صفحه پنجاه و سوم دفتر لامپ

از وقتی که به آرزو‌هام میرسم میترسم! میترسم نکنه دیر شده باشه، نکنه دیگه حال و حوصله‌ی داشتن‌هایی که زمانی رویای اونو داشتم رو نداشته باشم

گاهی به توی آیینه نگاه می‌کنم و با خودم میگم الآن چی از دنیا می‌خوام؟ به چی رسیدم؟ چیزی که دارم رو باید الآن داشته باشم؟

کاش مطمئن می‌شدم که به بعضی از آرزوهام نمی‌رسم یا اینکه دیرتر از اون چیزی که باید باشه می‌رسم تا واقعا خیالشون رو از سرم بیرون کنم

آدم‌ها آرزوهاشون تموم نمیشه، ولی گاهی مجبور می‌شند خواستن‌هاشون رو تموم کنند

سختی دنیا هم فقط همینه! بی‌خیال خواستن بشیم

 

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *