تو مرا ز خود چنان برانی که دلم به هیچ کس خوش نیاید! و من تو را چنان بخواهم که بی تو جان نخواهم هر چند جان تویی.
تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟
تو ز من چنان گریزی که ندانی ار گریزم بجز آستانت ای گل نبود پناهگاهی و چنان تو را بخواهم که به خواهش هزاران سنم و وزیر و شاهد نبود فراق گاهی.
تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟
و من از تمام دنیا به دو چشم شرمسارم که بجز رخت نخواهم که ببینم آفتابی
و تو هم چنان پس ابر گرفتهای ز سویم، که نمیتوانمت دید و از این ندیدن تو شده بر دلم غباری.
تو چرا ز من گریزی؟ تو چرا مرا نخواهی؟