اولش که اینطوری نبود، هابیل و قابیل دست هم را میگرفتند و با هم در پارک راه میرفتند و لواشک سیب میخوردند؛
اولش که اینطوری نبود، خسرو در کار نبود، فرهاد با شیرین کنار چشمه نان و پنیرخامهای میخوردند و قاه قاه به ریش من و تو میخندیدند؛
باور کن اولش اینطوری نبود! نیچه نماز شب میخواند و روزه میگرفت؛
اولش که شمع بال پروانه را نمیسوزاند، با هم سازش میکردند! ریشه درختان در آسمان بود و برگ و میوه توی دل زمین بود، خیلی عادی، خیلی شیک.
آن روزها سیب میوه خوبی بود، ابلیس هم رفیق گرمابه و گلستان آدم بود با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند، بچههایشان هم توی یک مدرسه درس میخواندند.
آن زمانها آدمها به مرگ طبیعی میمردند.
اولها همه چیز عاقلانه! پیش میرفت، مثل حالا که نبود.
اینطور نبود؛ من همه را دوست داشتم، شاید همه هم مرا دوست داشتند.
این آخرش همه چیز را به هم ریخت، این آخرش همه چیز عوض شد، آخرش که رسید قابیل هابیل را کشت، آخرش که رسید بیستون زاده شد، آخرش که رسید پروانه سوخت، ته ته تهش بود که من بد شدم، سخت شدم.
تو شب را دوستداشتی،
آن اولها که شب تمام نمیشد! تا هر قدر که تو دوست داشتی کش میآمد، حتی تا خود صبح…!
هرچه بگذرد سربالایی تندتر میشود، آن مال اولهاش بود که سرپایینی داشت الآن تا دلت بخواهد (یا نخواهد!) سربالایی هست، بدون هیچ رحمی