مرا زادند و سپس قسمتهایی را در من کشتند.
اکنون من در کنار جسدهایی از خودم زندگی میکنم، راه میروم، با دیگران حرف میزنم، شکست میخورم، گیج میشوم و آنگاه که پیروز میشوم هنوز قسمتهای مردهای از من، با من همراه هستند.
این جنازه دوست داشت گل بکارد، آن یکی عاشق نوشتن و سرودن بود، آن دیگری آواز میخواند و آن یکی هم واقعا خلاق بود.