نمیفهمم چرا وقتی یاد تو میافتم همهی دنیا شروع میکند به چرخیدن دور سرم
نمیفهمی چرا وقتی یاد تو میافتم دیوانه میشوم؟
چنگ میزنم به صورت خودم، مشت میکوبم به دیوار و وحشیانه از همه دور میشوم!
تو چه داری که میترسم از تو؟ تو چه کردی که از تو فرار میکنم؟
تو ماه کاملی در آسمانی که اسم، نشانی، خاطرات و خودت، مرا دیوانه میکنند، میشوم یک ناهنجاری کامل و بدون هیچ محدودیتی دیوانگی تراوش میکنم
دوستت دارم و میترسم از دوست داشتنت
دوستت دارم و میترسم از دوست نداشتنت
دوستت دارم ولی میترسم و از همه به گوشهای فرار میکنم که مشرف است به همه، حس خوبی نیست وقتی دیگران از کارم متعجب میشوند
گاهی فکر میکنم باید همه را جمع کنم، بروم روی چهارپایه تا دیده شوم بعد داد بزنم که: “من دیوانه هستم! منه دیوانه دوستش دارم” بعد چهارپایه را از زیر پایم
خالی کنم، خیلی راحت،
خیالت راحت،
خیالم راحت.
گاهی فکر میکنم باید ندید، نبود یا اصلا نخواست… من تو را میخواهم ولی باید نخواست
گنگ حرف میزنی! ببینم مرا دوست داری؟ گنگ حرف میزنی! ببینم چه کسی را دوست داری؟
گنگ حرف میزنی که مدام گاف میدهم
ولی من دیوانه نیستم، من عاشقم! هر کسی عاشق تو باشد دیوانه میشود؛ دیوانه که نه، عاشق میشود! تو ماه کاملی که عاشقان را دیوانه میکنی
میترسم ببینمت ولی تا بخواهی با خیالت دست در دست هم قدم میزنیم، میترسم صدایت کنم ولی تا دلت بخواهد با خیالت حرف میزنم
خیلی خیالتی شدم، باید راحت شوم، امروز صبح یک چهارپایه خریدم
عالییییییییییییی…
موقع دار زدن خودت ما رو هم صدا کن
عالی بود..
حسش آشنا بود،فوق العاده!
مرسی.