وطنت و تنت که در برابر هر سختی با هم میسوزند بیآنکه به چیزی برسیم و به اجبار در نهایت بدون آنکه چیزی دیده باشیم پخته خواهیم شد نه لذتی و نه عزتی و دست آخر همه چیزمان را خواهیم باخت
بدون آنکه زندگی را درک کرده باشیم مخلوط با غمی متاثر از هر آنچه باعثش نبودیم و خود را عاملش میدانستیم در سیاهی افسردگی فرو خواهیم رفت و چشم در تاریکی هیچ چیز جز تاریکی نمیبیند
و فرار شاید تنها راه نجات از آنچیزی باشد که ما را ساخته اما از آنچه هستیم راه رهایی شاید بسیار پر پیچ و تاب باشد.
اگر باشد!
و من یکی از همان هیچ ندیدههای کاملی که دیگر انتظار موضع جدیدی از جهان ندارم در گوشهای به آن چه باید میبودم فکر میکنم و به آنچه باید میکردم و یا میگفتم
تنها لغات لغزنده و کلامهای رقصنده از ما تراوش میشود بیآنکه در باطن چیزی برای بیان باشد
و نگاهی از سر ترس به آنچه گذشت و گذشتش را باور نخواهیم کرد
و حسرت روزی که کودک بودیم و درخت گیلاس کوتاه؛ قد کشیدیم، درخت گیلاس نیز؛ و در حسرت آنکه کاش در کودکی وقتی درخت کوتاه بود طعمی از آن میچشیدیم بیآنکه بدانیم فاصلهی دستان کوچک کشیده شدهی ما به سمت گیلاسها همیشه دور بود
ما در تقلای طعم گیلاس با چشمانی اشک آلود کرمها را لعنت میکردیم -زالوهای گیلاس- که به نتش نشسته و سرخی شیرینش را میمکند
وطنت را کرم گرفته و تو با چشمانی خیس کرمها را لعنت میکنی
قطعا این تنها کاریست که میشود کرد