کردنی هستی، به اندازه‌ی “بی‌نهایت” که نیازی به اندازه‌گیری ندارد

 

لامپ سوخته

مجلس شورا – حسین پناهی

و صدایی شنیدم که می‌گفت ” تو
و قطاری که تکرار می‌کرد:
تو تو تو تو
تو تو تو تو تو تو
تو تو تو
تو تو تو تو تو تو تو . . .

-حسین پناهی-

#گوش_کن :

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

حافظ همیشه صحبت جانانه می‌کند
با دل نوای سـاغر و پیمانه می‌کند

ما را به بحر خودش میکشد و باز
با ما حدیث سرو و گل ناز می‌کند

لامپ سوخته

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه می داد که از کوی ارادت نروم
دیدی آخر که چسان عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برف

غزل شماره ۸۵ حافظ

صفحه چهل و هشتم دفتر لامپ

گفتم بیا ببین که مکدر نشسته‌ام

گفتی بنوش باده که از عقل خسته‌ام

گفتم که باده‌ی من چشم مست توست

بی روی ماه تو از باده خسته‌ام

دنیا و هر چه خوشی هست آن تو

از گردش زمین و زمان بی تو خسته‌ام

گفتی هلاک عشق مباش آتشا که من

در قلب تو نشسته و بی تو شکسته‌ام

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و هفتم دفتر لامپ

“به دانسته‌هات پشت نکن!”
“هدف اونطرف خطره!”

این دو جمله از بین هزار و اندی جمله‌ای بود که همسفرم توی راه برگشت به شهرم بهم گفت

تمام عمرم سعی کردم همه جور کاری رو تجربه کنم اما امروز شاید با خیلی چیزها آشنا شدم، ولی به خیلی چیزها هم نرسیدم. آدمایی مثل من یه لیوان هستند، میتونم از همه چیز یه خورده داشته باشم که معلوم هم نیست چه معجونی از آب دربیاد، یا از یه چیز خاص یه لیوان کامل باشم!
باید دستمو بکشم روی چراغ جادو و خاکش رو پاک کنم، باید کاری کنم، یه حرکت! تا بتونم آرزو کنم، آرزویی که برآورده بشه.

فکر می‌کنم خدا منو جور خوبی دوست داره

همیشه وقتی به حرفی نیاز داشتم با کسی مواجه شدم که ناخودآگاه و بی مقدمه جواب سوالات من بوده

همسفرم میگفت “آدم‌ها با کسی مواجه میشند که انتظار دارند مواجه بشند، دنیا برای آدمی که فکر میکنه سخته واقعا سخته، دروغی هم نیست، دنیا برای آدمی که میگه آرومه واقعا آرومه، هیچ دروغی هم نیست، تو کاری میکنی، چیزی میخوای یا انتظار داری و واکنش همونو میبینی”

همیشه آدم‌هایی که می‌خواستم توی مسیرم قرار گرفتند، یادم میاد روزی که توی پارک نشسته بودم و به تنهایی و خوبی‌هاش فکر می‌کردم و از افکارم لذت میبرم پیرمردی سمتم اومد و گفت جوان چرا تنها نشستی؟

بهش گفتم خوب چی بهتر از تنهایی؟

گفت تنهایی رو باید دوست داشت، اگه بهت لذت میده درکش کنی، اون یه وجود تنهاست و با ما فرق داره، باید تنهایی رو تنها گذاشت تا راحت باشه، ما آدما زیر بار تنهایی له میشیم و میشکنیم، تنهایی چیزای خوبی به آدم یاد میده ولی اگه زیاد بهش سخت بگیری و از پیشش نری تمام چیزایی که بهت یاد داده رو باضافه خودت ازت میگیره

دارم به ساعت روی دیوار نگاه میکنم، بدون این که درکم کنه در حرکته! وقت ندارم برای فکر نکردن! وقت ندارم برای امتحان کردن زندگی، اون هم در شرایطی که دیگه این لحظه‌ها تکرار نمیشه

 

لامپ سوخته

معرفی کتابِ نیست – اثر علیرضا روشن

چند شعر زیبا از کتاب نیست با صدای علیرضا روشن؛

کتاب “کتابِ نیست” مجموعه شعری از علیرضا روشن است که در سال ۱۳۹۰ چاپ شد.

شعری از این کتاب:

“دلتنگی خیابان شلوغی‌ست
که تو در میانه‌اش ایستاده باشی
میبینی میایند
میبینی میروند
و تو همچنان ایستاده باشی”

 

لینک خرید کتاب در فروشگاه اینترنتی: کتابِ نیست

#گوش_کن :

صفحه چهل و ششم دفتر لامپ

نمیفهمم چرا وقتی یاد تو میافتم همه‌ی دنیا شروع می‌کند به چرخیدن دور سرم

نمیفهمی چرا وقتی یاد تو میافتم دیوانه می‌شوم؟

چنگ میزنم به صورت خودم، مشت می‌کوبم به دیوار و وحشیانه از همه دور می‌شوم!

تو چه داری که میترسم از تو؟ تو چه کردی که از تو فرار می‌کنم؟

تو ماه کاملی در آسمانی که اسم، نشانی، خاطرات و خودت، مرا دیوانه می‌کنند، می‌شوم یک ناهنجاری کامل و بدون هیچ محدودیتی دیوانگی تراوش می‌کنم

دوستت دارم و میترسم از دوست داشتنت

دوستت دارم و میترسم از دوست نداشتنت

دوستت دارم ولی میترسم و از همه به گوشه‌ای فرار می‌کنم که مشرف است به همه، حس خوبی نیست وقتی دیگران از کارم متعجب می‌شوند

گاهی فکر می‌کنم باید همه را جمع کنم، بروم روی چهارپایه تا دیده شوم بعد داد بزنم که: “من دیوانه هستم! منه دیوانه دوستش دارم” بعد چهارپایه را از زیر پایم
خالی کنم، خیلی راحت،
خیالت راحت،
خیالم راحت.

گاهی فکر می‌کنم باید ندید، نبود یا اصلا نخواست… من تو را می‌خواهم ولی باید نخواست
گنگ حرف میزنی! ببینم مرا دوست داری؟ گنگ حرف میزنی! ببینم چه کسی را دوست داری؟
گنگ حرف میزنی که مدام گاف می‌دهم

ولی من دیوانه نیستم، من عاشقم! هر کسی عاشق تو باشد دیوانه می‌شود؛ دیوانه که نه، عاشق می‌شود! تو ماه کاملی که عاشقان را دیوانه می‌کنی
میترسم ببینمت ولی تا بخواهی با خیالت دست در دست هم قدم میزنیم، میترسم صدایت کنم ولی تا دلت بخواهد با خیالت حرف میزنم

خیلی خیالتی شدم، باید راحت شوم، امروز صبح یک چهارپایه خریدم

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و پنجم دفتر لامپ

روزی دیوانه‌ای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را می‌پرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بی‌نیازم

شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است

شیخ گفت: پیام‌آور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!

شیخ گفت: معجزه‌ی تو چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر!

شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، “من” نیست!

شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید

شیخ خدا را به قتل رساند!

و مردم شیخ را تحسین کردند

 

لامپ سوخته

صفحه چهل و چهارم دفتر لامپ

بیا بزن توی گوش من و بلند سرم داد بکش که:

– “احمق جان! ماها همه کنار همیم که راحت باشیم”

من هم گیج سیلی تو با بعض اول و آخر کلماتم را قورت بدهم و با صدای آهسته بگویم:
+ “من راحت نبودم!”

– “چی؟”

حالا فریاد میزنم:
+ “من اصلا راحت نبودم…!”

حالاست که چشمانت خیره بشوند به من و فقط هاج و واج نگاهم کنی

+ “دم کرده‌ی گل گاو زبان خوردم، آرامبخش هم خوردم، اما آرام نیستم؛ من راحت نبودم! اینکه هر روز خودم را پشت گوش بیندازم.

در دوستی یک سری قانون‌های غیر منطقی هست! ولی اجباری! تو منطقی رفتار کردی و خطاکاری؛ من با این منطق تو راحت نیستم، لحظه‌های زیادی چشم انتظار این نشسته بودم تا اعتراف کنی که اشتباه کردی ولی باز خیلی منطقی مغروری! من آرام نیستم! ولی آدم که هستم!”

 

لامپ سوخته

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ – حسین پناهی

دکلمه‌ای که بارها گوش کردم

—————————

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟

واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمی‌گم سوال درام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می‌شه چیکارم
می‌چرخم و می‌‌چرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش!
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه‌ی نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود

اون همه افسانه و افسون ولش!
این دل پر خون ولش!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش!
تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست! دویدم!
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله!

پریشونت نبودم؟!

من
حیرونت نبودم؟!

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر می‌خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!

عمو زنجیر باف
زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!

-حسین پناهی-

#گوش کن :