جایی برسی که بفهمی باید شروع کنی به گشتن
راه بیوفتی همه جا در به در پی خودت بگردی، به هر کجا که فکر کنی سرک بکشی و دنبال ردی از خودت باشی
جایی برسی که خسته و کلافه، از مردمِ توی پیادهروها میپرسی: “ببخشید آقا؛ ببخشید خانم! شما مرا ندیدید؟ هر چه میگردم نیستم! اگر نشانی از من دارید لطفا کمکم کنید.”
حالا کم کم میفهمی همه دارند دیوانه میشوند! ولی تو سعی کن عاقل بمانی، یک لحظه شک کنی نبود خودت هم یادت میرود و میشوی مثل بقیه دیوانههای توی شهر که بیخیال خودشان شدند
آدم که بیخیال خودش باشد بیخیال بقیه هم میشود، آدم بیخیال آدم نیست، انگل است! فقط “به من چه” توی دهانش میچرخد.
جایی برسی که بفهمی جای خودت خالیست، عکس و اعلامیه چاپ کنی که آهای مژدگانی به کسی که مرا پیدا کند یا خبری از من بدهد
اما چه ساده انگارانه
گاهی فکر میکنم من سیاهی چشمان تو هستم، گاهی فکر میکنم تو سرخی قلب منی که توی سینهام پنهان شدی
من گوشهای تو هستم، من زبان تو هستم، من چشمان تو هستم و تو قلب منی
گاهی فکر میکنم خودم را پیدا کردم، تو را هم پیدا کردم
عالی تر از همیشه 🙂