بیا بزن توی گوش من و بلند سرم داد بکش که:
– “احمق جان! ماها همه کنار همیم که راحت باشیم”
من هم گیج سیلی تو با بعض اول و آخر کلماتم را قورت بدهم و با صدای آهسته بگویم:
+ “من راحت نبودم!”
– “چی؟”
حالا فریاد میزنم:
+ “من اصلا راحت نبودم…!”
حالاست که چشمانت خیره بشوند به من و فقط هاج و واج نگاهم کنی
+ “دم کردهی گل گاو زبان خوردم، آرامبخش هم خوردم، اما آرام نیستم؛ من راحت نبودم! اینکه هر روز خودم را پشت گوش بیندازم.
در دوستی یک سری قانونهای غیر منطقی هست! ولی اجباری! تو منطقی رفتار کردی و خطاکاری؛ من با این منطق تو راحت نیستم، لحظههای زیادی چشم انتظار این نشسته بودم تا اعتراف کنی که اشتباه کردی ولی باز خیلی منطقی مغروری! من آرام نیستم! ولی آدم که هستم!”
آخ گفتی….
اینو باید به تو گفت…
سعی کن زندگیرو همیشه با منطق نبینی…
گاهی اوقات… خوب نیست….