صفحه نود و دوم دفتر لامپ

برای چه مچاله و مغموم پشت ریه‌های خسته و چروکم میتپی؟

من هر آنچه از کلیشه در کوله‌ام داشتم بیرون ریختم و حالا شاید سبک‌تر شدم و همچون تکه ابری کوچک و سفید در آسمان آهسته شناورم

نترس ای دل رنجور! من از هر آنچه در تمام عمر آزارم می‌داد رها شدم و تمام زندگی‌ام را در جعبه‌ای گذاشتم و آتش زدم، تا از میان آتش زندگی تازه‌ای جوانه زند.

تا شاید لبخند زنم؛ بی‌آنکه از ریشه‌ها حرفی زده باشم!

شاید اینبار به جای نفرت سیب چیدم!

ای جان بر لب آمده، من از هر لحظه‌ای که در اکنونم هست می‌ترسم اما خسته‌تر از آنم که از ترس زانو بزنم

از من نپرس که از زندگی چه می‌خواستم. از من نپرس از چیزی که نمی‌خواستم.

کاش تلخی زندگی دارو بود که به امید طی می‌شود. تن بی‌جان و زبان قاصرم تنها به امید بودن توست که به دنبال پادزهر زندگی نیست

پرسیدی که از من چه ماند؟ و کاش توانی بود تا پاسخ می‌دادم “هیچ”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *