در آغاز کتاب نادر ابراهیمی از داستانی آرام و عاشقانه برای کسانی سخن میگوید که در ابتدای راه هستند، عاشقانهای سرشار از حس خوب. با آغاز داستان چنان محو گفتگوهای درون داستان شدم که دل کندن از آن و یا فراموش کردنش کار خیلی سختی به نظر میرسد.
مگذارید عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود، که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود. عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نوکردن خواستنی ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن و دیگرگون شدن است. تازگی، ذات عشق ست، و طراوت، بافت عشق. چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، که عشق همچنان عشق بماند؟ عشق، تن به فراموشی نمیسپارد، مگر یک بار برای همیشه. جام بلور، تنها یک بار میشکند. میتوان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت. اما شکسته های جام، آن تکه های تیز برنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب میگیرند.
داستان پر از گم شدهها، پر از تازه پیدا شدهها. فرار از شر رسیدن به خیر، عقل و همه چیز دیگری که گیله مرد قصه را در پی عسلی اصل به سبلان کشاند. داستان هرچقدر عاشقانه باشد اما آرام نیست! پر از طوفان است. فصل اول با شور و حرارت بالا با ترکیب کلمات عمیق برای بیان حس نویسنده به مخاطب سرشار از جملات نقل کننده تفکرات است.
تعریفهایی از عشق از ظلم از شجاعت و میهن پرستی. گاهی جملات سنگین خواندن کتاب را سخت میکند اما قشنگ است. جملات تاثیر خود را میگذارند و خوب بلدند چطور داستان را پیش ببرند هر چند خیلی وقتها در لبه دیوار رها شدن از رشته داستان و پیوستن یه هجوم حجم عظیمی از کلمات مقطع و بیانگر تفکرات نویسنده قرار میگیرد. اما داستان آنقدر خوب به سمت پایان پیش نمیرود. در نوشتههای قسمت بعد از واقعه آنقدر منتظر شور و شوق ابتدای داستان ماندم که لذت خواندند این عاشقانه از کف رفت
اما در مجموع کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی از کتابهاییست که اگه اهل مطالعه هستید حتما باید بخوانید و از آن لذت ببرید
کتاب گویا نیز با صدای پیام دهکردی در مورد این گیله مردی مبارز و سیاسی که عاشق دختری آذری به نام عسل میشود اثر هنری فاخریست که شنیدن آن گاهی نیاز آدمیست.
از کتاب:
در گذشته به دنبال لحظههای ناب گشتن، آشکارا به معنای آن است که آن لحظهها، اینک وجود ندارند
نگفتن همان دروغ گفتن است؛ قدری کثیفتر
نفرت انگیزترین چیزی که خداوند رخصت داد تا ابلیس به انسان هدیه کند، حکومتی است که عشق را نمیفهمد
اگر این کتاب را خواندهاید نظر شما در مورد آن چیست؟
این کتاب برای من هیچ نقطه ی خاکستری نداشت، وقت خواندنش یک جاهایی کاملا موافق بودم و یک جاهایی مخالف.
آنجا که گیله مرد میگفت مفول ها مفول ها
آنجا که زن از فرش میگفت
آنجا که هفته را به جای شنبه با یکشنبه آغاز کردن
آنجا که عشق را تعریف کردن و حرف از طهارت زدن
یه ذره فاز کتاب زیادی عاشقانه و شعاری بود و بعضی جاها خسته کننده میشد. (کلا نثر نادر ابراهیمی سخته برای من) اما به نظرم می ارزید به رسیدن به فصل آخرش؛ جایی که حرفش این شد این همه برنامه ریختیم برا زندگی که بتونیم بعضی جاها ازش سرپیچی کنیم! ولی اصلا باید برنامهای باشه که بشه ازش سرپیچی کرد! و اونجاهاییش رو که میگفت نباید اسیر خاطرات شد و تو گذشته موند رو هم خیلی پسندیدم…