برای قرار آخر هفته چه دلگیرانه بیقرار بودم. انگار تو را سالهاست میشناسم و انگار تو سالهاست از من دوری! بیقرار هستم و از تو همان چیز را میخواهم که از آب، غذا و هوا میخواهم. مرا زنده نگه دار
داستان تو را داشتن آنقدر زیبا بود که انگار تمام دنیای من یک بوم نقاشیست.
با تو ماندن هنوز نیامده بود که از تو جدا شدم و ساعت هنوز یک دقیقهاش هم نگذشته که سالهاست انگار دلتنگ تو هستم
شب به اجبار تنها ایستادهام، بدون حق نشستن، بدون حق خوابیدن، بدون حق از تو بلند آواز سر دادن، به گریه دلتنگ تو بودن را پاسداری میکنم
کجاست دستانت؟
کجای تقویم باید برسیم که فاصلهی من و تو از این همه دور بودن برسد به جایی که به آغوش کشیده باشمت؟
کجای زندگی پیالهای از آرامش به دست میگیریم؟
چه شد که تا پلک بر هم زدم کابوس هزار دیو بر چشمم نشست؛ چون پلک باز کردم همه جا سیاه بود؟
چه شد که به یک پلک بر هم زدن این همه از تو دور شدم؟
برای قناری در قفس بال حسرت است و برای من بی تو، نفس کشیدن
کجاست دستانت که به دست گیرم و از تمام داشتههای دنیا به تو قناعت کنم
من به صوت تو که نامم را صدا میکنی معتادم
ماهی کوچک تنگ شیشهای، برقص که هر دو بیتابانه به دریا محتاجیم
ماهی کوچک تنگ شیشهای درکی از دریا نداره
خوب نیست ماهی بدبخت زندانی تنگ شیشه ای رو قضاوت کنیم، چون ما درکی از اون ماهی نداریم.
وقتی آدمیزاد به دستانی قانع و به صوتِ نامش معتاده، چطور ماهی نمیتونه به تنگ محتاج باشه؟