صفحه بیست و یکم دفتر لامپ

امروز صبح همینطور که با خدا تاب بازی می‌کردم گفتم:

“خدا، میدونی چیه؟ همیشه درد مشترک هست، همیشه حرف مشترک هست… اما هیچ وقت درک مشترک نبوده! “

خدا از تاب پیاده شد و با بغض نگاهم کرد و گفت: “درکت می‌کنم . . . ! “

 

لامپ سوخته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *