صفحه سی و نهم دفتر لامپ

آدمی به آب نیاز دارد، به غذا نیاز دارد، به سرپناه و به آرامش نیاز دارد و خیلی چیز‌های دیگر

اما نمیدانم چه حکمتی‌ست که وقتی نام تو به میان می‌آید دیگر نه آب و غذا و نه سرپناه و نه هیچ چیز دیگر نیاز شمرده نمی‌شود!

همه آن‌ها محو می‌شوند در خواستن تو و دست آخر من می‌مانم و نیاز به تو و بودِ تو و یا یادِ بودِ تو و یا هرچیز دیگری از تو، که توی آن تو می‌شوی اول آخر هر نیازی
و چقدر کاملی

داشتم با خودم حرف میزدم که صحبت رسید به تو، خودم از دستت شاکی بود، می‌گفت تو بی‌رحمی، بی‌احساسی، احمقی! به تو نباید عشق ورزید تو لایق ترحمی

فکر نکنی من ساکت نشستم تا تو را تحقیر کند، حسابی با خودم دعوایم شد گفت و گفتم
از شما حسابی تعریف کردم
گفتم من عاشق کسی نمی‌شوم که نزول کنم گفتم شما هر چقدر با من نامهربان باشید ولی لایق ستایش هستید، خلاصه جایتان خالی کلی روی خودم را کم کردم

اما حالا بینمان بماند تو چقدر با من نامهربانی!

#گوش_کن :

 

لامپ سوخته

۵ دیدگاه در “صفحه سی و نهم دفتر لامپ”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *