کل ماجرا از اینجا شروع شد که فکر کردم تو باید باشی و نیستی -حالا اینه تو که هستی بماند-
کل دردسرهای من از آنجایی شروع شد که فکر کردم یه چیزی جا افتاده -حالا چه چیزی بماند-
همه غر زدنهای من مال حال خرابم بود که این روزها با اینکه میدانستم باید فراموش کنم و خودم را بزنم به کوچه علیچپ اما به طرز احمقانهای نمیخواستم فراموش کنم حالا چرا؟
-نه اینکه بماند، خودم هم نمیدانم-
بود تو نامعلوم شد و اخلاق من نامشخص، همه چیز به هم گره خورد و ناجور شد، تو ناشناخته آمدی و بهم زدی تمام شناخته شدههای دنیای مرا، باورت نمیشود دل همه را شکستم، غرغرو شدم و پاچه میگیرم
باورت نمیشود دوست دارم همه چیز همینطور بماند.