امروز صبح همینطور که با خدا تاب بازی میکردم گفتم:
“خدا، میدونی چیه؟ همیشه درد مشترک هست، همیشه حرف مشترک هست… اما هیچ وقت درک مشترک نبوده! “
خدا از تاب پیاده شد و با بغض نگاهم کرد و گفت: “درکت میکنم . . . ! “
امروز صبح همینطور که با خدا تاب بازی میکردم گفتم:
“خدا، میدونی چیه؟ همیشه درد مشترک هست، همیشه حرف مشترک هست… اما هیچ وقت درک مشترک نبوده! “
خدا از تاب پیاده شد و با بغض نگاهم کرد و گفت: “درکت میکنم . . . ! “