صفحه بیست و چهارم دفتر لامپ

من آنقدرها هم با کلاس نیستم که وقتی دلم گرفت بروم توی کافه بنشیم و سیگار روشن کنم و قهوه‌ی بدون شکر بخورم و غمم این باشد که چرا مردم نمیفهمند، آنقدر‌ها هم بی‌کلاس نیستم که بی‌خیال همه چیز شوم و بروم قهوه خانه قلیان بکشم و چایی بخورم و غمم این باشد که چرا پول ندارم

من همین گوشه اتاقم مینشینم و به عکس تو خیره می‌شوم، نه سیگار می‌کشم و نه قلیان؛ نه قهوه تلخ بدون شکر می‌خورم و نه چای!

من گوشه اتاقم می‌نشینم و درد نبودنت را روی کاغذ کاهی می‌کشم، من گوشه اتاقم کز می‌کنم و حسرت نبودنت را می‌خورم و غمم نبود توست

اتاق من آنقدر تاریک است که چشم چشم را نبیند، توی این تاریکی نه موسیقی‌های کافه‌ای پخش می‌شود و نه سیگار هست؛ نه صدای قل‌قل قلیان می‌پیچد و نه چای هست، اینجا فقط من هستم حتی در و دیوار هم نیست که جلوی خیالات مرا بگیرد، اینجا هیچ محدودیتی نیست به جز نبودن تو.

زندگی سگی‌ست، تو که بیایی همه جای این اتاق می‌شوند محدودیت که نتوانم تو را بدست آورم و تو از دستم میروی و دوباره میروم اول راه که در کافه سیگار بکشم یا در قهوه‌خانه قلیان برایم بار کنند

اما نه حال قهوه خودن دارم و نه میل به چای هر کجا باشم فقط حسرت نبودنت را می‌خورم!

 

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *