صفحه سی و پنجم دفتر لامپ

همیشه باید یک جا گاف میدادم، همیشه باید میبخشیدی و شرمنده میشدم،

تو چرا اینقدر با من خوبی؟

روزهای ابری را دوست ندارم چون تاریکی همه جا قدرتش را به رخ آدم میکشد، من عاشق نور بودم و تو. تو از نور هم بهتری، حاضرم هر روز ابری باشد ولی تو کنارم باشی، وقتی تو باشی چه ترسی از تاریکی میتوانم داشته باشم؟

امروز از اینکه مهربان از خواب بیدار میشوی خوشحال بودم، حداقل نگاهت اولت این را میگفت؛ اما انگار غافل گیر شدم! چقدر از نامهربونی‌هایت بدم میاید!

ولی من آدم بی‌خیالی نیستم، کلافه‌ات نمیکنم ولی با تمام وجود سعی میکنم شاد باشی. میدانی آدم‌ها کجا از هم دور میشوند؟

آنجایی که فکر میکنند حق با آنهاست! من هیچ وقت دوست ندارم از تو دور بشم! پس همیشه حق با تو‌ست.

سر میز صبحانه اینقدر چایی شیرینت را هم میزنی که واقعا با تمام وجود درک میکنم که چقدر کلافه‌ای

این وقت‌ها از ترس اینکه مزاحمت باشم سرم را پایین می‌اندازم و هیچکاری نمیکنم! نه صبحانه را تمام میکنم که دلیلی برای سر میز نشستنم نباشد و نه چیزی میگویم که تمرکزت بهم بریزد، ولی با تمام وجود حست میکنم

میدانی چرا اینقدر دوست دارم؟

چون وقتی میفهمی نگرانت هستم قاشق را از استکان درمیاوری چند بار میزنی لب استکان و میزاریش کنار، میخندی و میگویی تو مربا نمیخوری؟! اشکی که بابت ناراحتی تو توی چشمم جمع شده بود همون موقع میچکد ولی با خنده میگویم چرا که نه! من عاشق تو هستم و نور و مربا!

و تو چقدر از همه زیباتری

 

لامپ سوخته

یک دیدگاه در “صفحه سی و پنجم دفتر لامپ”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *