مرا دید که غمگینم. پرسید و گفتم طوفان آمده بود؛ سرم شکافت
پرسید طوفان از کجا آمد؟ چه چیز به سرت خود؟
سر من شکسته و از آن خون میریزد. چه تفاوتی دارد طوفان از شمال باشد یا جنوب و یا سرم به میز خورده باشد یا کتابخانه
گفت شاید فهمیدن اینکه چه اتفاقی افتاد کمی آرامت کند
راست میگفت من هم روزهای اول مدام میپرسیدم طوفان از کجا آمد؟ چه چیز در تنم فرو رفت و سرم به کجا خورد؟ آنقدر پرسیدم که از پا افتادم
اما اول باید زنده باشم و نجات پیدا کنم شاید سالها بعد به دنبال دلیل گشتم
هر لحظه از دست و پا زدنم در تلاشم تا روی خوش زندگی را، شکل زیبای روزها را، نور را و هرآنچه شادی تصور میشود بیابم.
سی و اندی سال است که دست و پا میزنم و بعد از این هه سال فکر میکنند درد برای من لذت است و مرام و راه من است.
اینجا شاید جایی بود که یک لحظه دست از تقلا برداشتم و شکست را قبول کردم
خودم میخواهم همیشه دردمند باشم؟ ضعیفم و چون جز درد چارهای ندارم آن را همیشه کنار خود نگه میدارم؟
شاید به اشتباه میدانم زندگی چیست
شاید زندگی این نیست