شعری بسرای در نبودم و به یادم بخوان. پشتبندش کلمات را خاک کن تا دیگر بیرون نیایند و شنیده نشوند
آنگاه لبخند زنان و حریصانه به زندگی ادامه بده زیرا تا زنده هستیم چیزهای زیادی برای از دست دادن داریم
به یادم شعری بخوان و پس از آن فراموشم مکن. بگذار میان یاد و خاطرات هر روزت زنده بمانم. آنجا که تنهایی به خیالت کنارت باشم و آنجا که شاد هستی تماشایت کنم
هر حسی ارزشمند است پس شاد باش غمگین باش لبخند بزن و اشک بریز
نگاهت میکنم و تو آنقدر غرق با هم بودنی که نمیبینی آخرین ریشهی علف خشکی که مانع سقوط من میشود نیز از خاک بیرون میاید
میپرسم سفرمان طولانی نشد؟ و تو با شوق میگویی این اول ماجراست.
وقتی همه چیز تمام شد آغاز ماجرای دیگری در پیش ماست و آنجاست که تو تصمیم خواهی گرفت و آنجاست که اختیار از تمام جبر زندگی پیشی میگیرد. میتوانی تغییر کنی و آدم دیگری باشی. اگر خواستی فراموشم کن و بدان تمام شدنها بسیار دردناک است و آغاز شدنها بسیار سخت
لامپ سوخته
Leonard Cohen