آب توی کتری تازه جوش اومده بود که فهمیدم میل به صبحانه ندارم، خودم را برداشتم و از خانه بیرون زدم،
اما مشکل اینجا بود که من جای دوری نمیتوانستم برم
ته تهش توی پارک روبروی خانه قدم بزنم و تا سوپرمارکت بروم و سیگار بخرم
هیچوقت جای دوری نتوانستم برم، هیچ وقت کنجکاو نشدم که دوتا خیابان بالاتر آیا کنار خیابان درخت هست؟! یا وسط بلوار چه گلی کاشتند؟
فقط میخواستم بدون هیچ دردسری دلتنگی را از سرم باز کنم، من همیشه دلتنگیهایم را ماست مالی کردم!
در مورد احساساتم هم هیچوقت جای دوری نمیرفتم، همیشه با یک ژست منتظر میماندم، همیشه با یک توقع چشم به راه میشدم! از کنار آدمهایی که دوستشان داشتم دور نمیشدم
اما مشکل این بود که نزدیک هم نبودم، نه دور و نه نزدیک! همیشه گوشهای منتظر بودم تا نگاهم کنند همیشه کور بودند، همیشه کور بودم
احساسی که از توقع بیجا زاده شود آخر دلهره آور است
اضطرابی دارم که هیچ کس دلیلش را نمیداند، اضطرابی که خودم هم دلیلش را درست نمیدانم
من عاشق بودم و هیچ معشوقی نبود، میترسم از اینکه یک روز بیهوا دلم بگیرد و سوپرمارکت کنار پارک بسته باشه و یا آب توی کتری هم هرگز به جوش نیاد