به گذشته که فکر میکنم نفسم بند میاید. عکسها، نوشتهها، خندهها و غصهها و هر چیزی که از من در گذشته جا مانده
نفسم بند میاید و زبانم بسته میشود
وقتی به گذشته که فکر میکنم امروز و فردایم را دوست ندارم
کاش میشد مثل یک سیب رسید و به دست کودکی شاد و امیدوار چیده شد. کاش میشد با وجودم کسی خوشحال میشد
ولی حیف که همه سیبها عاقبتی رویایی ندارند
گاهی میگندند؛ سیاه میشوند و بی هیچ بهانهای روی زمین از بین میروند
در رویایی که از گذشته و آینده برای خودم میسازم آرزو میکردم که ای کاش همیشه کودک بودم یا ای کاش هیچ وقت کودک نبودم
آنچنان که باید نبودم و آنچنان که باید نیستم
در خودم چیزی گم کردهام که هیچ وقت نمیدانم چیست. فکر میکردم به تو امید دارم و امروز میفهمم که تو تنها باعث فراموشی گم شدهی من بودی
من چیزی را گم کردم که در نبودش همه را از دست دادم
نفسم بند میاید و زبانم بسته میشود
حس شرمساری از همه آنهایی که مرا میشناختند!
من هیچ چیز نیستم جر یکی مثل همه. نه آنقدر بزرگ که هر کلمه ام مثال شود و نه آنقدر کوچک که بیتاثیر
و نور
تنها چیزی که مرا آرام میکند
روزها کوتاه میشوند و امید من به آرامش کمتر
من نور نیستم و نخواهم بود! حتی توهم نور هم نخواهم بود
سوخته را به ساختن چه کار؟
از تمام روزهایی که رد میشوند تنها فراموش کردن را میخواهم
من کودک با ادب و ساکت خانواده، همیشه یک جای کارم میلنگید. من هیچ وقت یاد نگرفتم
هیچ وقت آدمها را نفهمیدم و یاد نگرفتم که چطور با آنها خوشحال باشم
در تنهایی خودم در رویاهایم با همه حرف میزدم با همه راه میرفتم! در تنهایی خودم عاشق میشدم، قهرمان میشدم تیر میخوردم زنده میماندم و همه دوستم داشتند
در تنهایی خودم در رویاهایم بزرگ شدم با آرزوی بهترین بودن. بدون هیچ حرفی که کسی را دلخور کند. حتی تصور نمیکردم کسی از من ناراحت شود
در تنهایی خودم در رویاهایم همه منظورم را میفهمیدند
در رویاهایم هر روز هزار بار از کودکی تا پیری زندگی میکردم و تمام لحظههایم همانطور بود که آرزو داشتم باشد
من قصد نداشتم اینقدر بد باشم. فکر نمیکردم قضاوت میشود
از وقتی فهمیدم میشود در مورد شخصیت کسی فکر کرد و یکطرفه نظر داد هر لحظه از دید هر کسی خودم را قضاوت میکنم و از تک تک حرفهایم پشیمان میشوم
من قصد نداشتم اینقدر بیفکر باشم
رویاها و خیالپردازیهای من تنها خاطراتم از گذشته است.
هر شب چشمانم را میبستم و خودم را در دنیای زیبایی که دوست داشتم تصور میکردم
آدم خوش صحبتی که هر کس چشمانم را میدید هزار بار عاشقم میشد
من هزار سال حرف ناگفته دارم که هیچ کدامشان کلمه نمیشود
هزار سال کم نیست!
به خودم که فکر میکنم دلم برای خودم میسوزد اشک میریزم و هیچ چیز نمیتوانم بگویم
اشتباه از من بود که رویاهایم را جدی گرفتم
دنیای خیالی مرا به جایی رساند که از هر کس انتظار فهم عجایب ناشناخته ذهنم را دارم و واقعا بلد نیستم که چیزی را که خودم هم نمیفهمم از کسی توقع نداشته باشم
همیشه اشتباه کردم اشتباه گفتم اشتباه خواستم
کودکیم را از دست دادم
نوجوانیم را هم از دست دادم
در میانهی جوانی امیدی به داشتن آنچه میخواستم ندارم
از زندگی سیر نمیشوم اما تحمل به یاد آوردن آن همه رویا که هیچ وقت فراموشش نمیکنم برایم جهنمی ساخته که از هر طرفش چهرهی کسانی را که رنجاندم میبینم
مطمئن هستم برای هیچ کدامشان مهم نیستم
حتی مطمئنم فراموشم کردند
اما از رویاهایم که مرا کور و کر رها کردند و واقعیت نداشتند متنفرم
تمام آنهایی که رنجاندم شاید بهترین دوستان من میشدند اگر یاد گرفته بودم که آدمها مهمتر از رویاهایم هستند
تنهایی شهر شلوغیست!
تنهایی هر چقدر حس خوشایند داشتن رویاهای شیرین را به ما بدهد، هرچقدر ما را به فکر وادار کند
تنهایی هر چقدر بزرگ و خوب و خوشایند باشد یک بدی دارد
آن یک بدی این است که هر چه داری را برای همیشه از تو میگیرد
مثل پدر بیسوادی که آرزوی دانشمند شدن برای فرزندش دارد
مثل مادر بیهنری که آرزوی هنرمند شدن فرزندش را دارد
مثل هر پدر و مادری که تمام رویاهای نداشتهی خودشان را برای فرزندشان میخواهند
من هم از زندگی سیر نشدم
به امید داشتن فرزندی که حرف زدن با دیگران را بلد باشد و دوستان زیادی داشته باشد
{سوخته را به ساختن چه کار؟}
میدونی چیه؟ آدم تو مراحل رشد و دانایی بارها و بارها شوکه میشه! میخوره زمین و زانوهاش زخمی میشن…ولی مهم تداوم و متوقف نشدنه..لاقل تجربه من این بود..
مثلا یه جایی از عمرم که با نقاشی به صورت جدی و رسمی آشنا شدم، متوجه شدم هر نقاشی هنرمند نیست..برای هنرمند شدن رنج سوختن لازمه در عین حال هر سوختهای هم هنرمند نیست! مثلا زغال، چوبیه که سوخته تا ابزار خلق هنر باشه ولی خودش به تنهایی نمیتونه قدمی برداره 🙂