دلشورهای که دارم با عرق بیدمشک و دم کرده گلگاوزبان و آغوش تو هم درمان شدنی نیست.
داشتم فکر میکردم که چگونه تصویر تو را وصف کنم، گفتم تو دلشورهای هستی سهمگینتر از هزار و اندی دلواپسی، تو خودِ خودِ آشوبی
نمیدانی چقدر با خودم کلنجار رفتم که دوستت نداشته باشم! اصلا باور میکنی؟ من تو را به آرامش، چیزی که همه در پی آن هستند، ترجیح دادم! حالا باید روزی چندین و چند بار بسوزم و دلواپست باشم، چرا؟! چون که دوستت دارم و چیزی برای من با ارزشتر از این نیست.
یک فنجان چای کنار تو بهشتی برای من میسازد که هیچ خدایی هم نمیتواند در هزاران کتاب توصیفش کند و فقط تو نیستی که این را میدانی! تمام آدمهایی که مرا دیوانه خطاب میکنند میداند که من چقدر دوستت دارم!
کار؟ زندگی؟ تفریح؟
برای من همهی اینها خلاصه شده توی فکر کردن به این که چه نقشهای بریزم که تو را شاد کنم و تو چقدر زیبا میخندی
داستان عشق بیرحمانه میشود، هر کسی میتواند عاشق تو باشد چون تو حقیقت یک معشوقی و باید عاشقت بود و من دلواپس همین موضوع هستم!
ولی نه، من فرق دارم! من دیوانهی تو هستم، عشق که مثل بادگلوی شیرخوارگان یکهو تمام میشود! اما دیوانگی حس عطش انسانیست به آب وقتی که آب شور مینوشد، تمامی ندارد تا وقتی از همین آب خوردن بمیرد
هان… تو باید چیزی از من بخواهی، پس بیا از من بخواه، بلاخره تو معشوقی! اما باز یک مشکل دیگر
همه دارند آنچه تو خواهی و من که تو خواهم آن ندارم!
این مرامش نیست، من تحمل ندارم، بیا چیزی بخواه که من هم داشته باشم مثلا دیوانگی!
که من جز دیوانگی و آرزوی تو را داشتم چیزی ندارم
اشکم دراومد… :’) عالی بووووووود…. هعی… عینه حقیقت…