میان نوزادی که تنها یک روز زندگی کرد و انسانی که صد سال نفس کشید چه تفاوتیست؟
مرغی که کباب شد و تخمی که آبپز
تصور تو را در آغوش کشیدن است که مرا از خواستنِ نبودن دور میکند و ترسی نیز در آغوش تو پنهان است که مرا زمین میزند
میان بودنها و نبودنها؛ میان داشتنها و نداشتنها، میان خواستنها و نخواستنها… میترسم! ولی فکر میکنم هیچ تفاوتی نیست
با خودم در جنگم و اما لبخند میزنم؛ از لبخندهایم بیزارم زیرا به کمک نیاز دارم.
فکر میکردم امیدم بیهوده است، خوشیها برایم دست تکان میدهند و میدانم امیدم بیهوده نبود اما آنقدر بعیدم که معنایی برای آن نمییابم.
و تمام تلاشم برای رهایی از این عذاب “ای کاش” گفتنهاست و تکرار عذاب.
ای کاش میشد خواست و نبود، میشد خواست و رفت، میشد خواست و دل کند
اینجا تاریک است، شاید نور همه چیز بود…